خاطره - صفحه 9

برچسب جستجو
پشت پتویی که کالک عملیاتی روی آن نصب شده بود ، دو نفر از بچه ها را جا داده بودیم، هر دو اهل مشهد بودند.حلب قوطی چهار کیلویی شیرخشک را سر بریده و روی آن پوسته توپ بسکتبال کشیده و آن را به صورت اکو درآورده بودند، یکی از بچه های پشت پتو با دهانش خیلی قشنگ مارش حمله می زد ، مو بر بدنها سیخ شد.
کد خبر: ۱۴۷۱۹۵    تاریخ انتشار : ۱۳۸۹/۰۹/۰۸

کد خبر: ۱۴۵۳۸۳    تاریخ انتشار : ۱۳۸۹/۰۸/۲۵

بهش می‌گفتند انحصارطلب، دیكتاتور، مرفه، پولدار. دوستانش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمی‌دهی؟ تا كی سكوت؟ می‌گفت مگر نشنیده‌اید قرآن می‌گوید «ان الله یدافع عن الذین امنوا». یعنی وظیفه من این است كه ایمان بیاورم، كار خدا این است كه از من دفاع كند. دعا كن من وظیفه خودم را خوب انجام بدهم. خدا كارش را خوب بلد است...
کد خبر: ۱۲۳۰۶۴    تاریخ انتشار : ۱۳۸۹/۰۴/۰۷

آخرین اخبار
پربازدید ها