عصر ایران، جواد لگزیان ـ صدای سوت و حرکت قطار همراه با طنین اشعار دلانگیز یک اپرای محلی با جادوی قلم سحرآمیز «مو یان» نویسنده چینی متولد گائومی و برندهٔ نوبل ۲۰۱۳ در رمان «مرگ چوب صندل» داستانی حماسی آفریده است که یادآور نبرد قهرمانانه مردم چین با استعمار است، نبردی به یاد ماندنی که برگی زرین را به تاریخ چین هدیه بخشید.
«مرگ چوب صندل» حکایت رویارویی اراده مردمانی اصیل و پاک در برابر فساد دودمان چینگ، آخرین سلسله امپراتوری چین است که با شورشی جانانه در جهت به کرسی نشاندن حق خود و طرد استعمار به حرکت درآمدند.
«مو یان» با نگاهی به «شورش بوکسورها» (۱۸۹۸–۱۹۰۱) در گائومی شهری در ایالت شاندونگ چین داستان دو ابرقهرمان افسانهای «سان بینگ» استاد مائوکیانگ، نوعی از اپرا و از رهبران شورش بوکسورها و «سان مینیانگ» دختر جسور و خودساختهاش را پیش می برد. در ادامه داستان همزمان با دستگیری سران شورش بوکسورها تراژدی سان بینگ نیز رقم می خورد: مجازات هولناک «مرگ چوب صندل» که در آن فرد تا لحظه مرگ عذابی جانکاه را تجربه خواهد کرد.
مو یان نویسنده کتاب
در یادداشت نویسنده درباره کتاب، «مو یان» از صداهایی یاد می کند که کتاب را شکل دادهاند و قصهای غریب را به خاطر می آورد: راهآهن جیائوژو- جینان تقریباً در سال ۱۹۰۰ کشیده شد. زمانیکه پدربزرگ و مادربزرگم کودک بودند کارگران موبستۀ دماسبیِ چینی تیرکهای چوبی را زیر نظر مهندسان عمران آلمانی با دستگاههایی که از کشورشان آورده بودند در فاصلهای حدود بیست لی از مزارع دهکدۀ ما با آینههای بسیار کوچکِ کارگذاشته کشیدند.
سپس سربازان آلمانی، موهای دماسبی بسیاری از جوانان تنومند چینی را بریدند و زیر تیرکها و میخهای راهآهن خاک کردند. مردان جوان با موهای کوتاهشده دیگر به اشیایی بیارزش، افرادی ناکارآمد و ملالآور تبدیل شدند.
«مو یان» سپس داستان محلی دیگری را حکایت می کند که معتقد است آلمانها برای کشیدن خط راهآهن در چین زبان کارگران را قطع می کردهاند تا آلمانی صحبت کنند. هر دو این داستانها به واکنش مردمی به استعمار اشاره دارد که با هوشمندی در سراسر رمان انعکاس داده شده است.

رمان با این تکخوانی اندوهناک از یک اپرای چینی به نام مرگ چوب صندل آغاز می گردد: گوی سوزان و سرخرنگ نورانی در گسترۀ آسمان شرقی خود را نشان داد. از کینگدائو یک قشون نظامی آلمانیِ مو قرمز با چشمان سبز پدیدار شدند تا گورهای نیاکانمان را با راهاندازی خط آهن آلوده کنند. مردم بسیار خشمناک شدند. پدرم فرماندهی مقاومت را در برابر متجاوزان به عهده داشت، اما آنها با غرش توپ پاسخ دادند.
سر و صدایی گوشخراش شنیده شد. با دشمن روبهرو شدند و خشم از چشمانشان شراره کشید. شمشیرها بریدند، تبرها قطع کردند و سرنیزهها فرو رفتند. نبرد خونین با باقی گذاشتن جنازهها و بویهای متعفن و کُشنده تمام روز ادامه داشت. من زهرهترک شدم. در پایان پدرم به زندان جنوب برده شد تا مرگ چوب صندلِ پدرشوهرم طومار زندگیاش را درنوردد. پدرم به من زندگی بخشید...
با راویان گوناگون داستان به جلو می رود، روایتگرایانی که هر کدام با نگاهی خاص و با زاویه دیدی متفاوت نبرد حماسی مردم چین با استعمار را بیان می کنند. به این ترتیب ما در این رمان هم روایت مردم بهپاخاسته را شاهد هستیم و هم حکایت سلاطین و جلادان دربار را.
از ویژگیهای منحصربهفرد رمان، قدرت «مو یان» در توصیف زیبایی طبیعت و زندگی در این اثر تراژیک است، بطوریکه خواننده هر لحظه علیرغم تلخی فاجعه در امواج زیبایی غرق می شود: در تقویم ماه چینی دو مارس ۱۹۰۰، روز دوم از ماه دوم در بیستوششمین سال امپراطور کینگ گوانگژوی کبیر بود.
مطابق افسانهها آن روز، روزی است که اژدهای خواب زمستانی بیدار می شود. سپس آفتاب بهاری شروع به تابیدن می کند، دمای زمین افزایش می یابد، اکسیژن به زمین فرستاده و زمینها برای شخم زدن آماده می شود. برای مردمان شهر ماسانگِ منطقۀ شمالشرقی گائومی که در خواب زمستانی به سر می بردند، وقت آن رسید که دیگر بیدار شوند و چه کار داشته باشند یا نه به بازارچه هجوم بیاورند.
افرادی که پولی برای خرج کردن نداشتند محوطه را بالا و پایین می رفتند، مناظر را دید می زدند و اپرای خیابانی تماشا می کردند، اما آنهایی که بهاندازۀ کافی پول داشتند از خوردن کلوچههای تازۀ تنوری لذت می بردند، در چایخانهها وقت می گذراندند و نوشیدنیهای ذرت خوشهای سر می کشیدند.
پس از تمام شدن زمستانی سرد، قدم زدن در یک روز آفتابی و روشن با وزش نسیم خنکی از سمت شمال بسیار لذتبخش بود. زنان جوان نیز با تغییر فصل لباسهای ضخیم زمستانیشان را با کتهای بدون آستر و نازک عوض کردند تا از هوای تازۀ بهاری بهرهمند شوند.
مجسمه مو یان در چین
سان بینگ، مالک چایخانۀ خانوادۀ سان صبحهای زود از شیب تند ساحل رودخانه بالا می آمد و بهسمت اسکلۀ چوبی به پایین رودخانۀ ماسانگ می رفت تا سطلش را با آب تمیز و تازه برای کسب و کار روزانه پر کند. آن روز متوجه شد آخرین یخ رودخانه شبهنگام در اثر امواج خفیف سطحی ذوب شده و آب سبزرنگی جایش را گرفته بود که بخار خنکی از آن متصاعد می شد.
در فرازی دیگر هنر بیهمتای «مو یان» تابسواری ساده «سان مینیانگ» را اینگونه به امر سیاسی پیوند می دهد: تازمانیکه روی تاب مورد توجه و تشویق بودم، دستهای اراذل و اوباش از دهستان شمالشرق گائومی مسلح به بیل، کلنگ، چنگال دو شاخه، تیرکهای جابهجایی، نیزههای چوبی و چهار شاخه با هدایت پدرم آلونک خط آهن را که محل اتراق کارگران آلمانی راهآهن بود، محاصره کردند.
آنها تعدادی متجاوز حلقه به گوش را کشتند و سه سرباز آلمانی را اسیر گرفتند. حتی علامتهای چوبی ساختمان را سوزاندند، خطوط را کندند و در رودخانه ریختند و تیرهای اتصالی راهآهن را به خانههایشان بردند تا آخورهایشان را بسازند. در بالاترین نقطۀ تابسواری بر فراز دیوار عمومی شهر توانستم محل نگهداری حیوانات وحشی مثل خرگوشها را حتی در خانهها ببینم.
همچنین خیابان سنگفرش جلوی یامن و ساختمانهای کاشی کاریشده در مجموعۀ اداری قاضی کیان کاملاً مشهود بود. تخت روان چهارنفرهاش را دیدم که بهوسیلۀ یک یایی سیاهپوش با کلاهی سرخ حمل می شد که برای خروج از دروازۀ تشریفاتی و باز کردن راه، سنج می زد. صدای کم و زیاد سنج و فریادهای گیرا و محرک شنیده می شد.
حملکنندگان تخت روان با قدمهای تند و تیزشان گویی به پاهایشان فنر وصل کرده بودند جاییکه خط آهن ساختِ آلمانها در مسیرمان از کینگدائو چون حشرهای دراز و باریک با سری کوفته می خزید و در حال حرکت به جلو بود. گروهی از مردان در مزارع با تکان دادن پرچمهای رنگارنگ عازم خطوط راهآهن بودند. تا آن لحظه نمیدانستم پدرم رهبر شورش است. اگر اطلاع داشتم آنقدر از تابسواری لذت نمیبردم.
«مرگ چوب صندل» را باید خواند و سطر به سطر پیش رفت آنگاه است که می توان هم ضرورت نبرد با استعمار را دریافت هم زیبایی معنی زندگی را....
رمان «مرگ چوب صندل» اثر «مو یان» با ترجمه ناصر کوهگیلانی در ۶۳۲ صفحه را انتشارات آرمان رشد رهسپار بازار کتاب کرده است.