روزنامه اطلاعات نوشت: در کنار اهالی جزیره اروپایی گرینلند، دهها کشور و صدها گروه و حزب سیاسی و غیرسیاسی را در اقصی نقاط جهان میتوان سراغ داد که از پیچیدگی، ابهام و شگفتی ذهن ترامپ سخن میگویند. عدهای با کلام و عدهای با سکوت.
واقعیت این است که عملکرد ترامپ در یکسال و نیمی که از دوره دوم ریاست جمهوری او سپری شده، بیش از هر چیزی نشاندهنده مغزی است غیرقابل پیشبینی. ذهنی که پیش از شروع دو جنگ در کمتر از یکسال صرفاً برای ما ایرانیها پیچیده و وحشت آور به نظر میرسید، بعد از شروع علنی جنگ همه جانبه، برای دیگران نیز پیچیدگی خود را عیان کرده و اینک برای قریب به اتفاق مردم جهان با گذر از پیچیدگی، وارد مرزهای شگفتی شده است.
تأملی گذرا در آنچه رئیس جمهور آمریکا در شش ماه گذشته از خود بروز داده و در صحنه جهانی به نمایش گذاشته است، مملو از علایم ریز و درشتی است که از ذهنی سخت بیقاعده حکایت میکند. اولین ویژگی این ذهن بیقاعده شدت و تعداد بالای عملکرد است. چیزی که خاص و عام از آن به «بیش فعالی» یاد میکنند.
در کنار هم چیدن آنچه در این مدت صرفاً از زبان ترامپ در قالب پیام و توئیتهای دنبالهدار او شنیده شده، ظاهراً شاهدی زنده بر این واقعیت غیرقابل انکار است که ذهن یک رئیسجمهور مطلقاً در شرایط عادی به سر نمیبرد. آنچه هر تردیدی را در این خصوص زایل میکند، میزان تضادهای گفتارهایی است که قادر است هر آمریکایی و غیرآمریکایی را به ورطههای گیجی سوق دهد؛ چیزی که در عمل روی داده است.
در این میان، آنچه ترامپ صرفاً دربار تنگه هرمز به زبان آورده و اغلب در شبکه اجتماعی شخصی خود «تروث سوشال» در برابر چشم جهانیان گذاشته، عملاً هیچ وصفی جز گیجکننده بودن ندارد. بی دلیل نیست که تعدادی از تحلیلگران عرصههای سیاست و رسانه، فارغ از مسئله راست و دروغ، از میزان بالای توئیتها و پیام پراکنیهای ترامپ بهطور طبیعی به این نتیجه رسیدهاند که پشت اینهمه پیام غیرقابل تجزیه و تحلیل فردی بیتعادل ایستاده است؛ فردی که مثل ریگ روان دروغ میگوید، بلوف میزند، تهدید میکند و تقریباً هرروز و هر ساعت یک ادعای جدید و عمدتاً ناممکن مطرح میکند.
فراموش نکردهایم که ترامپ در روزهای پایانی جنگ چهلروزه، در یکی از شبهای تاریک آمریکا، در زمانی کمتر از سه ساعت، بیش از ۴۰ توئیت زد که کوچکترین ارتباطی بین آنها وجود نداشت، جز اینکه خطوط پررنگی بودند از شرایط وخیم یک مغز ملتهب؛ چیزی شبیه نوشتههای هذیانوار شکست خوردگان عشقی و جوانکهایی که از شدت آسیب شکست عشقی، خودشان هم نمیدانند چه میگویند و مخاطبشان کیست: خودشان، معشوق، رقیب عشقی یا دنیا و اهل جهان؟
اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا میتوان گفت دونالد ترامپ در کسوت رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، در اثر جنگ و مسائل اصلی و فرعی آن به مرحلهای از گیج و منگی رسیده که آنچه از زبانش صادر میشود، معلول آشفتگی و پریشانی محض است؟ پاسخ این سؤال با نظر به مجموع عملکرد ترامپ و نه فقط آنچه میگوید و مینویسد، منطقاً مثبت نیست. همین که ترامپ تا این لحظه هیچ حرفی به ضرر شخص خودش و حزب و جناحش به زبان نیاورده، به تنهایی کافی است تا نشان دهد او در عمل گیج نشده است و از سرگیجی حرف نمیزند. همین کافی است تا بپذریم پای یک گیجی هوشمندانه در میان است و بس.
توضیح اینکه: حضور و میزان رگههای عمیق تضاد و تناقض در گفتار و رفتار دونالد ترامپ تا امروز، نه در حد تعارض با سیاستهای همیشگی ایالات متحده آمریکا بوده و نه آسیبی به آن وارد کرده است، بلکه با تمام پریشانی و آشفتگی ظاهری، با وضوح کامل در خدمت و ادامه آن سیاستهای شوم قرار دارد که نمونهاش حمایت تمام قد از اسرائیل، آسیب همهجانبه به رقبا و متهم کردن بقیه به نابودی و ویرانی و دستکم آسیب اقتصادی است.
بنا بر آنچه گفتیم، به نظر میرسد گیجی و آشفتگی برآمده از افعال و گفتار دونالد ترامپ، بیش از آنکه مصداق گیجی اجباری باشد، حاصل نوعی گیجی اختیاری و انتخابی است. به این ترتیب، با قاطعیت میتوان ادعا کرد دونالد ترامپ، «گیجی» را به مثابه یک استراتژی انتخاب کرده است تا سیاستهای نامعلوم خود را پیش ببرد. مفهوم این سخن، به خودی خود روشن است: روی آوردن به گیجنمایی برای گیج کردن دیگران. به عبارت دیگر، استفاده آگاهانه از عنصر گیج کننده «گیجی» بهعنوان یک سیاست اعلام نشده.
با این فرض و تصور، اشتباه نخواهد بود اگر بگوییم دونالد ترامپ گیجی را بهعنوان یک روش برای گیج کردن دیگران و به طور خاص، جبهه مقابل خود انتخاب کرده است و روزی نیست که از مزایای ناشناخته آن سود نبرد. دلایلی که این فرضیه را تقویت میکند، بسی بیشتر از آن است که کسی از عهده انکار آن برآید. آنچه در ماههای گذشته بهعنوان تفاهنامه آتش بس و تفاهمنامه ۶۰ روزه مطرح شد و در ادامه خود سرنوشتی بهتر از نقض پیدا نکرد، صرفاً دو نمونه ملموس برای اثبات این مدعاست .
اینکه دونالد ترامپ در کسوت رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا با اصرار عجیب و غریب خود بر آتش بس، شروطی اعلامی ایران را بهصورت کامل پذیرفت و به فاصله اندکی تمام مفاد آن را زیر پا گذاشت، بیش از هرچیزی علامتی است از یک رفتار گیج و گیج گننده.
در این مورد، بهطور طبیعی این سؤال برای هرکسی پیش میآید که اگر مقصود دونالد ترامپ از رسیدن به توافق، نقض بندبند آن بود، چرا شخص او و معاونین و وزرای دولتش آنهمه زمان و هزینه برایش صرف کردند و چرا در سطح جهانی از آن بهعنوان حادثهای «مفید و خارقالعاده در جهت رسیدن به صلح بینالمللی» یاد کردند؟ سؤال بعدی این است که اگر ترامپ در واقع نمیخواست تن به صلح و توافق بدهد، چرا نسبت به آن اصراری در حد جنون از خود نشان میداد؟ پاسخ این سؤالها را در کنار فرضیههایی مثل خریدن زمان برای خارج شدن از مهلکه - که در جای خود درست است – باید در عنصر گیجکننده گیجی جستجو کرد. چیزی که بعد از گذشت چند ماه نفسگیر، به قوت روز نخست ادامه دارد و روی در کم شدن هم ندارد.
به این ترتیب، اشتباه نخواهد بود اگر بگوییم دونالد ترامپ در ادامه کاری که با خود، دیگران و جهان نگران شروع کرده، همچنان به گیج کردن بهعنوان یک استراتژی ادامه خواهد داد و بعید نیست که تا رسیدن به نتیجه دلخواه، دست از آن برندارد.
در این میان، چیزی که اهمیت زیادی دارد، دقت در مستولی نشدن گیجی و آثار و علایم آن و بهطور خاص خستگی و آشفتگی بر بدنه جامعه است که اگر چنین شود، شخص ترامپ و تیم سیاسی و اقتصادی او را در ادامه راهی که شروع کردهاند، نیرومند و سخت جسور خواهد کرد. این همان نقطهای است که آسیب احتمالی آن، بدون شک از هر نبرد نظامی بیشتر و بالاتر است. در یک کلام، خطاب به ایرانیان باید گفت: ترامپ میخواهد شما را خسته کند، لطفا خسته نشوید!