باب چهارم

برچسب جستجو
باب چهارم حکایت سیزدهم
یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.
کد خبر: ۱۱۷۰۶۴۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۰۷

باب چهارم حکایت دوازدهم
خطیب اندر این لَختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آوازِ ناخوش دارم و خلق از بلند خواندنِ من در رنج. توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
کد خبر: ۱۱۷۰۶۴۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۹

باب چهارم حکایت هشتم
تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند: آنچه با تو گوید، به امثالِ ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتمادِ آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟
کد خبر: ۱۱۶۳۲۸۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۰۵

باب چهارم حکایت هفتم
یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی به جهلِ خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد، هم چنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند.
کد خبر: ۱۱۶۳۲۸۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۰۳

باب چهارم حکایت ششم
سَحْبانِ وائِل را در فصاحت بی‌نظیر نهاده‌اند، به حکمِ آن که بر سرِ جمع، سالی سخن گفتی؛ لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی.
کد خبر: ۱۱۶۳۲۸۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۲۷

آخرین اخبار
پربازدید ها