عصر ایران؛ یلدا آذرپی - یادش بخیر، با رفیقِ شفیقی که حالا ایران نیست، در یکی از کافههای دنجِ میدان انقلاب، نشسته بودیم و قهوۀ تازه نوشجان میکردیم. صحبت از چه زمانی است؟ اواسط دهۀ هشتاد که احتمالاً سر پرسودایی داشتیم و شور و حالمان بیشتر از امروز بود. دستکم فراغتی داشتیم و رغبتی که باعث میشد پیاده از راستۀ کتابفروشیها بگذریم و بیآنکه شتابی برای رفتن داشته باشیم، سر از کافهای کوچک درآوریم. داخل کافه، بوی قهوه و دود سیگار با موسیقی ملایم و بحثهای مختلف به هم میآمیخت.
اولین بار در چنین فضایی صدایش را شنیدم. موسیقی نامجو برای نسلی که میخواست از تکرار فاصله بگیرد، نوایی تازه و عصیانگر داشت. نخستین آلبومِ رسمیاش با عنوان «ترنج»، شهریور ۱۳۸۶ منتشر شد؛ آلبومی پرماجرا که قطعاتش پیشتر دستبهدست شده بود. نامجو صدای نسل جوان، شوخ، سرکش، روشنفکر و بیقرار بود؛ صدایی که سنت و تجدد را بهنحوی نامأنوس به جان هم میانداخت.
در دورهمیهای صمیمانۀ آن روزها، به ترانههایش گوش میکردیم که عجیب، عمیق و متفاوت بودند و هر بار تفسیر تازهای برمیانگیختند. با او همخوانی میکردیم و دربارۀ کلمات و ارجاعاتِ عجیبش حرف میزدیم:
عقاید نوکانتی از آنِ من... شقایق نرماندی از آنِ تو...
مچاله شو... به جوی آب شو روان، عدد بده زباله شو... به گوشهای غمین هزار ساله شو، عدد بده
آاای گلادیاتورهای پارکوی... صفِ ساکنِ آهن... چیدمانِ حسرت
صد بار گفتم همچی مکو، ننه گل ممد. زلفای سیا ر قیچی نکو، ننه گل محمد. صد بار گفتم یاغی نرو، ننه گل محمد. رفیق الداغی نرو، ننه گل محمد.
روشن بود که با آثار معمولی طرف نیستیم. نامجو، زبانِ روزمره، فلسفه، ادبیات، عشق و طنز را درهم میآمیخت و از تلفیقِ ارکان ناهمساز، جهانی میآفرید مضحک، جدی، بازیگوشانه و اندوهناک.
نوکانتی و نرماندی بازی با ذهن مخاطب بود. شاعر میخواست مرز میان مفاهیم محکم را کنار بزند. میخواست تلنگری باشد و وقفهای ایجاد کند تا مرز کفر و ایمان، عشق و نفرت، فهم و احساس و شعر و هذیان مخدوش شود. او هنرمند فکور و متمایزی بود، مسیر حرفهایِ دشواری داشت و در سالهایی از ایران خارج شد که بازگشت برایش ساده نبود. در این سالها فعالیت هنری را ادامه داد و آثار تأملبرانگیزی آفرید.
حالا پس از دو دهه به وطن بازگشته، در شرایطی که ایران هنوز زیر سایۀ جنگ و نگرانی از تنشهاست؛ جنگی که برای خیلی از ایرانیان، معنای «وطن» و ضرورتِ دفاع از خاک را پررنگ کرد. معنای بازگشت در چنین فضایی، دلواپسی و تعلقِ عمیق به ایران است. بازگشتِ نامجو یعنی وطن حتی در دشوارترین روزها، سرزمین مادری است و هرگز جایگزین ندارد.
بازگشت نامجو به شائبههایی دامن زده و پرسشهایی به میان آورده است. مردم میپرسند چهچیزی پس از بیست سال، هنرمندِ منتقدِ مهاجر را به وطن کشانده است؟ بازگشتاش تصمیم شخصی بوده یا نشانهای از تغییر در سیاستگذاریها دیده میشود؟ آیا نامجو میتواند همان هنرمندی باشد که میخواهد و قادر است بدون محدودیت و سانسور به آفرینش هنری ادامه دهد؟ خودش میگوید: «در این مقطع، فعالیت فرهنگی و هنری در اولویت نیست. بیش از هرچیز. دلتنگِ وطن، خانواده و دوستان هستم.»
او در زمرۀ هنرمندانی است که بهسادگی در ژانر، اردوگاه و قالب مشخص نمیگنجد. صدایش متفاوت است و شیوۀ اجرایش خاص. ویژگی اصلیاش، جسارت و تجربهگری است و بازی با مرزهای محکم؛ مرز سنت و تجدد، ایران و جهان، دیروز و امروز، کهنه و نو. نامجو هنرمندِ مرزشکن است و بهجای بازتولید، نقد میکند. حتماً به همین دلیل، آثارش برای بخشی از مخاطبان محبوب و برای بخش دیگر مذموم شده است.
مسیر حرفهایاش از دهۀ هفتاد شروع شد. پیش از آن، موسیقی سنتی و آواز ایرانی آموخته بود و تحصیلات دانشگاهی داشت. از همان سالها به کار تجربی و تلفیقِ موسیقی ایران و جهان روی آورد. آثار ابتداییاش در فضای غیررسمی منتشر شد. «ترنج»، اولین آلبوم رسمی بود و نامش را بهعنوان پدیدۀ موسیقی ایران مطرح کرد.
پس از آن شاهد انتشار آثار دیگر بودیم: «جبر جغرافیایی»، «آخ»، «بوسههای بیهوده»، «الکی»، «۱۳/۸»، «از پوست نارنگی مدد»، «صفر شخصی» و «بر چلۀ کمان اشک» و در سالهای مهاجرت آثاری چون «مطنطن»، «سمفونیک اودیسه»، «لنگ راک» و «بیتاب».
او کنسرتهای متعددی برگزار کرد و در دانشگاههای استفورد و براون فعالیت آموزشی داشت. نامجو هرگز از کار دست نکشید و علاوه بر موسیقی، کتابهایی نوشت و در نمایشها و پژوهشهایی حضور داشت. کارنامهاش، روایت هنرمندی است که فراز و نشیبهای فراوانی پشت سر گذاشته و در همۀ این سالها بر استقلال هنری و زبان شخصی پای فشرده است. نامجو بدون شک یکی از متمایزترین چهرههای موسیقی معاصر ایران است.
یکی از وجوه قابلتوجه در مواضعِ محسن نامجو، مرزبندی صریح با آن چیزی است که تهدید و تعرض به ایران میداند. او در عین انتقاد از برخی سیاستها و ساختارهای داخلی، بین نقد حکومت و دفاع از ایران، تمایز قائل شده است؛ تمایزی که در فضای دوقطبی امروز اهمیت دارد. میتوان منتقد برخی سیاستها بود و همزمان نسبت به تمامیت ارضی، امنیت مردم و منافع ملی حساسیت نشان داد. میتوان نقد وطندوستانه کرد. میتوان از وضعیت موجود ناراضی بود اما در برابر تهدید خارجی ایستاد. میتوان منتقد ایران بود و ایران را دوست داشت.
شاید عدهای بازگشت او را نشانۀ تغییر شرایط بدانند، عدهای آن را شکستِ مهاجرت قلمداد کنند و گروهی از توفیقِ سیاستهای فرهنگی دم بزنند، ولی مهم است که نامجو نماد جریان سیاسی نباشد و بازگشتِ هنرمند، به نفع هیچ جریانی مصادره نشود. بهتر است هیچکدم از این برچسبها را به او و هر هنرمند دیگر تحمیل نکنیم و بستری بسازیم که هنرمندان، نویسندگان، اساتید، پژوهشگران و سایر ایرانیانی که سالها خارج از کشور زندگی کردهاند، با آرامش و اطمینان به وطن بازگردند. بازگشت باید از روی اختیار باشد ولی اگر کشوری بتواند شهروندانش را ترغیب به بازگشت کند، نشان میدهد بلندنظر است. ایران به سرمایۀ انسانی نیاز دارد و هیچ کشوری از بازگشتِ فرزندانش زیان ندیده است.
بازگشتِ محسن نامجو را باید به فال نیک گرفت. بازگشتِ هنرمند به وطن، رخدادی انسانی و فرهنگی است. او پس از دو دهه دوری تصمیم گرفته دوباره در ایران زندگی کند؛ جایی که زبان، خاطرات، خانواده و ریشههایش به آن تعلق دارند. این بازگشت میتواند نشانهای امیدبخش از گشایشِ راه بازگشت برای هنرمندان و نخبگانی باشد که سالها دور از ایران زیستهاند.
درواقع. نقد و نظر نباید به حذف و رنج و گسست از وطن بینجامد. آغوش باز برای فرزندان ایران یعنی به رسمیت شناختهشدنِ حقِ تعلق و حق شهروندی. آغوش باز به روی هموطن، نشانۀ خرد، مدارا و تحمل است. حکومتی که راه بازگشت را نمیبندد، از حضور منتقد و دگراندیش هراس ندارد و میان اختلافنظر و دشمنی مرز میگذارد. کشوری که فرزندانش را میپذیرد، از سرمایۀ انسانی و فرهنگی استقبال میکند. وطن نباید برای کسی که روزگاری از آن رفته، به سرزمین بیگانه تبدیل شود.
با همهٔ اینها طبیعی است که بازگشتِ نامجو در فضای کنونی ایران، سیاسی تفسیر شود. او هنرمندی معمولی نیست و فراز و نشیبهایی از سر گذرانده است. در سالهای اخیر، بحث بازگشتِ چهرههای فرهنگی و هنریِ خارج از کشور بارها مطرح شد. حالا هم این پرسش مطرح است که دقیقاً چه سیاستی تغییر کرده و چه تسهیلاتی در این زمینه ایجاد شده است؟ در تحلیل این رخداد باید از شتابزدگی اجتناب کرد و امیدوار بود که هر بازگشتی پروژۀ سیاسی نباشد. میتوان رویکرد مثبتِ دولت پزشکیان را نشانهای از تسامح و گشایش بیشتر دید. دولت بر استفاده از ظرفیتِ نخبگان و فراهمکردن زمینۀ بازگشتِ هنرمندان تأکید کرده است. امید است این تغییر، در عمل ادامه یابد و بتواند بین نقد و تعلق آشتی برقرار کند تا راه بازگشت برای فرزندانی که سالها دور از وطن زیستهاند مهیا گردد.
بیست سال از آن روزها گذشته. بیست سال زمان کمی نیست. مویمان سپید شده و عمرمان رفته است. در این سالها، اعتراض و انتظار، رفتن و آمدن، تحریم و تهدید، بیماری و سرخوردگی و جنگ و سوگ را از سر گذراندهایم. جامه عوض شده و جامعه چهرۀ دیگری یافته است. هنوز ایستادهایم و هنوز دل در گرو همین خاک داریم. چشم به فردا دوختهایم تا شاید از بطن همین سرزمین، از دل درد و رنج، روزنه ای برای تغییر گشوده شود؛ روزنهای به سوی روزهای آرامتر، آزادتر، آبادتر، روزهایی که ایران از این همه رنج به درآید و ایرانیان روزگاری شایستهتر داشته باشند.
نامجو در چنین روزهایی به وطن بازگشته است. شاید دوباره کار کند یا مدتی سکوت کند. ممکن است روی صحنه برود یا نرود. شاید فعالیت فرهنگی داشته باشد یا نداشته باشد؛ هرچه هست، پس از نزدیک به دو دهه به خانهاش بازگشته است.
بهتر است این رخداد را با برچسبِ سیاست و دعواهای جناحی نبینیم و نگوییم «چرا آمدی؟» بگوییم «آمدنت مبارک» و اگر این بازگشت، راه را برای بازگشت دیگران هموار کند، چه بهتر.
محسن نامجو در طول فعالیت حرفهایاش بارها در موقعیتی قرار گرفت که کمتر هنرمندی میتواند به آسانی از آن عبور کند؛ از سویی بهدلیل محتوای برخی آثار با فشار و برخورد حکومت مواجه شد، از سوی دیگر، واکنش تند برخی جریانهای سیاسی از جمله سلطنتطلبان را برانگیخت و در سالهای اخیر هم هدف انتقاد شدید فعالان فمینیست بود. وجه مشترک این تجربهها این است که او بهسادگی در هیچ اردوگاهی جای نمیگیرد.
هنرمند مستقل باید بتواند قدرت را نقد کند، با مخالفان مرزبندی داشته باشد و از نقد جامعه و جریانهای همسو و ناهمسو نترسد. چنین موقعیتی پرهزینه است و هنرمند را از حمایتِ بیچونوچرای دیگران محروم میکند، اما شاید معنای استقلال هنری همین باشد.
باید امیدوار بود که ایران از کابوس جنگ بگذرد و قدم به روزگار صلح و آرامش بگذارد. باید امید داشت که ایران آغوش بر فرزندانش بگشاید، تاب نقد داشته باشد، خرد بورزد و مدارا کند، بسازد و بیافریند، بیاموزد و درس بگیرد و به آینده چشم بدوزد. امیدوارم روزی برسد که وطن برای همهٔ ایرانیان جای ماندن و ساختن باشد.