عصر ایران؛ ایلیا دیانوش- ده سال پیش یادداشتی با عنوان «چرا کتاب نمیخوانیم؟» نوشتم که در عصرایران منتشر شد (asriran.com/0027Rh) و با استقبال قابل توجه مخاطبان روبهرو شد.
آن زمان، مسأله را بیشتر یک آسیب فرهنگی میدیدم که چرا مطالعهی عمیق در زندگی ما جایگاه شایستهای ندارد و چرا اطلاعات پراکنده را با دانستن اشتباه میگیریم؟
ده سال گذشته است و امروز به نظرم میرسد آن پرسش را باید یک پله بالاتر برد: «آیا مسأله فقط کتاب نخواندن است یا با بحران بزرگتری به نام بحران عقلانیت مواجهیم؟»
جامعهای که کمتر میخواند، الزاماً جامعهای غیرعقلانی نیست؛ اما جامعهای که فرصت و عادت مطالعهی عمیق، گفتوگو و مواجهه با اندیشهی متفاوت را از دست میدهد، بخشی از ابزارهای پرورش عقلانیت را نیز از دست میدهد.
اگر بخواهیم مفهوم عقلانیت را در تاریخ اندیشهی مدرن بسیار فشرده دنبال کنیم، دکارت (دانشمند و فیلسوف فرانسوی) نقطهی آغاز مهمی است: «چگونه میتوان مطمئن شد آنچه میدانیم، درست است؟» شک روشمند دکارت در نهایت به «میاندیشم، پس هستم» میرسد. اما اهمیت او برای بحث امروز ما بیش از خود این گزاره، در یک عادت ذهنی است: «هیچ ادعایی را صرفاً به دلیل سنت، شهرت یا اقتدار نپذیر؛ دلیل بخواه و آماده باش در آنچه میدانی تردید کنی.»
کانت (فیلسوف سرشناس آلمانی) یک گام عقبتر میرود و پرسش دشوارتری مطرح میکند: «اصلاً شناخت چگونه ممکن میشود؟» ذهن انسان، آینهای شفاف و منفعل در برابر جهان نیست؛ ساختارهای ذهنی و مقولات پیشینی در شکلگیری تجربهی ما نقش دارند. بنابراین نقد، فقط متوجه جهان و دانستههای ما نیست؛ باید متوجه «ابزار شناخت خودمان» نیز باشد.
نوکانتیها (احیاگران ایدههای کانت در فلسفه) این پرسش را از ذهن فردی به عرصهی علم، فرهنگ، تاریخ و ارزشها کشاندند. مسأله دیگر فقط این نبود که «من چگونه میشناسم؟» بلکه این بود که «دانش در یک جامعه چگونه تولید، اعتبارسنجی و نهادینه میشود؟» اما با ورود به جهان مدرن، عقلانیت فقط مسألهی شناخت و تولید دانش نیست؛ مسألهی «سازمان دادن به زندگی اجتماعی» نیز هست.
ماکس وبر (جامعهشناس آلمانی) یکی از مهمترین صورتبندیها را از این وجه ارائه کرد: عقلانیت میتواند به محاسبه، پیشبینیپذیری، کارآمدی، تخصص، قواعد و سازمان منتهی شود؛ همان چیزی که در بحثهای بعدی از آن با عنوان «عقلانیت ابزاری» یاد میکنیم؛ عقلی که میپرسد برای رسیدن به یک هدف، کارآمدترین وسیله چیست.
اما اینجا یک خطر نیز وجود دارد: ممکن است یک نظام فکری، بسیار منظم و کارآمد باشد، بیآنکه دربارهی «درستی اهدافش» پرسش کند. میتوان بسیار عقلانی محاسبه کرد که چگونه به مقصد برسیم، اما اصلاً نپرسید آیا مقصد درستی را انتخاب کردهایم.
هابرماس (فیلسوف و نظریهپرداز اجتماعی آلمانی) در برابر غلبهی چنین عقلانیتی، بر وجه دیگری از عقل تأکید میکند: «عقلانیت ارتباطی.» انسانها فقط برای کنترل جهان یا رسیدن به هدف با یکدیگر سخن نمیگویند؛ بلکه میتوانند از طریق گفتوگو، استدلال و شنیدن دیگری به تفاهم برسند و دربارهی مسائل مشترک به توافقی عقلانی نزدیک شوند. از این منظر، عقلانیت فقط در ذهن فرد یا ساختار سازمانها شکل نمیگیرد؛ در فضای عمومی و در امکان گفتوگوی آزاد و استدلالی میان انسانها نیز ساخته میشود.
به بیان فشرده:
دکارت: چگونه از یقینهای کاذب رها شوم؟
کانت: ذهن من چگونه شناخت را ممکن و محدود میکند؟
نوکانتیها: علم، معنا و ارزشها چگونه در فرهنگ و نهادها شکل میگیرند؟
وبر: چگونه زندگی اجتماعی، عقلانی، سازمانیافته و کارآمد میشود؟
هابرماس: چگونه از طریق گفتوگو و تفاهم میتوان دربارهی زندگی مشترک به توافق رسید؟
این پنج صورت از عقلانیت البته یک نظریهی واحد و خطی نیستند و میان آنها تفاوتها و حتا تعارضهای جدی وجود دارد، اما برای بحث ما یک نقشهی مفهومی مفید میسازند. بر اساس این نقشه، عقلانیت فقط باهوش بودن یا اطلاعات داشتن نیست. عقلانیت یعنی توانایی شککردن در باورهای خود، نقد پیشفرضهای شناخت، تولید و ارزیابی معتبر دانش، تبدیل دانش به تصمیم و سازمان کارآمد، و در نهایت گفتوگو با دیگری برای رسیدن به تفاهم. و درست از همینجا مسألهی ایران امروز پیچیدهتر میشود.
ما ممکن است در هر یک از این سطوح با مسألهای متفاوت روبهرو باشیم: گاهی یقینهای خود را بهجای حقیقت میگیریم؛ گاهی پیشفرضهایمان را نمیبینیم؛ گاهی دانش را بهدرستی تولید یا ارزیابی نمیکنیم؛ گاهی سازمانهایمان از عقلانیت و کارآمدی فاصله دارند و گاهی اصلاً امکان گفتوگوی واقعی و شنیدن استدلال مخالف را از دست میدهیم.
بنابراین، ایران با کمبود عقل مواجه نیست؛ با اختلال در زنجیرهی عقلانیت مواجه است؛ زنجیرهای که از شک و نقد فردی آغاز میشود، به شناخت و دانش میرسد، در نهادها و سازمانها صورت عملی پیدا میکند و سرانجام باید بتواند در گفتوگوی اجتماعی به تفاهم و تصمیم مشترک منتج شود.
برای فهم اینکه این مسأله در فرهنگ ما چه پیشینهای دارد، بد نیست کمی به عقب برگردیم. شفیعیکدکنی (م. سرشک) در بحثهای خود دربارهی تاریخ فکری ایران، به غلبهی تدریجی زبان عرفان و شعر بر عقل فلسفی توجه میدهد. او میگوید: «در سنت فلسفی ابنسینا، فهم حقیقت بر منطق، استدلال و برهان تکیه دارد. اما از سنایی و عطار تا مولانا و دیگر بزرگان عرفان، شیوهی دیگری از مواجهه با حقیقت قوت گرفت؛ تجربه و شهود عرفانی، بهجای استدلال فلسفی، در بسیاری از آثار آنان به زبان شعر و هنر بیان شد.» (نقل به مضمون)
تعبیر شفیعیکدکنی از عرفان بهعنوان «بیان هنری الهیات» ناظر به همین جابهجایی زبان است. این سخن البته به معنای نفی عرفان یا ارزش ادبیات عرفانی نیست. بحث بر سر یک پیامد فرهنگی است: اندیشهای که در قالب فلسفه و استدلال عرضه میشود، در معرض نقد مستقیم قرار دارد؛ اما وقتی به شعر و هنر تبدیل میشود، با احساس و تخیل و حافظهی جمعی پیوند میخورد و ماندگارتر میشود.
شفیعیکدکنی از همین منظر حتا این احتمال تاریخی را پیش میکشد که اگر عقل فلسفی در ایران مسیر خود را ادامه میداد، شاید ایران نیز میتوانست تجربهای شبیه رنسانس اروپا داشته باشد. البته مسألهی امروز ما این نیست که اگر تاریخ به شکل دیگری پیش میرفت چه میشد؛ مسأله این است که عقلانیت در ایران امروز چه جایگاهی دارد و تا چه اندازه توانسته از یک سنت فکری به یک فرهنگ عمومی و سپس به یک سازوکار اجتماعی تبدیل شود.
پاسخ را نباید در فقدان انسانهای باهوش یا تحصیلکرده جستوجو کرد. ایران از متخصص و دانشگاه و دانش و استعداد کم ندارد. مشکل آنجاست که عقلانیت وقتی از ذهن فرد به جامعه میآید، به روش و نهاد نیاز دارد. اگر یک سیاست شکست بخورد و کسی نتواند آن را ارزیابی کند؛ اگر دادهای با تصمیم قبلی ناسازگار باشد و به همین دلیل نادیده گرفته شود؛ اگر نظر متخصص فقط زمانی شنیده شود که با تصمیم از پیش گرفتهشده سازگار باشد، مسأله دیگر کمبود دانش نیست. مسأله این است که دانش نمیتواند خودش را به تصمیم تبدیل کند.
عقلانیت ابزاری نیز اگر از نقد اهداف و گفتوگوی عمومی جدا شود، میتواند بهجای حل مسأله، صرفاً ماشین کارآمدتری برای اجرای تصمیمی نادرست بسازد. جامعه به سازمانهای کارآمد نیاز دارد، اما کارآمدی بدون پرسش از هدف کافی نیست؛ همانطور که گفتوگو بدون امکان تصمیم و عمل نیز به نتیجه نمیرسد. جامعه عقلانی جامعهای نیست که هرگز اشتباه نکند؛ جامعهای است که بتواند اشتباه خود را ببیند و اصلاح کند.
کتابخواندن البته انسان را خودبهخود عقلانی نمیکند. ممکن است کسی صدها کتاب بخواند و همچنان جزماندیش باشد. اما مطالعهی عمیق، یکی از میدانهای مهم تمرین عقلانیت است؛ چون ذهن را وادار میکند مدتی با یک مسأله بماند، استدلال را دنبال کند، میان ادعا و دلیل تفاوت بگذارد و با دیدگاهی متفاوت مواجه شود. در خواندن جدی، برخلاف مصرف سریع محتوا، همیشه امکان برگشتن، دوباره خواندن و حتا تغییر نظر وجود دارد. از این منظر، مسألهی کتاب، تعداد جلدهای موجود در قفسه نیست. کتاب، تمرینِ به تعویق انداختن داوری است.
اما حتا کتاب خواندن هم اگر به «جستوجوی تأیید» تبدیل شود، الزاماً تمرین عقلانیت نیست. یکی از عادتهای رایج ما این است که کتاب را نه برای به چالش کشیدن باورها، بلکه برای یافتن پشتوانهای برای باورهای قبلیمان انتخاب میکنیم. کتاب موافق، آراممان میکند؛ کتاب مخالف، به فکرمان میاندازد.
جان استوارت میل (فیلسوف بریتانیایی) بر ضرورت مواجههی جدی با عقاید مخالف تأکید میکرد و هشدار میداد که اگر انسان هرگز با استدلال جدی مخالف نظر خود روبهرو نشود، حتا عقیدهی درستش نیز ممکن است به یک پیشداوری تبدیل شود.
داروین (زیستشناس انگلیسی) نیز در زندگینامهاش از قاعدهای شخصی میگوید که هرگاه با مشاهده یا استدلالی مخالفِ نتایج خود روبهرو میشد، آن را یادداشت میکرد؛ زیرا میدانست ذهن انسان شواهد مخالف را آسانتر فراموش میکند. شاید بنابراین یکی از نشانههای عقلانیت این نباشد که چقدر کتابِ همسو با خودمان خواندهایم، بلکه این باشد که تا چه اندازه حاضر شدهایم کتابی را بخوانیم که ممکن است نظرمان را تغییر دهد.
ده سال پیش نیز یکی از دلایلی که برای کتاب نخواندن برشمردم، این بود که اطلاعات تصادفیِ حاصل از گشتوگذار در فضای مجازی را با مطالعهی هدفمند اشتباه میگیریم. امروز این مسأله بهمراتب جدیتر شده است. اطلاعات، دانش نیست؛ دانش نیز الزاماً فهم نیست و فهم هم به خودی خود به تصمیم درست منتج نمیشود. هرچه از این زنجیره جلوتر میرویم، کار دشوارتر میشود.
شبکههای اجتماعی میتوانند در چند دقیقه، هزاران قطعه اطلاعات در اختیار ما بگذارند، اما انباشت اطلاعات پراکنده الزاماً قدرت تحلیل نمیسازد. حتا ممکن است نتیجه معکوس باشد: انسان آنقدر خبر و تحلیل و نظر دریافت کند که تصور کند از همهچیز باخبر است، درحالیکه در واقع فرصت فهم هیچچیز را پیدا نکرده است. این همان توهم دانستن است؛ یکی از خطرناکترین شکلهای ناآگاهی، زیرا صاحب آن، دیگر احساس نمیکند چیزی نمیداند.
ده سال پیش نوشته بودم هنوز در دورهی فرهنگ شفاهی به سر میبریم و ملتی شنیداری و مقلدیم. امروز این تعبیر را باید یک گام جلوتر برد؛ ما از فرهنگ شفاهی به فرهنگ واکنشی نیز رسیدهایم.
در شبکههای اجتماعی، سرعت واکنش گاهی از سرعت فهم جلو میزند. یک جملهی کوتاه، یک تصویر یا یک ویدئو میتواند در چند دقیقه موجی از خشم، شادی یا نفرت ایجاد کند، بیآنکه الزاماً فرصتی برای بررسی آنچه پشت این واکنش است وجود داشته باشد. در چنین فضایی، مسأله فقط کمبود مطالعه نیست؛ کوتاهشدن فاصلهی میان دریافت و داوری است. اما کتاب، درست در نقطهی مقابل این شتاب قرار دارد: میتوان آن را بست، دوباره باز کرد، به عقب برگشت، جملهای را دوباره خواند و نظر خود را تغییر داد.
اینجا باید متغیر دیگری را وارد کرد که امروز بسیار مهمتر از ده سال پیش است: «بحران اقتصادی.» وقتی بخش بزرگی از انرژی ذهنی مردم صرف اجارهخانه، تأمین معاش، شغل، بدهی، درمان و نگرانی از آینده میشود، کتاب دیگر فقط با موبایل و سرگرمی رقابت نمیکند؛ با مسألهی بقا رقابت میکند.
گاهی مردم کتاب نمیخوانند، چون علاقه ندارند. اما گاهی آنقدر خستهاند که توان خواندن ندارند. فراغت فکری نیز بخشی از کیفیت زندگی است و وقتی اقتصاد آن را از انسان میگیرد، نخستین چیزهایی که قربانی میشوند فعالیتهایی هستند که سود فوری و ملموس ندارند: مطالعه، هنر، گفتوگوی جدی و تأمل.
از همینجا اقتصاد به عقلانیت وصل میشود. وقتی آینده دایماً نامطمئن است، افق ذهنی نیز کوتاهتر میشود. انسانی که نمیداند ماه آینده چه خواهد شد، دشوارتر میتواند برای پنج سال بعد فکر کند. فقر فقط فقر مادی نیست؛ گاهی فقرِ فرصت فکرکردن نیز هست.
شاید پس از همه این بحثها بتوان مسأله را ساده کرد. بحران عقلانیت در ایران به این معنا نیست که ایرانیان عقل ندارند. به این معناست که عقل، نقد و دانش همیشه به اندازه کافی، امکان اثرگذاری بر تصمیم و زندگی جمعی ما را پیدا نمیکنند.
ممکن است اطلاعات فراوان داشته باشیم، اما نتوانیم آنها را به فهم تبدیل کنیم. متخصص داشته باشیم، اما تخصص را نادیده بگیریم. اشتباه کنیم، اما بهجای اصلاح، از آن دفاع کنیم. سازمان داشته باشیم، اما کارآمدی را جایگزین پرسش از هدف کنیم. و مهمتر از همه، ممکن است آنقدر به درستی خودمان مطمئن باشیم که دیگر دلیلی برای شنیدن دیگری نبینیم.
در این نقطه، عقلانیت با یک جملهی ساده آغاز میشود: «ممکن است من اشتباه کنم.» این جمله، شاید کوچک به نظر برسد، اما پیششرط شک، گفتوگو و اصلاح است.
ده سال پیش، پرسش من این بود که چرا کتاب نمیخوانیم. امروز نمیخواهم پاسخ را فقط در گرانی کتاب، فضای مجازی، عادتهای فرهنگی یا کمبود تبلیغ جستوجو کنم. بخشی از ماجرا به شرایطی برمیگردد که فراغت فکری را از مردم گرفته است؛ بخشی به فرهنگی که در آن شنیدن از خواندن جلو زده و واکنش از تأمل پیشی گرفته؛ و بخشی به نهادهایی که هنوز دانش را به تصمیم و خطا را به اصلاح تبدیل نمیکنند.
و البته حتا اگر دوباره به خواندن روی بیاوریم، مسأله فقط تعداد کتابها نیست. باید یاد بگیریم گاهی کتابی را باز کنیم که قرار نیست عقیدهمان را تأیید کند؛ بلکه ممکن است آن را به پرسش بگیرد. کتاب در این میان، هدف نهایی نیست؛ یکی از میدانهای تمرین ذهنی است که میتواند «مکث» کند، بخواند، «شک» کند و «تغییر» کند.
شاید به همین دلیل است که پرسش امروز دیگر فقط این نیست که «چرا کتاب نمیخوانیم؟» پرسش بزرگتر این است: «آیا هنوز میتوانیم چیزی بخوانیم که نظرمان را تغییر دهد؟» اگر پاسخ این پرسش «نه» باشد، آنوقت دیگر با مسألهی کتابنخواندن روبهرو نیستیم؛ با بحران عقلانیت روبهرو هستیم.