فیلم بیشتر »»
کد خبر ۹۳۲۷۵۳
تاریخ انتشار: ۱۵:۰۹ - ۱۶-۱۰-۱۴۰۲
کد ۹۳۲۷۵۳
انتشار: ۱۵:۰۹ - ۱۶-۱۰-۱۴۰۲

با سعدی در گلستان؛ باب اول حکایت شانزدهم: دوست آن دانم که گیرد دست دوست/ در پریشان حالی و درماندگی (+صدا)

با سعدی در گلستان؛ باب اول حکایت شانزدهم: دوست آن دانم که گیرد دست دوست/ در پریشان حالی و درماندگی (+صدا)
حکما گویند: چهار کس از چهار کس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

عصر ایران؛ یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم، بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

این حکایت را این‌جا با خوانش آقای خدیر بشنوید

 

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

 

باز از شماتت اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند:

 

مبین آن بی حمیّت را که هرگز

نخواهد دید روی نیکبختی

 

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

 

و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم اگر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن.

 

کس نیاید به خانه درویش

که خراج زمین و باغ بده

 

یا به تشویش و غصه راضی باش

یا جگربند پیش زاغ بنه

 

گفت: این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟

 

راستی موجب رضای خداست

کس ندیدم که گم شد از ره راست

 

و حکما گویند: چهار کس از چهار کس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

 

مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی

که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

 

تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک

زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ

 

گفتم: حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی‌خویشتن، افتان و خیزان. کسی گفتش: چه آفت است که موجب مخافت است؟ گفتا: شنیده‌ام که شتر را به سخره می‌گیرند.

 

گفت: ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم، که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند؟ و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بوَد. تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان در کمینند و مدّعیان گوشه‌نشین؛ اگر آن چه حسن سیرت توست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت که را مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

 

به دریا در منافع بی‌شمار است

و گر خواهی سلامت، بر کنار است

 

رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من در هم کشید و سخن‌های رنجش‌آمیز گفتن گرفت یکی چه عقل و کفایت است و فهم و درایت قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

 

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاری و برادر خواندگی

 

دوست آن دانم که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

 

دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود به نزدیک صاحب دیوان رفتم به سابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی بر این بر آمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه و معتمدٌ علیه گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

 

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار

که آب چشمه حیوان درون تاریکی است

 

الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة

فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه

 

منشین ترش از گردش ایام که صبر

تلخ است ولیکن بر شیرین دارد

 

در آن قربت مرا با طایفه‌ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان. گفتم چه حالت است؟ گفت: آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام مُلکُه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

 

نبینی که پیش خداوند جاه

نیایش‌کنان دست بر بر نهند

 

اگر روزگارش در آرد ز پای

همه عالمش پای بر سر نهند

 

فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده سلامت حجاج برسید، از بند گرانم خلاص کردند و ملک موروثم خاص. گفتم: آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

 

یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار

یا موج روزی افکندش مرده بر کنار

 

مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردم:

 

ندانستی که بینی بند بر پای

چو در گوشت نیامد پند مردم

 

دگر ره چون نداری طاقت نیش

مکن انگشت در سوراخ کژدم

برچسب ها: سعدی ، گلستان ، شعرخوانی
ارسال به دوستان
هشدار هواشناسی مازندران؛ بارش برف و افت دما در راه استان تغییر غیرمنتظره روی نیمکت استقلال؛ غبیشاوی جای خود را به غلامپور داد استقلال در نیمه نخست مقابل الشمال قطر متوقف شد؛ فرصت‌های حساس از دست رفت شکست جمهوری‌خواهان، سیاست خارجی ترامپ را تغییر نمی‌دهد وزیر گردشگری: محور تمام جلسات دولت، چگونگی تأمین کالاهای اساسی است انتخابات اسرائیل، به سود معلومات عمومی ایرانی ها بازی هم‌زمان ترامپ در هرمز و اوکراین؛ مهار هزینه‌های انرژی بر سر دوراهی جنگ و دیپلماسی بیانیه سپاه: فرامین رهبری در راستای بازدارندگی حداکثری را با تمام توان دستور کار قرار داده‌ایم ادعای ترامپ: پدافند قشم را بمباران کردیم/ باید از ایران دستاورد بیشتری نسبت به ونزوئلا داشته باشیم حمله به یک شناور هندی در تنگه هرمز تامین مالی ۲ همتی سولار برای تکمیل نیروگاه‌های خورشیدی درباره رفاقت ۳۵ ساله پیمان معادی و حمید علیدوستی/ از خیابان تا ابدیت تنبورنوازان به تالار وحدت می‌آیند ترامپ: کمک مالی به اسرائیل قطع می‌شود؛ آنها به آن نیازی ندارند T80؛ غول ترین خودروی مرسدس بنز که اسیر جنگ شد (+عکس)