عصر ایران ؛ علی نجومی ــ هوای سرد نم کشیده بوی باران در راه را می داد. فاطمه خانوم دلداده این هوا بود. عین عمر آدمیزاد که به چشم هم زدنی می گذرد باران هم به سرعت از راه خواهد رسید. فاطمه خانوم به سنگ بزرگی در حاشیه راه که رسید چوبش را تکیه داد و رفت روی سنگ نشست. هوس چای دم سیاه کرده بود.
با خودش گفت: اشکالی ندارد می شود برایش صبر کرد اما هر چه گذشت زور ویارش بیشتر می شد که ناگهان صدای ضعیف و کم جانی را شنید. سهره ای می خواست بخواند اما نمی توانست. فاطمه خانوم همان جا روی سنگ دست هایش را ستون کرد و به بدنش کش و قوسی داد تا توانست ببیند که سهره طره سرخ کنار سنگ روی زمین در خاک غلتیده.
پادکست را اینجا بشنوید
از بالای سنگ پایین آمد. پرنده بخت برگشته را با ظرافت تمام در دست گرفت یکی از بال هایش زخم عمیقی برداشته بود. پره های چوب را روی زخم می توانست به خوبی ببیند. سرگرمی بچه های کوشک را خوب می دانست که چوب های تراشیده نوک تیز چند سانتی را با کش به نیت شکار این پرنده های آسمانی پرتاب می کنند. اما عمر این سهره طره سرخ به دنیا بود معلوم بود تقلا کرده و به هر زحمتی بوده تیر را از بال خودش کنده و حالا از خواست خدا، فاطمه خانوم صدایش را شنیده بود.
چند دقیقه بعد فاطمه خانوم که دیگر ویارش را از یاد برده بود وارد خانه شد صدای رادیو از اتاق پذیرایی می آمد. ایرج داشت می خواند:
غم مخور دنیا دو روزه
این دو روزم روز به روزه
می دانست منوچهر خان دارد طراحی می کند نرفت سر وقتش به جایش رفت توی آشپزخانه مشغول تمیز کردن زخم سهره اش شد. به دقیقه نکشید که منوچهر خان آمد پیشش. معلوم شد صدای طفلکی پرنده را شنیده است. دو تایی به کمک هم زخم سهره را تمیز کردند اما اصل کار را منوچهر خان انجام داد. چون فاطمه خانوم مثل یک تماشاچی وایساده بود کنار تا هنرنمایی شوهرش را ببیند.
با منوچهر خان مرگ همیشه بازنده بود.
پانسمان زخم را هم منوچهرخان تمام و کمال انجام داد. سهره هم انگاری دیگر خیالش راحت شده بود صدایی ازش در نمی آید. منوچهر خان گفت: یک حوله تمیز دستی بیار توی اتاق پشتی.
5 روز تمام سهره روی حوله روی میز تحریر منوچهر خان دندان روی جگر گذاشت تا یک روز فاطمه خانوم که در اتاق پشتی را باز کرد تا ظرف آب تازه برای سهره بگذارد دید پرنده سر جایش نیست اما صدای دلنوازش می آید. سهره روی لبه تخت داشت قدم قدم راه می رفت. بعد پرید پرواز کرد از در اتاق که باز شده بود رفت بیرون.
گشتی مفصل در خانه زد بی تاب شده بود رفت تو پذیرایی فاطمه خانوم هم دنبالش رفت پنجره را باز کرد. سهره هم رفت لب هره. درنگی کرد یک مقدار هوای تازه که به سرش خورد پرید و رفت. فاطمه خانوم حسرت خورد چرا تو این مدت اسمی براش انتخاب نکرده بود.
حالا فاطمه خانوم تو اون خونه تنهای تنها شده بود. منوچهر خان به عادت اسفند ماه های هر سال با ایرج خان افشار راهی سفر ایران گردی شده بود.امسال هم فاطمه خانوم باید تنها به استقبال بهار می رفت. 2 ماهی گذشت 2 ماهی که کوچک ترین خبری از منوچهر خان نیامد. نه تماسی نه کاغذی. آخر او عادت به این کار ها نداشت.
در این مدت پسرش افشین به دنیا آمد شیرینی مادر شدن ایام را به کام کرده بود اما دلبستگی اش بیشتر به سهره بود که حالا تقریبا هر روز به لب پنجره پذیرایی می آمد تا آب و دانه از دست فاطمه خانوم بگیرد.
فاطمه خانم برای سهره اسم هم انتخاب کرد: جیران. عادت کرده بود با جیران حرف بزند. از جیران می خواست برای پسر نورسیده اش خیر و برکت بخواهد. روزگار بر همین منوال می گذشت که عصر روزی در اوایل اردیبهشت ماه، فاطمه خانوم صداهایی از حیاط خلوت شنید انگاری چیز هایی بر زمین می افتاد و گاهی صدایی شبیه ماغ کشیدن گاوی گرسنه به گوش می رسید. جرات کرد و چوبش را برداشت برود سرکشی. ساختمان را که دور زد و چشمش به دیوار شرقی حیاط خلوت افتاد پایش لغزید و سرش گیج رفت.
یک خرس قهوه ای رفته بود سر وقت کندوهای زنبور عسل منوچهر خان. خرش مشغول سور و سات خودش بود. انگاری در دنیای دیگری سیر می کرد. فاطمه خانوم تو شیش و بش بود که چه کار کند. خرش برگشت و او را دید. اما بلافاصله برگشت سرکار خوردن عسل ها. فاطمه خانوم را خوف برداشت. قصد کرد سریع برگدد داخل خانه اما دو سه گام بیشتر نرفت که پای راستش را بد گذاشت زمین و پایش پیچ خورد سکندری رفت خورد توی دیوار خونه نقش بر زمین شد و از هوش رفت.
یک ساعت بعد فاطمه خانوم تو اتاق جلو خان روی تخت دراز کشیده بود و به هوش آمد خیلی زود منوچهر خان یک لیوان آب قند به او داد.منوچهر خان گفت چشم های شگفت زده عیالش را که دید گفت: به موقع رسیدم از هوش رفته بودی. خرس نابکار هنوز مشغول عسل خوردن بود. کولت کردم آوردمت این جا. تفنگ را برداشتم و رفتم سراغ ناجنس. دیگر باید کندو ها را از این جا بردارم و گرنه باز سر و کله خرس ها پیدا می شود.اگه جون داری پاشو بیا بریم نعششو ببین.
فاطمه خانوم رویش را کرد اون ور یعنی تو رو خدا بی خیال شو.
در همین حین صدای گریه افشین از طبقه دوم خانه بلند شد. منوچهر خان یک لحظه گنگ و مبهوت ماند بعد تازه انگاری دو زاری اش افتاد که پدر شده و خبر نداشته. به فاطمه خانوم نگا کرد یه خنده ای کرد اما فاطمه خانوم باز رویش را کرد آن طرف. کفری بود از دستش
منوچهر خان رفت بالا و بچه را آورد پایین. انگاری دنیا را داده بودند بهش.
رفت صورت فاطمه خانوم را بوسید دستش را گرفت به دلجویی بچه را داد بغل مادرش یک کم آروم شد افشین. منوچهر خان صریح اللهجه حالا برای اولین بار مانده بود چه طوری بقیه ماجرا را برای فاطمه خانوم نقل کند.
این که در بدو ورودش وقتی فاطمه خانوم غش کرده کنار دیوار نقش بر زمین بود. سهره طره سرخ داشت روی سرش نوک می زد تا به هوش بیاید. ولی وقتی فاطمه خانوم را آورد داخل خانه و با تفنگ بازگشت پرنده بینوا بی جان افتاده بود یک کنار اضطراب و وحشت جانش را گرفته بود.