فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۵۵۸۷
تاریخ انتشار: ۱۴:۴۶ - ۰۹-۰۷-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۵۵۸۷
انتشار: ۱۴:۴۶ - ۰۹-۰۷-۱۴۰۵
خانه و چیزهایش

یخچال؛ زمانی که ابرقدرت‌ها درباره‌اش کَل‌کَل می‌کردند  

یخچال
یخچال، با همه معمولی بودنش، یکی از صادق‌ترین اشیای خانه است. نه به این دلیل که هیچ‌وقت چیزی را پنهان نمی‌کند؛ اتفاقاً چیزهای زیادی در آن پنهان می‌کنیم. بلکه چون زندگی، بی‌آنکه بخواهد، رد خودش را روی طبقه‌های آن باقی می‌گذارد. کافی است درش را باز کنیم.

عصر ایران؛ فردین علیخواه

این روزها خیلی‌ها می‌گویند دیگر کسی حوصله خواندن متن‌های طولانی را ندارد. من اما باور دارم هر متنی، سرانجام خواننده خودش را پیدا خواهد کرد؛ فقط باید صبور بود.

***

فرض کنید داخل یخچال هر خانه دوربینی کار گذاشته بودند که همه‌چیز را می‌دید. می‌دید چه کسی درِ یخچال را باز می‌کند، دنبال چه چیزی می‌گردد و در نهایت چه چیزی برمی‌دارد. حتی می‌توانست ثبت کند که گاهی کسی درِ یخچال را باز می‌کند، بی‌آنکه به جای خاصی نگاه کند، چند لحظه می‌ایستد، چیزی برنمی دارد و بعد در را می‌بندد.

یکی از چیزهایی که آن دوربین خیالی احتمالاً خیلی زود متوجهش می‌شد، رابطه ما با یخچال در لحظه‌های ملال بود. آدم‌ها همیشه وقتی گرسنه‌اند سراغ یخچال نمی‌روند. گاهی از سر کسالت درش را باز می‌کنند؛ بی‌هدف و بی‌آنکه دقیقاً چیزی بخواهند. چند لحظه به طبقه‌ها نگاه می‌کنند و دوباره در را می‌بندند. کمی بعد دوباره همین کار را تکرار می‌کنند، انگار در این فاصله اتفاقی افتاده باشد و چیزی در درون یخچال تغییر کرده باشد.

 وقتی در زندگی روزمره اتفاقی نمی‌افتد، گاهی سراغ یخچال می‌رویم تا ببینیم شاید آنجا چیزی اتفاق افتاده باشد. گاهی حتی نمی‌دانیم دنبال چه هستیم. در را باز می‌کنیم و به پنیر و ماست و ظرف غذای دیشب نگاه می‌کنیم، انگار قرار است میان آنها چیزی پیدا کنیم که برای چند دقیقه ما را از کسالت بیرون بیاورد. چراغی روشن می‌شود، طبقه‌ها پیش چشممان قرار می‌گیرند و چند امکان کوچک ظاهر می‌شوند. شاید چیزی برای خوردن پیدا شود. شاید هم نه.

اما گاهی آدم از سر ملال سراغ یخچال نمی‌رود؛ از چیزی خسته و اندوهگین است. برای مثال، در فیلم «عامه‌پسند»، ساخته سهیل بیرقی، که در سال ۱۴۰۲ اکران شد، فاطمه معتمدآریا هر وقت از زندگی خسته می‌شود، درِ فریزر را باز می‌کند، صورتش را میان در و بدنه فریزر می‌گذارد و نفس عمیق می‌کشد. انگار برای خوردن چیزی نیامده است؛ از زندگی خسته شده و برای چند لحظه به یخچال پناه برده است. هوای سرد به صورتش می‌خورد و او نفس می‌کشد؛ صورتی خسته در برابر هوای سرد فریزر.

 اگر آن دوربین خیالی داخل یخچال بود، این را هم ثبت می‌کرد: کسی که درِ یخچال را باز کرده، نه برای برداشتن چیزی، بلکه برای اینکه چند لحظه از رنج های زندگی فاصله بگیرد. یخچال برای سرد نگه داشتن غذا ساخته شده است، اما آدم‌ها همیشه از اشیا برای همان کاری که برایش ساخته شده‌اند استفاده نمی‌کنند. کسی ممکن است در آن دنبال شکلات بگردد، کسی دنبال غذای باقی‌مانده دیشب و کسی فقط دنبال چند لحظه سرما روی صورتش.

اما اگر کمی از این دوربین خیالی فاصله بگیریم و به خود یخچال نگاه کنیم، چیز دیگری به چشم می‌آید: یخچال یکی از معدود وسایل خانه است که معمولاً فقط یکی از آن وجود دارد. بچه‌ها در اتاق خودشان یخچال ندارند. پدر و مادر هم، حتی اگر اتاق جداگانه‌ای داشته باشند، معمولاً یخچال جداگانه ندارند. همه اعضای خانه معمولا از همان یک یخچال استفاده می‌کنند. درِ آن برای همه باز می‌شود و چیزهایی که در آن گذاشته می‌شود، کم‌وبیش در دسترس همه است.

به گمان من، بخشی از تنش‌های کوچک و روزمره خانه هم در اطراف یخچال اتفاق می‌افتد. کسی شکلاتی را برای بعد کنار گذاشته، اما وقتی با ولع به سراغش می‌رود، می‌بیند دیگر خبری از آن نیست. هندوانه خنکی را که از صبح به آن فکر کرده، ظهر، خسته و تشنه، سراغش می‌رود و می‌بیند دیگر وجود خارجی ندارد. ظرف غذایی را برای فردا کنار گذاشته، اما وقتی وقتش می‌رسد، ظرف خالی است. چه کسی خورد؟ این یکی از سؤال‌های کوچک و آشنای خانه است؛ سؤالی که گاهی همه جوابش را می‌دانند، اما کسی مسئولیتش را به عهده نمی‌گیرد.

یخچال جایی است که مرز میان «مال من» و «مال ما» مدام جابه‌جا می‌شود. لازم نیست کسی روی ظرفی بنویسد «این مال من است» تا بدانیم نباید به آن دست بزنیم. همه اعضای خانه کم‌وبیش می‌دانند کدام غذا برای چه کسی کنار گذاشته شده، چه چیزی را می‌شود برداشت و چه چیزی را باید گذاشت برای دیگری.

 گاهی البته این مرزها صریح می‌شوند: «به این شکلات دست نزن»، «این غذا را برای فردا گذاشته‌ام»، «این ماست موسیر را من خریده‌ام». اما بیشتر اوقات، قواعد یخچال نانوشته‌اند. ما یاد می‌گیریم که همه چیز در خانه مشترک نیست، حتی اگر همه چیز در یک فضای مشترک قرار گرفته باشد.

یخچال در واقع فضای کوچکی برای تمرین اجتماعی شدن ماست. کودک در آن یاد می‌گیرد که هر چیزی را که می‌بیند نمی‌تواند بردارد؛ یاد می‌گیرد منتظر بماند، سهم دیگری را به رسمیت بشناسد و گاهی از خواسته خودش بگذرد. بزرگسال هم باید یاد بگیرد چیزی را برای دیگری باقی بگذارد. اینها رفتارهای کوچکی هستند، اما زندگی اجتماعی از همین موضوعا کوچک ساخته می‌شود: اینکه بدانیم چه چیزی مال ماست و چه چیزی مشترک، کجا می‌توانیم دست دراز کنیم و کجا باید دست نگه داریم.

چرا یخچال‌ها در ایران بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند؟ و این در حالی است که تعداد اعضای خانواده کوچک‌تر و کوچک‌تر شده است. خانواده‌های پرجمعیت کمتر شده‌اند و آدم‌های بیشتری تنها زندگی می‌کنند. وضع اقتصادی هم برای بسیاری از خانواده‌ها دشوارتر شده است. با این حال، یخچال‌ها نه‌تنها کوچک‌تر نشده‌اند، بلکه بزرگ‌تر و جادارتر شده‌اند.

برداشت من به عنوان پژوهشگر اجتماعی این است که اندازه یخچال دیگر فقط به تعداد آدم‌های خانه مربوط نباشد. این فرض هم هست که ناامنی اقتصادی هم ما را به ذخیره کردن بیشتر عادت داده باشد. وقتی از آینده مطمئن نیستیم، خریدن و نگه داشتن می‌تواند نوعی آرامش به همراه بیاورد. برای همین است که خریدن یک بسته بیشتر، پر کردن فریزر و داشتن چیزی برای روز مبادا فقط یک رفتار اقتصادی نیست؛ نوعی مقابله با آینده‌ای نامطمئن هم هست. یخچالِ پر، دست‌کم برای چند روز، به ما می‌گوید که چیزی داریم.

اما از طرف دیگر، یخچال بزرگ می‌تواند نشانه منزلت هم باشد. همان‌طور که در گذشته اندازه خانه، نوع مبلمان یا مدل اتومبیل می‌توانست جایگاه اجتماعی خانواده را نشان دهد، امروز اندازه و شکل یخچال هم می‌تواند بخشی از نمایش رفاه باشد. یخچالی بزرگ، براق و پر از طبقه و کشو، حتی وقتی چیز زیادی در آن نیست، تصویری از زندگی‌ای ارائه می‌دهد که قرار است مرتب، مرفه و بی‌دغدغه به نظر برسد. اینجاست که یخچال بزرگ معنای دوگانه‌ای پیدا می‌کند: از یک سو می‌گوید «آن‌قدر داریم که به فضای بیشتری احتیاج داریم» و از سوی دیگر «آن‌قدر از آینده مطمئن نیستیم که نمی‌توانیم دست خالی بمانیم». درباره شما کدام یک صدق می کند؟

منظورم آن است که یخچال بزرگ را لزوما نمی توان نشانه رفاه دانست. گاهی رفاه است و گاهی ترس از رفتن رفاه. گاهی نمایش وفور است و گاهی ذخیره کردن در برابر کمبود. حتی ممکن است این دو هم‌زمان وجود داشته باشند. یکی از تناقض‌های زندگی امروز همین است: هرچه آینده نامطمئن‌تر می‌شود، بیشتر دوست داریم چیزی در خانه داشته باشیم که نشان دهد برای فردا آماده‌ایم. یخچال در این میان، با طبقه‌ها و کشوهای فراوانش، تبدیل به جایی می‌شود که هم رفاه را نمایش می‌دهد و هم اضطراب ما درباره آینده را در خود نگه می‌دارد.

یخچال

به موضوع یخچال و خانه برگردم. در یکی از تبلیغات شرکت امرسان با حضور لیلا حاتمی، یخچال دیگر فقط در آشپزخانه و میان کابینت‌ها نیست. خودش به بخشی از صحنه تبدیل شده است؛ چیزی که باید دیده شود. در این تبلیغ یخچال در پذیرایی قرار گرفته است و لیلا حاتمی این جمله را می گوید: «گرمای خونه به یخچالشه.» جمله عجیبی است.

یخچال وسیله‌ای است که وظیفه‌اش سرد نگه داشتن است، اما حالا قرار است نشانه گرمای خانه باشد. گرمای خانه، که معمولاً باید در آدم‌های خانه، دورهمی‌ها، بوی غذا یا صدای خنده پیدا شود، به یک وسیله برقی هم نسبت داده می‌شود. تبلیغ قرار است یخچال بفروشد، نه اینکه درباره جامعه حرف بزند. اما تبلیغات گاهی ناخواسته نشان می‌دهند که در یک دوره، چه چیزهایی بخشی از تصویر ما از «خانه خوب» شده‌اند.

 یخچال دیگر فقط وسیله‌ای برای نگهداری غذا نیست؛ می‌تواند بخشی از دکور خانه و حتی بخشی از تصویری باشد که خانواده دوست دارد از زندگی خودش نشان دهد. برای همین یخچال‌ها فقط بزرگ‌تر نشده‌اند؛ جایگاهشان در خانه هم بزرگ‌تر شده است. اینطور نیست؟

گاهی ردّ پای یخچال را می‌توان در تحلیل‌های سیاسی و حتی سرنوشت کشورها هم دید. اینجا یاد یک نمونه تاریخی می‌افتم.

ایزابل دسیستو در مقاله‌ای با عنوان «انتظارات در برابر واقعیت: مواجهه دانشجویان کوبایی با سوسیالیسم شوروی در سال‌های پایانی» که در سال ۲۰۲۲ در مجله «کایه دو موند روس» منتشر شد، از تعبیر «نبرد یخچال و تلویزیون» یاد کرد؛ تعبیری که در روسیه معاصر برای اشاره به شکاف میان تجربه اقتصادی مردم و تبلیغات دولتی به کار می‌رود.

به تعبیر او، یک سوی این نبرد «یخچال خالی» بود؛ نشانه‌ای از سوءمدیریت اقتصادی و کاهش سطح زندگی، و سوی دیگر «تلویزیون» بود که تصویر مطلوب حکومت را به مردم عرضه می‌کرد. در سال‌های پایانی شوروی، تلویزیون از رفاه و آینده‌ای بهتر می‌گفت، اما وقتی مردم درِ یخچال خانه‌شان را باز می‌کردند، ممکن بود با واقعیت دیگری روبه‌رو شوند(دسیستو، 2022).

جالب آنکه در سال ۱۹۵۹، در بحبوحه جنگ سرد، آمریکا در مسکو نمایشگاهی برپا کرد با عنوان «نمایشگاه ملی آمریکا» ؛ نمایشگاهی برای نشان دادن تصویری از زندگی آمریکایی، آن‌طور که قرار بود دیده شود. در مرکز نمایشگاه، یک خانه نمونه ساخته بودند؛ خانه‌ای با سه اتاق‌خواب، دو حمام، نشیمن، اتاق غذاخوری و آشپزخانه‌ای که با یخچال، ماشین ظرفشویی، آبگرم‌کن و اجاقی به رنگ زرد براق تجهیز شده بود. انگار قرار بود بازدیدکننده فقط یک خانه را نبیند، بلکه وارد تصویری از آینده شود؛ آینده‌ای که در آن رفاه را می‌شد در اندازه خانه و تعداد وسایلش اندازه گرفت.

درست کنار همین آشپزخانه، ریچارد نیکسون، معاون‌رئیس‌جمهور وقت آمریکا، و نیکیتا خروشچف، رهبر شوروی، وارد گفت‌وگویی شدند که بعدها به «مناظره آشپزخانه» معروف شد. ظاهراً موضوع بحث، یخچال و ماشین لباسشویی و خانه مدرن بود، اما پشت این وسایل خانگی، بحث بزرگ‌تری جریان داشت: کدام نظام می‌تواند زندگی بهتری برای مردم بسازد؟

نیکسون به یخچال و ماشین لباسشویی و دیگر وسایل خانه اشاره می‌کرد، انگار هر کدام مدرکی برای موفقیت شیوه زندگی آمریکایی بودند. خروشچف هم در پاسخ می‌گفت شوروی به چنین سطحی از رفاه خواهد رسید و در عین حال، مصرف بیشتر را لزوماً نشانه زندگی بهتر نمی‌دانست.

کتاب آشپزخانه جنگ سرد به ویراستاری روت اولدنزیل و کارین زاخمان، این ماجرا را از همین زاویه می‌بیند: آشپزخانه در آن روز فقط صحنه یک بحث سیاسی نبود؛ خودش یکی از طرف‌های بحث بود. یخچال، اجاق، ماشین ظرفشویی و دیگر وسایل خانه، در آن نمایشگاه چیزهایی بیش از وسایل خانه بودند. هر کدام تصویری از آینده‌ای را حمل می‌کردند که یک نظام سیاسی می‌خواست به مردم وعده بدهد.

 شاید عجیب نباشد که یکی از جدی‌ترین بحث‌های جنگ سرد، نه در اتاق‌های کنفرانس و نه پشت میزهای دیپلماتیک، بلکه کنار یک یخچال و در آشپزخانه‌ای زردرنگ اتفاق افتاد. سیاست گاهی از همان جایی حرف می‌زند که زندگی روزمره شروع می‌شود: از خانه، از آشپزخانه و از چیزهایی که هر روز در را باز می‌کنیم تا برداریم و دوباره سر جایشان بگذاریم.

شاید هیچ چیز به اندازه داخل یخچال نتواند فاصله میان تصویری را که از زندگی داریم و خودِ زندگی نشان دهد. یخچال خالی چه معنایی دارد و یخچال پر چه؟ آیا می‌شود فقر یک خانواده را از روی یخچالش فهمید؟ در نگاه اول شاید پاسخ ساده باشد: یخچال پر یعنی رفاه و یخچال خالی یعنی فقر. اما ماجرا به این سادگی نیست.

یادم می‌آید در کودکی، در دهه شصت، گاهی یک مارتادلا‌ی بسیار بزرگ به خانه ما می‌رسید. پدرم کامیون داشت و از کارخانه‌ای در جاده رشت ـ انزلی، نزدیک خانه‌مان، کالباس، سوسیس و مارتادلا بار می‌زد و به تهران می‌برد. گاهی صاحب بار یکی از مارتادلاها را به پدرم می‌داد. آن زمان، یعنی در سال‌های دهه شصت، نه من و نه هیچ‌کدام از دوستانم اصلاً نمی‌دانستیم مارتادلا چیست. خیلی وقت‌ها و در آن سال های جنگ که خیلی چیزها کوپنی بود یخچال خانه ما تقریباً خالی بود، اما درست وسط آن یک مارتادلا‌ی بزرگ قرار داشت. تصویر عجیبی بود: یخچالی تقریبا خالی با یک مارتادلا در وسط آن.

ما مدام درِ یخچال را باز می‌کردیم و برشی از آن جدا می کردیم. مارتادلا برای ما چیز کمیابی بود و برای دوستانمان هم همین‌طور. گاهی دوستانم پشت در خانه می‌آمدند. من یک برش مارتادلا به آنها می‌دادم و در عوض، آنها می‌گذاشتند با دوچرخه‌شان دوری بزنم. آنها نمی‌دانستند که مهم ترین و لوکس ترین موجودی یخچال ما همان یک مارتادلاست.

یخچال

حالا که به آن تصویر فکر می‌کنم، هنوز نمی‌دانم آن یخچال را باید خالی حساب کرد یا پر. یک یخچال می‌تواند تقریباً خالی باشد و در عین حال چیزی در آن داشته باشد که برای کسانی دیگر دست‌نیافتنی و کمیاب است. پس شاید پر و خالی بودن یخچال، به سادگی تعداد چیزهایی که روی طبقه‌هایش قرار گرفته‌اند نباشد. یخچالی را هم تصور کنید که پر است، اما پر از ظرف‌های غذای مانده، سبزی‌هایی که دارند خراب می‌شوند و چیزهایی که مدت‌هاست کسی سراغشان نرفته است. پر بودن چنین یخچالی الزاماً نشانه فراوانی نیست.

 از طرف دیگر، یخچال یک خانواده کم‌درآمد ممکن است درست بعد از دریافت حقوق یا در ابتدای ماه پر باشد و بعد، قفسه‌هایش آرام‌آرام خالی شوند. شیر تمام شود، میوه‌ها کمتر شوند و ظرف‌ها کوچک‌تر شوند. شاید برای فهمیدن وضعیت اقتصادی یک خانواده نباید فقط ببینیم یخچال چقدر پر است. باید ببینیم چه چیزهایی در آن هست، چه چیزهایی نیست و چه زمانی سراغشان می‌روند. یخچال فقط مقدار غذای یک خانه را نشان نمی‌دهد؛ ریتم زندگی اقتصادی آن خانه را هم نشان می‌دهد.

 به تصورم یکی از تصویرهایی که بسیاری از ما از کودکی به یاد داریم، تصویر داخل یخچال خانه‌مان باشد. نه فقط خود یخچال، بلکه آن لحظه‌ای که درش را باز می‌کردیم و چراغش روشن می‌شد. طبقه‌ها، ظرف‌ها، بطری‌ها، شیشه مربا، میوه‌ها و چیزهایی که شاید امروز دیگر وجود نداشته باشند، اما شکل و جای‌شان را هنوز به یاد بیاوریم.

یخچال فقط بخشی از حافظه ما نبود؛ بخشی از تخیل کودکی‌مان هم بود. چند وقت پیش ویدئویی در اینستاگرام دیدم از دختری که در یخچال را کمی باز گذاشته بود و صورتش را بین در و بدنه یخچال قرار داده بود. روی ویدئو نوشته بود که در کودکی همیشه دوست داشته بداند چراغ یخچال تا کجا روشن می‌ماند؛ وقتی در را می‌بندیم، آیا داخل یخچال واقعاً تاریک می‌شود؟ سؤال ساده‌ای است، اما شاید خیلی از ما در کودکی به شکل‌های مختلف به آن فکر کرده باشیم. در یخچال را می‌بستیم و چند لحظه بعد دوباره بازش می‌کردیم، انگار می‌خواستیم مچ چراغ را بگیریم؛ ببینیم بالاخره چه زمانی خاموش می‌شود.

 یخچال برای کودک فقط جایی برای شیر و پنیر و هندوانه نبود. پشت آن در، جهانی کوچک و روشن وجود داشت که با بسته شدن در ناپدید می‌شد. شاید یکی از نخستین تجربه‌های ما از چیزی که نمی‌توانستیم ببینیم، همین تاریکی داخل یخچال بود. شیئی کاملاً معمولی در آشپزخانه، برای کودک می‌توانست یک معما باشد.

و البته بوی یخچال. به نظر من هر خانه‌ای بوی خودش را دارد. اما هر یخچالی هم بوی خاص خودش را دارد. بویی که از ترکیب همه چیزهایی به وجود آمده که در آن گذاشته‌ایم: غذا، میوه، سبزی، شیر، پنیر، ظرفی که چند روز است مانده و چیزهایی که شاید حتی خودمان دیگر ندانیم چه هستند. من فکر می‌کنم به تعداد یخچال‌های عالم، بوی یخچال داریم. کافی است درِ یخچال خانه دیگری را باز کنید تا متوجه شوید وارد قلمرو بوی دیگری شده‌اید. شاید نتوانید آن بو را دقیق توصیف کنید، اما می‌دانید که بوی خانه شما نیست.

بوهای یخچال هم مثل بسیاری از چیزهای کودکی، راهی عجیب به حافظه دارند. شاید سال‌ها از خانه‌ای دور شده باشیم، شاید آن خانه دیگر وجود نداشته باشد، شاید حتی یخچالش عوض شده باشد، اما تصور باز کردن در آن یخچال و بویی که به صورتمان می‌خورد، ناگهان می‌تواند ما را به همان خانه برگرداند. یخچال فقط جایی برای نگهداری آینده نیست؛ گذشته هم در آن لانه کرده است.

در سال‌های اخیر، سطح یخچال نیز کم‌کم به محلی برای ثبت خاطرات مصور خانواده تبدیل شده است؛ سطحی برای یادآوری کارهای روزمره، قرارها، خریدها و چیزهایی که نباید فراموش شوند و معمولاً این مادران‌اند که چیزی را روی آن می‌چسبانند، می‌نویسند یا نگه می‌دارند. گاهی کافی است چند دقیقه مقابل یک یخچال بایستیم تا تکه‌هایی از تاریخ یک خانواده را، از عکس‌های سال‌های دور تا نقاشی بچه‌ها و یادداشت‌های کوچک و به‌ظاهر بی‌اهمیت، ورق بزنیم. انگار درِ یخچال به آلبومی تبدیل شده که نه در قفسه‌ای پنهان، بلکه درست در برابر چشم همه قرار گرفته است.

هلن واتکینز در مقاله «ملکه زیبایی، تابلوی اعلانات و مرورگر: بازنویسی یخچال» به همین وجه از یخچال توجه می‌کند و نشان می‌دهد که درِ یخچال می‌تواند به سطحی برای ارتباط، یادآوری، نمایش و ابراز خود تبدیل شود؛ جایی که عکس‌ها، یادداشت‌ها، نقاشی‌های کودکان و تکه‌های کوچک زندگی روزمره کنار هم قرار می‌گیرند. به این ترتیب، درِ یخچال را می‌توان نوعی تابلوی خانوادگی دانست؛ تابلویی که برخلاف آلبوم‌های رسمی، دائماً تغییر می‌کند و تاریخ خانواده را نه به شکلی مرتب و کامل، بلکه تکه‌تکه و در میان چیزهای روزمره ثبت می‌کند. (واتکینز، ۲۰۰۶)

بخش زیادی از چیزهایی که در یخچال می‌گذاریم، برای همین لحظه نیستند. برای فرداست، برای شام است، برای مهمانی است، برای وقتی که حوصله آشپزی نداریم، برای روزی که گرسنه‌تر خواهیم بود. غذای باقی‌مانده را نگه می‌داریم چون شاید بعداً به کار بیاید. سبزی را می‌خریم چون قرار است در طول هفته مصرفش کنیم. یخچال یکی از جاهایی است که ما آینده را در آن ذخیره می‌کنیم.

 اما وقتی آن آینده نمی‌رسد، چیزها می‌مانند: ظرف غذایی از چند روز قبل، تکه کیکی که کسی دلش نیامده دور بیندازد، نصف پیاز، چند عدد میوه که باید زودتر خورده می‌شدند، شیشه‌ای که مدت‌هاست باز مانده و کسی نمی‌داند چرا هنوز آنجاست. یخچال شاید آرشیو کوچکی از زندگی روزمره باشد؛ آرشیوی که کسی آگاهانه آن را درست نکرده است. گذشته در آن ته‌نشین می‌شود و آینده در طبقه‌هایش منتظر می‌ماند.

 شاید یکی از جالب‌ترین چیزها درباره یخچال این باشد که کارکردش هیچ‌وقت فقط نگه‌داشتن غذا نبوده است. یخچال و فریزر به‌تدریج از وسیله‌ای برای حفظ مواد غذایی به ابزاری برای سازمان دادن به زندگی روزمره تبدیل شدند؛ چیزی که به ما اجازه می‌دهد غذای امروز را برای فردا نگه داریم، خرید را جلو بیندازیم، زمان آشپزی را جابه‌جا کنیم و میان زمان خرید، پختن و خوردن فاصله بیندازیم.

شاو و ساوتِرتون در مقاله «یخ‌زدایی از فریزر: از تازگی تا راحتی؛ روایتی از عادی‌شدن» نشان می‌دهند که عادی‌شدن فریزر فقط نتیجه بهتر شدن یک وسیله خانگی نبود، بلکه با تغییر شیوه خرید، توزیع غذا، برنامه‌ریزی خانواده و اهمیت پیدا کردن «راحتی» در زندگی روزمره همراه شد. فریزر، در این روند، کم‌کم از وسیله‌ای برای نگهداری مواد غذایی به بخشی از شیوه مدیریت زمان تبدیل شد؛ وسیله‌ای که اجازه می‌دهد میان لحظه‌ای که چیزی می‌خریم و لحظه‌ای که آن را می‌خوریم، فاصله بیندازیم.

به این معنا، فریزر فقط غذا را منجمد نمی‌کند؛ زمان را هم جابه‌جا می‌کند. چیزی که امروز اضافه آمده، می‌تواند برای فردا بماند و چیزی که قرار بود امروز انجام شود، می‌تواند به هفته بعد منتقل شود. به گمان من، برای همین است که وقتی در یخچال را باز می‌کنیم، فقط با مجموعه‌ای از مواد غذایی روبه‌رو نیستیم؛ با تکه‌هایی از برنامه‌های آینده‌مان روبه‌رو می‌شویم؛ آینده‌ای که بعضی وقت‌ها می‌رسد و بعضی وقت‌ها آن‌قدر دیر می‌کند که ظرف غذا دیگر قابل خوردن نیست(شاو و ساوتِرتون، 2000)    

اگر آن دوربین خیالی واقعاً داخل یخچال بود، شاید بعد از مدتی متوجه می‌شدیم که دارد چیزی بیشتر از خورد و خوراک ما را ثبت می‌کند. اضطراب را ثبت می‌کند؛ وقتی کسی از زندگی خسته می‌شود و صورتش را داخل فریزر می‌برد. ملال را ثبت می‌کند؛ وقتی کسی برای چندمین بار در یک ساعت، بی‌آنکه گرسنه باشد، در یخچال را باز می‌کند.

 شاید حتی اضطراب پدر و مادرها را هم ثبت می‌کند؛ پدر و مادری که مدام سرکی به یخچال می‌کشند تا ببینند چه چیزهایی مانده و چه چیزهایی رو به تمام شدن است، اما نمی‌خواهند فرزندانشان متوجه نگرانی آنها درباره تمام شدن ذخیره غذایی خانه شوند. اختلاف‌های کوچک خانه را ثبت می‌کند؛ شکلاتی که دیگر نیست و کسی نمی‌داند چه کسی آن را خورده است. پول را ثبت می‌کند، کمبود را، فراوانی را و ریتم خرید کردن را. مهمانی را ثبت می‌کند، تنهایی را و خانواده را. گذشته را در ظرف‌های مانده و آینده را در چیزهایی که برای فردا کنار گذاشته‌ایم.

و در نهایت، آن دوربین چیزی را ثبت می‌کرد که ما معمولاً هنگام باز کردن در یخچال نمی‌بینیم: خودِ زندگی روزمره را. همان زندگی‌ای که از هزاران حرکت کوچک ساخته شده است؛ باز کردن در، نگاه کردن، برداشتن، بریدن، خوردن، گذاشتن، نگه داشتن و دوباره بستن.

 من فکر می کنم که یخچال، با همه معمولی بودنش، یکی از صادق‌ترین اشیای خانه است. نه به این دلیل که هیچ‌وقت چیزی را پنهان نمی‌کند؛ اتفاقاً چیزهای زیادی در آن پنهان می‌کنیم. بلکه چون زندگی، بی‌آنکه بخواهد، رد خودش را روی طبقه‌های آن باقی می‌گذارد. کافی است درش را باز کنیم.

منابع

DeSisto, I. (2022). Expectations versus reality: Cuban students’ encounters with late Soviet socialism. Cahiers du monde russe, 63(3–4), 719–742.

Oldenziel, R., & Zachmann, K. (Eds.). (2009). Cold War kitchen: Americanization, technology, and European users. MIT Press.

Oldenziel, R., & Zachmann, K. (2009). Kitchens as technology and politics: An introduction. In R. Oldenziel & K. Zachmann (Eds.), Cold War kitchen: Americanization, technology, and European users (pp. 1–29). MIT Press.

Shove, E., & Southerton, D. (2000). Defrosting the freezer: From novelty to convenience: A narrative of normalization. Journal of Material Culture, 5(3), 301–319.

Watkins, H. (2006). Beauty queen, bulletin board and browser: Rescripting the refrigerator. Gender, Place & Culture, 13(2), 143–152.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha