عصر ایران ؛ نهال موسوی - عکسالعمل محمد صالح علاء، شاعر، نویسنده و بازیگر وقتی عباس کیارستمی از او خواست بازیگری پیدا کند که «به هیچوجه پیشنهاد بازی در فیلمش را نپذیرد»، چیزی بود شبیه ناباوری. مگر میشود کسی از دیدهشدن در برابر دوربین کیارستمی بگریزد؟
اما همین درخواست عجیب، اگر به آن دقیق شویم، کلید فهم چیزی است که کیارستمی را از میان انبوه فیلمسازان بزرگ ایرانی بیرون کشید و به یکی از معدود نامهایی بدل کرد که در سراسر جهان، نه فقط در میان ایرانیان، شناخته میشود.
امروز، در دهمین سالگرد درگذشت او، شاید بهترین راه یادبودش این نباشد که همان جملههای تکراری را بار دیگر تکرار کنیم، بلکه بازگردیم به لحظاتی کوچک و کمتر شنیده شده که ماهیت واقعی نگاه او را آشکار میکنند.
کیارستمی به دنبال بازیگری نبود که بازی کند. به دنبال کسی بود که باشد. کسی که با خودش صادق مانده و اشتیاقی برای نقش بازی کردن نداشته باشد.
صالح علاء هرچه در ذهنش گشت، چنین کسی نیافت، هرکس نام کیارستمی را میشنید، بیدرنگ میپذیرفت. این ماجرا تنها یک حکایت جالب نیست، نقشه راهی است برای فهم کل سینمای او، سینمایی که همیشه در پی چیزی فراتر از بازی و اجرا بود.
همین منطق را در شیوه کار او با بازیگران غیرحرفهای هم میشد دید. کیارستمی معمولاً متن کامل فیلمنامه را در اختیار بازیگرانش نمیگذاشت.
آنها اغلب نمیدانستند داستان به کجا میرود یا پایان ماجرا چیست. دیالوگها را صحنه به صحنه، گاهی جمله به جمله، به آنها میداد، یا از پشت دوربین با آنها گفتوگو میکرد و واکنش طبیعی و بداههشان را ضبط میکرد.
بازیگر او نه مجری متنی از پیش نوشته شده، بلکه شرکت کنندهای ناآگاه در یک آزمایش زنده بود، و شاید همین بود که آن حس عجیب صداقت را در بازیهای او پدید میآورد، حسی که هیچ کارگردانی با بازیگر حرفهای به این سادگی نمیتوانست بسازد.
کارگردانانی که با بازیگران حرفهای کار میکنند، ناچارند با تمرین و تکرار به طبیعی بودن برسند، کیارستمی این مسیر را دور زد و مستقیم به سراغ خود طبیعی بودن رفت، حتی اگر قیمتش از دست دادن کنترل کامل بر بازی بود.
اما این فقط داستان بازیگری نیست. کیارستمی همان بیاعتمادی به «امر ازپیشساخته» را در کل ساختار فیلمهایش هم به کار میبست. تماشاگرش را با ساختارهایی روبهرو میکرد که به عمد ناقص بودند، ساختارهایی که او مجبور میشد بخش گمشده را خودش در ذهن بسازد.
در «کلوزآپ»، تصویر واقعی یک محاکمه با بازسازی همان ماجرا توسط اشخاص واقعیاش چنان درهم میآمیزد که دیگر مرز مستند و داستان از میان میرود. تماشاگر هرگز مطمئن نیست شاهد واقعیت است یا بازآفرینی آن. و دقیقاً همین پرسش، اینکه «آیا این واقعی است؟»، بود که منتقدان غربی را غافلگیر کرد، نه بهعنوان ترفندی روایی، بلکه بهعنوان موضوع اصلی فیلم.
سینمای غرب عادت داشت مرز میان مستند و داستان را روشن نگه دارد، کیارستمی این مرز را محو کرد و از دل همین محوشدگی، پرسشی فلسفی درباره ماهیت خود واقعیت بیرون کشید.
کمتر کسی به این نکته توجه میکند که کیارستمی پیش از فیلمساز شدن، نزدیک به پانزده سال در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان طراح تیتراژ، عکاس و کارگردان آگهیهای تبلیغاتی بود.
نظم بصری فیلمهای او، از «خانه دوست کجاست؟» تا «طعم گیلاس»، بیشتر به چشم یک طراح گرافیک شکل گرفته تا فیلمسازی با پیشینه سینمایی مرسوم.
عادت به کار با قابهای کوچک و دقیق، در تمام کارنامه بعدی او قابل ردیابی است، همان دقتی که بعدها در قاببندیهای سنجیدهاش، در ترکیببندی جادهها و درختها و افقها، به روشنی دیده میشود.
حالا اگر بخواهیم این تکهها را کنار هم بگذاریم، به پارادوکسی میرسیم که شاید مهمترین کلید فهم کیارستمی باشد: او دقیقاً با ماندن در محدودترین و بومیترین جغرافیای ممکن، از روستاهای کوکر گرفته تا جادههای خلوت اطراف تهران، به فیلمسازی جهانی بدل شد.
برخلاف بسیاری از هنرمندان جهان سومی که برای دیدهشدن در غرب ناچار میشوند فرهنگ خود را ساده و قابل مصرف کنند، کیارستمی هرگز به تماشاگر غربی امتیازی نداد. ایران را برایش توضیح نداد، او را واداشت خودش با آنچه میبیند کنار بیاید.
این همان اعتماد عجیبی بود که به مخاطبش داشت، اعتمادی که در سینمای امروز، با فراوانی توضیح و اطلاعات اضافه، کمتر میبینیم.
شاید همین سرسختی، وفاداری به زبان بومی و درعینحال طرح پرسشهایی جهانی درباره واقعیت و روایت، او را از مرزهای سینمای ملی ایران بیرون برد و در کنار برگمان و اوزو و برسون نشاند.
اکنون، ده سال از رفتنش گذشته، اما نگاهش همچنان روی نسلی از فیلمسازان ایرانی، از جعفر پناهی تا نسل جوانتر، سایه انداخته است. شاید هیچ فیلمساز دیگری در تاریخ سینمای ایران به این اندازه بهطور همزمان بومی و جهانی نبوده باشد.
و شاید بهترین یادبود برای او، در این دهمین سال درگذشتش، بازگشت به همان لحظه با صالح علاء باشد: کیارستمی بازیگری را میخواست که نپذیرد در فیلم او بازی کند. پرسش امروز ما هم شاید همین باشد، به شکلی دیگر: چه چیزی از سینما را کیارستمی فهمیده بود که دنبال چنین بازیگری میگشت؟
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر