اگر یک ادعا آنقدر عجیب باشد که اکثر مردم بگویند «این دیگه خیلی مسخرهست»، شاید هدفش اصلاً آن اکثریت نباشد.«دزدیدن ابرهای بارانزا»، «کمتریل»، «فرازمینیها»، «ریزتراشه در واکسن»، «کنترل انسانها با 5G» یا ادعای «تغییر DNA با واکسن»...
ادعاهایی که شواهد معتبر برایشان وجود ندارد، اما آنقدر تکرار شدهاند که برای بعضیها به واقعیتی درباره یک «توطئه جهانی» تبدیل شدهاند.
در سیاست هم الگوهای مشابهی میبینیم:یک «دشمن پنهان» برای توضیح همهچیز، یک فرد یا جریان سیاسی برای حل همه مشکلات، یا رسانهای که فقط بخشی از واقعیت را برجسته میکند.
مشکل از جایی شروع میشود که هر اتفاق تازه، بهجای اینکه روایت ما را به چالش بکشد، تبدیل به شاهدی برای تأیید آن شود.
آنوقت دیگر دنبال حقیقت نیستیم؛دنبال چیزهایی میگردیم که ثابت کنند از اول حق با ما بوده.
شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد:گاهی یک روایت، دقیقاً به خاطر عجیببودنش، مخاطب خودش را پیدا میکند.