عصر ایران؛ روفیا عابدی (نکتهسنج)- از میان آثار فئودور داستایوفسکی "جنایت و مکافات" و "برادران کارامازوف" جایگاه ویژهای دارند البته برخی "ابله" را هم در همین دسته قرار میدهند. اما چهچیزی "جنایت و مکافات "را متمایز کرده است؟
میدانیم که نمیتوان کتاب را در زمره آثار جنایی و معمایی قرار داد. چرا که در ابتدای کتاب با قاتل و مقتول و انگیزه قتل روبرو می شویم و به دنبال سرنخ جنایی نیستیم و در همان فصول اول هم فرد جنایتکار و هم شخص مورد جنایت و نیز خود جنایت و انگیزه جنایت مشخص شده است.
میگویند داستایوسکی روانشناس است و با قلمی روان کاوانه به معرفی شخصیتهایش میپردازد اما این صرفاً نوک کوه یخ است. در حقیقت داستایوفسکی ما را با چالشی عمیق تر روبرو میکند.
شاید ما با عمق شخصیت آدمها روبرو میشویم اما این مرحله مقدمهای برای روبرویی با عمیقترین بعد وجودی خودمان است. داستایوفسکی به بهانه واکاوی قهرمان داستان ما را با صریحترین پرسشهای اخلاقی روبرو میکند و اگرچه شاید در فصولی به تاثیر آموختههای مذهبیاشاره کند اما بخش مذهبی راوی غالب نیست بلکه پرسشهای عریان برگرفته از وجدان مطرح است.
ما در فصولی نگران دستگیر شدن "راستکلنیکف" و یا حتی معرفی خودش به مقام قضایی هستیم. فقر و فساد در روسیه دوره تزار خود را در میان اکثر شخصیتهای کتاب به عریان ترین شکل نمایان میکند و تاثیر این فقر گاهی به شدت تکان دهنده است.
راستکلنیکف دانشجویی است که به خاطر فقر مجبور به کنارهگیری از تحصیل میشود اما این کافی نیست. او ناچار میشود از پیرزنی که در قبال ضمانتی نزول میدهد پول قرض کند. خواهر راستکلنیکف – دونیا- دختری زیبا و باهوش و درست کار به خاطر فقر در حال نامزدی با یک فرد خود محور و کنترل گر است و این فقر حتی دامن مادر راستکلنیکف را گرفته و او تنها شاهد این وضع است و هیچ راهی برای تغییر آن نمییابد.
در این میان راستکلنیکف با کارمندی آشنا میشود که باز به خاطر فقر به الکل روی آورده و دخترش سونیا به تن فروشی تن داده است و همسر دوم مرد که دو کودک دارد و زنی از خانواده متمول و خود نیز تحصیل کرده است به خاطر این فقر دچار مشکلات روحی و جسمی شدید شده است.
راستکلنیکف تحت تاثیر سونیا و روح پاک و دست نخورده او قرار میگیرد. اما فقر همراه با خود جبر را به همراه میآورد و او در این مورد هم، تنها شاهد ماجراست. بدون آنکه بتواند کمکی به عزیزترین کسان خود کند.
نویسنده در کودکی مادر خود را از دست می دهد. در جوانی بخاطر مخالفت با تزار به اعدام محکوم می شود و با تخفیف تبعید می شود. در دوره ده ساله تبعید در زندان تنها اجازه داشت همراه خود انجیل ببرد. بارها و بارها این کتاب را خواند و حاشیه نویسی کرد.
پس از گذراندن دوره محکومیت با از دست دادن سرمایه در قمار حتی ناگزیر از فروش مجوز انتشار سه کتاب خود می شود اما حتی زندگی تلخ هم قلم او را تلخ نمی کند بلکه با کنترل هیجان و بدور از خشم ،کاملا مسلط به متن تصویری واضح از جامعه زمان خود ارایه می دهد .
این رمان به نوعی نسبی یا مطلق بودن اخلاق را مطرح میکند و اینکه دامنه انسانیت تا کجاست؟ آیا داشتن مقامی خاص مانند مردان بزرگ مذهبی و یا داشتن قدرت اجتماعی یا پول هنگفت میتواند باعث شود عملی خلاف اخلاق و قانون ،مباح و مطهر شود؟
داستایوفسکی در تقابل با شخصیت راسکولنیکف ، سویدریگایلف را به داستان می آورد ؛کارفرمای غیراخلاقی که به دنبال دونیای پاک و باهوش -خواهر راستکلنیکف- است و برای این هدف به تهدید راستکلنیکف و دونیا میپردازد که اگر دونیا با او نماند ،برادرش را تحویل پلیس می دهد.
کارفرمایی هوس باز در میانه داستان با پول هنگفتی که در واقع میراث همسر درگذشته است دست به عیاشی میزند و برخلاف سن بالایی که دارد با دختر ۱۶ ساله نامزد میکند. برای او لذت، گناه نیست. چرا که او را به خواست جسمانی میرساند و خانواده دختر را به پول مورد نیاز. اما داستایوفسکی همان طور که در رمان ابله و برخی قصههای دیگر سرنوشت شخصیت پررنگ و کلیدی داستان را به قضا و قدر سپرده و خواننده را در پشت تابلوی "ایست!" سرگردان رها میکند در این رمان هم ما را با عاقبت نه چندان پذیرفتنی سویدریگایلف رها میکند!
از این رو گاه از خودم می پرسم آیا داستایوفسکی ناگهان از همراهی برخی از شخصیتها خسته و دل زده میشود؟
سویدریگایلف به راستکلنیکف میگوید :«۰۰۰فرض کن برای فساد باشد! از کلمه فساد دست بردار نیستید ،اما من لااقل از سوال صریح خوشم میآید. در این فساد،دست کم چیزی هست که نوعی ثبات دارد و حتی به طبیعت متکی است و دست خوش تخیل نیست. چیزی که چون اخگری فروزان دائم در خون موجود است و دائم آتش میافروزد و تا مدتها شاید با گذشت سن هم به این زودیها خاموش نمیتوان کرد اعتراف کنید مگر این خود نوعی سرگرمی نیست؟
راستکلنیکف میگوید :این چه لذتی دارد ؟ا ین بیماری است و بیماری خطرناکی است. اما سویدریگایلف در جواب میگوید. «-صحیح !قبول دارم این هم بیماری است، مانند هر چیزی که از حدش بگذرد ،و در این کار ناچار باید از حد گذشت. اما اولاً در این مورد هر کسی طوری است، ثانیاً در هر امری به ناچار باید حد را نگه داشت ؛حسابی است که پست و کوچک مینماید اما چه باید کرد. اگر این هم نبود ممکن بود مجبور به انتحار شویم قبول دارم که آدم حسابی باید ملول باشد.»
اما آیا واقعاً نظر داستایوفسکی همین است؟ آدم واقعی ملول است؟ آیا داستایوفسکی در این قسمت به ذات اصلی و غریزی بشر توجه نمیکند؟ آنکه به نام اخلاق یک پیرزن نزول خوار را میکشد آیا میتواند بگوید که یک مرد برای هوس بازی دچار گناه شده و او را زیر سوال ببرد. به نظر میرسد داستایوفسکی در حقیقت دارد آدمها را با گناهان مختلف به ما معرفی میکند.
سویدریگایلف در مورد جنایت راسکولنیکوف هم نظر جالبی دارد. میگوید «میفهمم. در ضمن خودتان را زحمت ندهید، اگر مایل نیستید زیاد حرف نزنید. میفهمم چه مسائلی گریبانگیرتان است: مسائل اخلاقی؟مسائل وظایف مدنی و شخصی؟ شما آنها را کنار بگذارید، اکنون دیگر به چه دردتان میخورد؟ ولی اگر چنین است، پس بی خود به آن کار دست زدهاید. انسان نباید به کاری که از عهدهاش خارج است دست بزند. خوب، خودکشی کنید. چطور، شاید دلتون نمیخواهد؟
در اینجا کارفرما نظر راستکلنیکف را به خود برمیگرداند که اگر در کاری از حدخارج شدی و از تحملت خارج است میتوانی خودکشی کنی. اما همین سویدریگایلوف که مرد هوسر ان و تا حد زیادی خودخواه است با منطق خود خواننده را به فکر فرو میبرد. گویا داستایوفسکی با کمک شخصیت منفور کتاب بسیاری از نظریههای خود را بدون خودسانسوری بیان میکند.
در برابر قتل راستکلنیکف هر کسی نظری دارد. محبوبه اش سونیا معتقد است او باید با توبه و گذراندن دوره محکومیت روح خود را نجات بخشد. دونیا خواهرش هم تمام تلاشش بر این است که برادرش را از مسیر تاوان و مجازات قانونی به جامعه برگرداند. اما سویدریگایلف که نقطه مقابل. راستکلنیکف است نظر موافقی با راستکلنیکف دارد.
در پاسخ به پرسش دونیا که میپرسد : دلایل این کار چه بود؟ میگوید. «موضوع دراز است دونیا. چطور به شما بگویم در اینجا نوعی فرضیه در کار بود مثل اینکه من بگویم مثلاً ظلم و شرارت اگر یک بار پیش آید مجاز است. به شرط آنکه هدف اصلی خوب باشد یک ظلم و بعد ۱۰۰ کار نیک! به اضافه، البته برای جوانی با استعداد و مغرور رنجآور است که بداند مثلاً اگر فقط ۳۰۰۰روبل میداشت تمام کار و شغل و هدف و زندگی آیندهاش دگرگون میشد. اما متاسفانه ۳۰۰۰ روبلی در بساط نیست. حال به این امر خشم از گرسنگی، از منزل تنگ، از لباسی ژنده ،از دانستن زیبایی موقعیت اجتماعی خود و ... در حال در عین حال وضع خواهر و مادر را هم باید اضافه کنید. اما بیش از همه شهرت طلبی غرور و باز هم شهرت طلبی که خدا میداند شاید با تمایلات نیک بوده باشد. خواهش میکنم تصور نفرمایید که مقصرش میدانم به من چه مربوط است در اینجا این فرضیه و نظریه خصوصی هم در کار بود که بنا بر آن میدانید مردم تقسیم میشوند به مواد خام و انسانهای فوق العاده. یعنی به چنان انسانهایی که بنا بر مقام بلندشان قانونی بر ایشان حاکم نیست بلکه به عکس خودشان قوانین را برای دیگر مردم برای مواد خام و آشغالها وضع میکنند خب این هم نوعی فرضی است. و در ادامه اضافه میکند ناپلئون توجهش را بیش از اندازه جلب کرده است یعنی در واقع این مطلب جلب توجهش را کرده که بسیاری از مردم نابغه به ظلم انفرادی وقعی نمینهند بلکه بدون تفکر از آن میگذرند.
با همه فراز و نشیبهایی که در اطراف راستکلنیکف وجود دارد زمانی که خطر دستگیری رفع میشود رازومیخین دوست وفادار او خواهرش دونیا و محبوبه اش سونیا معتقدند بهتر است خود را معرفی کند.
خواهرش دونیا به او میگوید :«مگر تو با رفتن و مکافات دیدن نیمی از جنایت خود را نمیشویی؟» راستکلنیکف با خشم به او میگوید:ـ» جنایت؟ کدام جنایت؟ اینکه شپش پلید مضری را یعنی پیرزن نزولخواری را که به درد هیچکس نمیخورد و از کشتنش ۴۰ گناه بخشوده میشود نابود کردهام و کشتن آدمی که شیره نیازمندان را کشیده بود جنایت است. من به فکر آن نیستم و خیال شستن آن را هم ندارم. اصلاً چرا از هر طرف میگویند جنایت جنایت؟ فقط اکنون تمام حماقت و بزدلی خود را میبینم اکنون که تصمیم گرفتم این سرافکندگی بیهوده را تحمل کنم فقط به دلیل پستی و کمی استعداد خود این تصمیم را میگیرم ...»
در ادامه میگوید: «خونی که همه میریزند خونی که ریخته شده است و همیشه چون آبشاری ریخته شده است. خونی که دیگران چون شامپانی میریزند و به خاطر ریختن آن در کاپیتول بساط تجلیل میچینند. و بعد هم نام فاعل آن را ناجی انسانها میگذارند آخر عمیقتر نگاه کن و درست ببین. من خودم هم خیر مردم را میخواستم و صدها و هزاران کار نیک میکردم در عوض این یک حماقت که در واقع حماقت هم نیست بلکه فقط ناشی گری است، زیر از تمام فکر و نقشه به هیچ وجه آنقدرها که اکنون پس از شکست مینماید احمقانه نبود .
هنگام شکست همه چیز احمقانه جلوه میکند. با این حماقت میخواستم خود را از مردم بینیاز کنم قدم اول را بردارم وسیله به دست آورم و بعد همه چیز با فواید بسیاری که حاصل میشود فراموش خواهد شد. اما من، من حتی تحمل قدم اول رو نداشتم، زیرا من... پست فطرتم! این است لب مطلب ! با این همه من با نظر شما در مورد خود قضاوت نخواهم کرد. اگر موفق میشدم مرا تجلیل میکردند، اما اکنون به دامم میافکنند!»
همه ما معتقدیم برای امنیت و نظم اجتماعی قوانین بازدارنده لازم است و برای آنکه عدالت اجرا شود باید افرادی عادل و متخصص و به دور از غرض ورزی آن را اجرا کنند اما پرسش اینجاست. چندین بار با توجیه هدفی والاتر، مسیر و وسیله را توجیه کردیم؟
انگار سندروم راستکلنیکف به نوعی در همه ما وجود دارد. ما اهدافی داریم که از دید خودمان قابل دفاع است آیا برای کمک به کودکی که از سمت پدرش مورد تعرض قرار میگیرد و قانون بدون شاکی توجهی نمیکند حاضریم قانون را بدون عذاب وجدان اجرا کنیم؟ خصوصاً اگر پنهانی باشد و تبعاتی برای ما نداشته باشد؟ دفاع از یک کودک در برابر تعرض پدرش جرم است، اما اگر برای دفاع از همین کودک به جنگ با دشمن در مرزها برویم قهرمان میشویم؟
داستایوفسکی با دامنه و محدوده اخلاق در تعارض است. این که چه چیزی باعث میشود عملی اخلاقی و غیر اخلاقی باشد؟ راستکلنیکف هم تقریباً تا پایان و حتی در تبعید از نظریه خود دفاع میکند. هرچند که داستایفسکی گویا برای پذیرش کتاب در جامعه به قهرمان داستان تحولی نپذیرفتنی می بخشد.
محور اصلی کتاب جنایت و مکافات روان شناسی فرد جنایتکار نیست. حتی ترسها و دغدغهها و این پرسش مداوم که خود را باید تحویل دهد یا نه هم نیست. پرسش اصلی این است که اگر قانون بازدارندهای در کار نبود آیا ما -ولو با تصور محق بودن- دست به جنایت میزدیم؟ آیا برای هر کدام از ما حدی وجود دارد که قابل گذشتن باشد؟ همان طور که حاضریم برای دفاع از خانواده و از پدر و مادر از فرزند هر کاری کنیم و آیا این "هر کار " قابل دفاع است؟
وقتی در خبری میخوانیم پدری برای حفظ آبرو دختر خود را کشت چون این را حق خود میدانست آیا از دید ما قابل دفاع است؟
آیا کارفرما یانی همانند سویدریگایلوف قابل توجیه اند که چون آنکه پول و قدرت دارند باسوء استفاده از موقعیت خود به زنان زیر دست شان دست درازی میکنند با این توجیه که دوسویه است: آنها دینال لذت اند و زیر دستان هم به دنبال پول و منفعت به هر دو می رسد: به یکی لذت و به دیگری پول!
آیا پس از خواندن جنایت و مکافات آن باورهایی را که زیر فرش قوانین پنهان کرده بودید از زیر فرش بیرون آمده اند؟ در نهان تان عقاید دونیا و سوفیا را آزار دهنده دیدید یا پذیرفتنی؟
با توجه به سندروم راستکلنیکف وقتی به شدت تحت فشار قرار میگیریم مرز جنایت و انسانیت ما کجاست؟ زمانی که حتی وجدان هم آسوده خاطر باشد و ترس در وجود ما رخنه نکند تا چه اندازه میتوانیم متمدن بمانیم؟
------------------------------------------------------------------
منبع:
جنایت و مکافات نوشته فئودور داستایفسکی/ ترجمه مهری آهی/ انتشارات خوارزمی چاپ چهارم شهریور ۱۳۶۳