عصر ایران؛ امیر صدرا صیام- بزرگداشت بهرام شاهمحمدلو، معروف به «آقای حکایتی»، در کانون ادبی زمستان و با حضور جمعی از دوستان، همکاران و اعضای خانوادهاش، بیش از آنکه صرفاً مراسم تقدیر از یک هنرمند باشد، بهانهای بود برای بازگشت چند نسل به کودکی. به سالهایی که قصه، هنوز یک اتفاق بود؛ تلویزیون هنوز میتوانست اعضای یک خانواده را دور هم جمع کند و یک شخصیت تلویزیونی میتوانست چنان در حافظه جمعی بنشیند که چند دهه بعد، نامش کافی باشد تا بوی کودکی در فضا بپیچد.
«آقای حکایتی» برای کودکان دهه پنجاه و شصت فقط یک مجری یا بازیگر نبود؛ او بخشی از تجربه زیسته یک نسل بود. نسلی که با قصه بزرگ شد و پیش از آنکه جهانش با انبوهی از صفحهها و تصویرها اشباع شود، تخیلش را از روایتها میگرفت. از قصههایی که شنیده میشد و تصویرشان را باید خودش در ذهن میساخت.
شاید راز ماندگاری «آقای حکایتی» هم همین باشد: او چیزی را به کودک تحمیل نمیکرد؛ برایش جهان میساخت و اجازه میداد کودک خودش در آن جهان قدم بزند.
امروز که به آن سالها نگاه میکنیم، نوستالژی ما فقط دلتنگی برای یک برنامه تلویزیونی یا یک شخصیت محبوب نیست. دلتنگی برای یک شیوه زندگی است؛ برای روزگاری که هنوز «با هم دیدن» معنا داشت، برای لحظهای که چند کودک کنار هم مینشستند و منتظر میماندند تا قصه شروع شود. خاطرهای که در آن، تلویزیون فقط تلویزیون نبود؛ بخشی از مناسبات عاطفی خانواده بود.
ما با قصهها فقط سرگرم نمیشدیم؛ با آنها جهان را میآموختیم. ترسیدن، دوست داشتن، شجاعت، شکست، امید، رفاقت و حتی مفهوم درست و غلط را نه لزوماً از زبان نصیحت، که در تجربه شخصیتهای قصه یاد میگرفتیم. قصه، اخلاق را از حالت دستور بیرون میآورد و به تجربه تبدیل میکرد.
این شاید یکی از مهمترین کارکردهای قصهگویی برای کودک باشد: تربیت بدون خطابه. وقتی به کودک میگوییم «باید مهربان باشی»، ممکن است جمله را بشنود و فراموش کند؛ اما وقتی داستان آدمی را میشنود که نتیجه مهربانیاش را تجربه میکند، مفهوم در ذهن و عاطفه او جای دیگری پیدا میکند. قصه به جای آنکه به کودک پاسخ آماده بدهد، پرسش ایجاد میکند. او را وادار میکند فکر کند، انتخاب کند و خودش معنای ماجرا را کشف کند.
به همین دلیل است که قصهگویی را نباید صرفاً یک ابزار سرگرمی دانست. قصه یکی از قدیمیترین شیوههای تربیت انسان است؛ راهی برای انتقال تجربه از نسلی به نسل دیگر. کودک از خلال قصه، جهان بزرگسالان را تمرین میکند، بیآنکه ناچار باشد همه هزینههای واقعی آن را بپردازد. میتواند بترسد، شکست بخورد، دوباره بلند شود، قهرمان باشد یا حتی اشتباه کند؛ همه در قلمرو امن خیال.
در روزگار ما، اهمیت این مسئله شاید بیشتر هم شده باشد. کودکان امروز با تصویرهایی احاطه شدهاند که پیشاپیش همه چیز را برایشان ساختهاند. سرعت مصرف محتوا بالاست و فرصت مکث، تصور و خیالپردازی کمتر شده است. صفحه، تصویر را به کودک تحویل میدهد؛ قصه اما از کودک میخواهد تصویر بسازد.این تفاوت کوچکی نیست.قصه، عضله تخیل را تمرین میدهد. کودک وقتی قصه میشنود، ناچار است چهره شخصیت را تصور کند، خانهاش را بسازد، جنگل را ببیند و پایان ماجرا را در ذهن خودش ادامه دهد. در واقع، قصهگو بخشی از کار را انجام میدهد و بخش مهمتر را به کودک میسپارد. شاید یکی از دلایل ماندگاری قصههای خوب همین مشارکت ذهنی مخاطب باشد.
از این منظر، بزرگداشت بهرام شاهمحمدلو را میتوان ادای احترام به یک فرد و همزمان یادآوری اهمیت یک سنت فرهنگی دانست: سنت قصه گفتن برای کودک.
شاهمحمدلو و همنسلانش در دورهای کار میکردند که برای تولید آثار کودک، هنوز کودک را به عنوان یک «انسان در حال شکلگیری» جدی میگرفتند، نه صرفاً مخاطبی برای مصرف محتوا. پشت آن قصهها، یک نگاه تربیتی و فرهنگی وجود داشت؛ اینکه کودکی فقط دورهای برای سرگرم شدن نیست، بلکه مهمترین فصل شکلگیری تخیل، عاطفه و جهانبینی انسان است.
شاید به همین دلیل است که در مراسم بزرگداشت «آقای حکایتی»، آدمها فقط از یک هنرمند تشکر نمیکنند؛ هرکس بخشی از کودکی خودش را هم به یاد میآورد. از دوستانی که دیگر نیستند، از خانههایی که شکل دیگری داشتند، از خانوادههایی که هنوز فرصت دور هم نشستن داشتند و از روزهایی که یک قصه میتوانست موضوع گفتوگوی چند کودک تا روزها بعد باشد.
نوستالژی، اگر فقط حسرت گذشته باشد، چندان حاصل فرهنگی ندارد. اما اگر بتواند چیزی را از گذشته برای امروز به یادگار بیاورد، به سرمایه تبدیل میشود. شاید چیزی که «آقای حکایتی» امروز به ما یادآوری میکند، نه فقط خاطره یک برنامه قدیمی، که ضرورت بازگشت به فرهنگ قصهگویی باشد.
اینکه برای کودک وقت بگذاریم. برایش بخوانیم. برایش تعریف کنیم. به جای اینکه همیشه صفحهای را مقابلش روشن کنیم، گاهی چراغ خیال او را روشن کنیم.
شاید لازم باشد دوباره به کودکانمان قصه بگوییم؛ نه برای اینکه گذشته را تکرار کنیم، بلکه برای اینکه آیندهای با انسانهای خیالپردازتر، همدلتر و خلاقتر بسازیم.
«آقای حکایتی» قصهای از گذشته ماست؛ اما قصهگویی هنوز میتواند بخشی از آینده کودکان ما باشد. و شاید زیباترین شکل بزرگداشت او همین باشد:قصه را زنده نگه داریم.