حسین عباسی اقدم
خبرگزاری مهر
بهتازگی سریالی با عنوان «عشق ابدی» در قسمتها و بخشهای متعددی از طریق شبکهی اجتماعی، مجازی و همچنین ماهوارهای چون «Gulf Movies» با حمایت مالی شرکتهای تجاری ترکیه، ترند شده است. تولیدات سریال فوق از اردیبهشت ۱۴۰۴ در شبکههای اجتماعی بازتاب گستردهای داشتهاند. حضور دو بازیگر سینمای ایران، به نامهای «پرستو صالحی» و «سحر قریشی» به عنوان مجریان و اجراکنندگان این سریال در بستری از تجملگرایی افراطی در ویلایی لوکس تولید شده است. اما فراتر از ظاهر پرزرقوبرق این تصاویر، باید پرسید این سناریو به دنبالِ ساختن چه الگوی ذهنی برای مخاطب ایرانی است؟
هدف اصلی این قبیل برنامهها، صرف نظر از شخصیتهای سریال و دور از تعصبات قومی و فرهنگی، «تجاریسازی سبک زندگی» است. با استفاده از چهرههای آشنایی که روزگاری بخشی از حافظهی تصویری مخاطب ایرانی بودند، سازندگان در پی «عادیسازی هنجارشکنی» و تغییر ذائقهی مخاطب هستند.
مخاطبان اصلی این سریال، طیف گستردهای از نسل جوان و نوجوان که درگیر بحران هویت و شیفتهگی به سبک زندگیهای فانتزیاند. در واقع، این سریال نه یک محصول هنری، بلکه یک «ابزار اقناع» است، یعنی تمام تکنیکهایی که باعث میشود مخاطب، ضدارزشها را به عنوان ارزشهای جدید بپذیرد که تحت لوای سرگرمی، مفاهیمی همچون تجمل، بیاعتنایی به ارزشهای بومی و ابزاری شدن روابط انسانی را به عنوان «سبک زندگی برتر» بازتولید میکند.
از منظر آسیبشناسی اجتماعی، رفتار این بازیگران در این سریال، نمونهای از آنومی فردی و اجتماعی است. وقتی سلبریتیها، به عنوان مراجع فکری، هنری و فرهنگی بخشی از جامعه، به استفاده از الفاظ رکیک، نمایش افراطی بدن (تتوها) و نوعی پوشش خارج از عرف جاری مبادرت میورزند، در واقع در حال شکستن قبح کنشهای اجتماعی هستند.در مفهوم یادگیری اجتماعی بندورا، مخاطب با مشاهدهی تقویتکنندههایی مثل پول، شهرت و ویترینهای لوکس این سریال، رفتار این افراد را الگوبرداری میکند.
در اینجا، کلمات رکیک و اهانتآمیز، نه یک اتفاق ناخواسته، بلکه بخشی از «استراتژی جلب توجه» برای کسب لایک و بازدید بیشتر است؛ فرآیندی که در آن ادب و حرمت کلام قربانی الگوریتمهای شبکههای اجتماعی میشود. مفاهیمی چون حوزهی عمومی از دیدگاه یورگن هابرمارس (2026-1929) جامعهشناس مشهور آلمانی و نمایش از دیدگاه اروینگ گافمن (1982-1922) جامعهشناس معروف آمریکایی در تحلیل محتوای این سریال خالی از لطف نیست.از دید هابرماس، جامعه برای سلامت خود نیازمند حوزهی عمومی است؛ فضایی که در آن شهروندان با استدلال و تفکر انتقادی دربارهی سرنوشت جمعی خود گفتوگو کنند. تولیداتی از این دست، مصداق بارز استحاله یا بازفئودالی شدن حوزه عمومی هستند.
بازفئودالی شدن در واقع بازگشت به دوران گذشته (زمینداری) به لحاظ تاریخیست که نوعی نظام ارباب رعیتیست. صاحبان این سریال تعیین کنندگان اصلی سبک زندگی، رفتار و نحوهی برقراری ارتباط، نوع پوشش و غیره هستند. این سریال با کشاندن مسائل کاملاً خصوصی، تنشهای شخصی، و حریم خانگی بازیگران به عرصهی عمومی، نه تنها گفتوگوی عقلانی را نابود میکند، بلکه حوزهی عمومی را به ویترین زرد و میدانی برای نمایش مبتذل تبدیل مینماید.
در اینجا، مخاطب به جای مواجهه با یک محتوای اجتماعی سازنده، با تماشاخانهای روبهروست که در آن، جای عقلانیت و تفکر را هیجان لحظهای و مصرفگرایی بصری پر کرده است.از نگاه اروینگ گافمن در تحلیل نمایشی، زندگی اجتماعی نوعی اجراست که در آن افراد میان صحنهی جلویی جایی که نقاب به چهره است و نقش اجرا میشود و صحنهی پشتی جایی که خود واقعی افراد میباشد تفکیک قائل میشوند.رفتار بازیگران در این سریال، نوعی مدیریت برداشت کاذب است.
آنها در صحنهی جلوییِ رسانه، رفتارهای تهاجمی، الفاظ رکیک و پوششهای خاص (مانند تتوها) را نه به عنوان ابراز هویت اصیل، بلکه به عنوان ابزار صحنه برای نمایش قدرتی خیالی به کار میگیرند. این نمایش، نوعی اقتدارِ پوشالی است؛ گافمن به ما میآموزد که وقتی فردی بیش از حد بر نمایش تهاجمی خود اصرار دارد، نشاندهندهی اضطراب عمیق او برای حفظ جایگاه و کنترل برداشتی است که دیگران از او دارند. این بازیگران در واقع در حال بازی نقشی هستند که در آن ضد هنجار بودن، ابزاری برای به رخ کشیدن تمایز کاذب است.
از نگاه روانشناسی اجتماعی، شیوهی گفتوگو و برقراری ارتباط در این سریال، نمودی از فردگرایی افراطی است. تعاملاتی که بهجای عمق و عاطفهمندی، بر پایهی سطحینگری و تنشهای کاذب طراحی شدهاند، نوعی الگوی ارتباطی معیوب را به مخاطب عرضه میکنند. وقتی سوءتفاهمهای تعمدی و درگیریهای کلامی به عنوان جذابیت به خورد مخاطب داده میشود، خشم و بیاحترامی در فضای عمومی جامعه بازتولید میگردد.
این رفتارها، فراتر از حریم خصوصی بازیگران، پیامی آسیبزا به جامعه مخابره میکند: اینکه برای دیده شدن و موفقیت در بازار پررقابت توجه، باید مرزهای اخلاقی را درنوردید. نتیجهی این رویکرد، تضعیف سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد عمومی به نهادهای اخلاقی است؛ چرا که مخاطب جوان، تضاد فاحشی میان آنچه در فضای رسمی اخلاقمدار میآموزد و آنچه در ویترین عشق ابدی میبیند، احساس کرده و دچار تعارض شناختی و بیگانگی فرهنگی میشود.
از منظر جامعهشناسی انتقادی، سریال عشق ابدی بیش از آنکه یک محصول سرگرمکننده باشد، یک پروژهی ایدئولوژیک در خدمت هژمونی سرمایهداری نئولیبرال است. این سریال با به تصویر کشیدن ویلای لوکس و زندگیی پر زرقوبرق در جغرافیایی غیربومی (ترکیه)، در حال بازتولید فانتزی دستیابی به طبقات فرادست است.وقتی این برنامهها با حمایت شرکتهای ترکیهای تولید میشوند، عملاً در حال کالاییسازی سبک زندگی هستند.
این امر نه تنها به ایجاد یک شکاف طبقاتی ذهنی دامن میزند، بلکه نوعی محرومیت نسبی را در مخاطب ایجاد میکند. مخاطبی که درگیر بحرانهای اقتصادی و معیشتی است، با دیدن چنین ویترینی، دچار سرخوردگی ساختاری میشود؛ زیرا شکاف میان واقعیت زندگی او و تصویر ایدهآل نمایش داده شده به قدری عمیق است که تنها منجر به بیگانگی فرهنگی و خشم فروخورده میگردد. این برنامهها در واقع با تحریک میل به مصرف، مخاطب را به مصرفکنندهای منفعل تبدیل میکنند که ارزشهای انسانیاش به قدرت خرید و نمایش ثروت تقلیل یافته است.تحلیل زبان بدن؛ وقتی آنومی به نمایش در میآیددر تحلیل روانشناختیِ زبانِ بدنِ بازیگران این سریال، با نوعی «عدمِ توافقِ رفتاری» مواجه هستیم که نشان از بحران در هویتِ شخصی و اجتماعی آنها دارد. به نکات زیر توجه کنید:
تتوها در بدن بازیگران، به عنوان نمادی از طغیان علیه هنجارهای سنتی در ادبیات عامه شناخته میشوند، اما در این سریال، این نشانهها از اصالت خود تهی شده و به ابزار تزئینی برای بازاریابی تبدیل گشتهاند. زبان بدن بازیگران در لحظات نمایش این تتوها، حاکی از نوعی فخرفروشی کاذب است؛ گویی بدن آنها به ویترینی برای نمایش آنارشیسم کنترلشده تبدیل شده است.
به کار بردن کلمات رکیک در حین گفتوگو، از منظر روانشناسی ارتباطات، تلاشی برای سلطهی کلامی است. زبان بدن آنها در هنگام استفاده از این الفاظ مانند ژستهای بدنی گشوده، خندههای عصبی و تحقیرآمیز، نشاندهندهی یک ناامنی درونی است که با نقاب جسارت پوشانده شده است. این نوع ارتباطگیری، به جای تعامل سازنده، خشونت کلامی را به عنوان مدل ارتباطی مدرن به مخاطب دیکته میکند.
نحوهی قرارگیری و حرکت بازیگران در ویلای لوکس، نوعی زبان بدن فاصله گذار است. آنها با زبان بدن خود، مرزی نامرئی بین خود به عنوان برندگان بازی سرمایه و مخاطب به عنوان تماشاگران محروم ایجاد میکنند. این حرکات، ناخودآگاه جمعی مخاطب را هدف قرار داده و پیامی مخرب صادر میکند: «تنها در صورت پذیرش این سبک زندگی پرخاشگرانه و بیپرواست که میتوان در دنیای جدید، دیده شد.»