عصر ایران؛ بانو بیدرانی - جلد نهم تاریخ تمدن به قرنی میپردازد که در آن، اروپا به بلوغ فکری تازهای میرسد؛ بلوغی که نه با انقلاب ناگهانی، بلکه با انباشت آرام اندیشهها، مناظرهها و تردیدها شکل میگیرد. اگر عصر لویی چهاردهم اوج نظم کهن و اقتدار متمرکز بود، قرن هجدهم صحنهی فرسایش تدریجی همین اقتدار است؛ فرسایشی که بیش از آنکه با شورش آغاز شود، با پرسش شروع میشود. روشنگری، پیش از آنکه جنبشی سیاسی باشد، تمرینی جمعی در اندیشیدن است.
اروپای قرن هجدهم، از نظر ظاهری آرامتر از قرن پیشین است. جنگهای مذهبی فروکش کردهاند، دولتها ساختارمندتر شدهاند و دیپلماسی جای خشونت بیمهار را گرفته است. اما این آرامش، سطحی است. زیر پوست جامعه، نارضایتیها، نابرابریها و تضادهای فکری انباشته میشوند. سلطنتهای مطلقه هنوز پابرجایند، اما دیگر تقدس پیشین را ندارند. اقتدار، بهجای آنکه بدیهی باشد، نیازمند توجیه است.
در چنین فضایی، فیلسوفان روشنگری نقش تازهای مییابند. آنها نه پیامبراناند و نه انقلابیون حرفهای؛ بلکه ناظران نقاد جامعهاند. ولتر، شاخصترین چهرهی این دوره، با نثر تیز و طنز بیرحمش، تعصب مذهبی، خرافه و خودکامگی را هدف میگیرد. او مدافع تساهل است، نه از سر احساسات، بلکه از سر عقل. اهمیت ولتر در تاریخ روشنگری به قدری زیاد است که ویل دورانت جلد نهم را «عصر ولتر» نامگذاری کرده. پیش از این، در یادداشت
«ولتر؛ مهمترین شمایل روشنفکری در تمدن غرب»، به دلایل اهمیت ولتر پرداختهایم و در اینجا دیگر به این موضوع نمیپردازیم.
دیدرو و پروژۀ عظیم دایرةالمعارف، نماد جاهطلبی فکری قرن هجدهم است. هدف از این پروژه، صرفاً گردآوری دانش نبود؛ بلکه نظمبخشی به آن و آزادکردنش از قید اقتدار سنتی بود. دایرةالمعارف، بیانیهای پنهان علیه انحصار معرفت است. دانشی که در دسترس عموم قرار میگیرد، بهتدریج فرمانبریِ کورکورانه را از بین میبرد. شهروندان "آگاه" باید قانع شوند و شخص حاکم یا هیات حاکمه نمیتواند صرفا با تکیه بر "زور" آنها را به اطاعت وادارد. جنبشها و انقلابهای متعددی که در سدههای هفدهم و هجدهم و نوزدهم در کشورهای غربی پدیدار شدند، در واقع علتش عدم اقناع طبقات و شهروندان گوناگون نسبت به درستی و رواییِ "وضع موجود" بود.
منتسکیو، با نگاهی تاریخی و تطبیقی، نشان میدهد که قوانین و نظامهای سیاسی، محصول شرایطاند، نه اوامر الهی. تفکیک قوا، در اندیشۀ او، نه نسخهای آرمانی، بلکه راهکاری عقلانی برای مهار قدرت است. این ایدهها، آرام و بیسر و صدا، بنیانهای سیاست مدرن را میریزند؛ بیآنکه هنوز به انقلاب فراخوان دهند.
اما روشنگری چهرهای یگانه ندارد.
ژانژاک روسو، با نگاهی انتقادی به تمدن، صدایی متفاوت است. او "پیشرفت" را با "ازخودبیگانگی" دستدرآغوش میدید و جامعۀ مدرن را منبع نابرابریهای تازه میدانست. مفهوم "ارادۀ عمومی" در اندیشۀ او، تلاشی است برای آشتی آزادی فردی با حاکمیت جمعی. روسو، پلی است میان روشنگری و انقلاب؛ میان نقد عقلانی و شور سیاسی.
دورانت در «عصر ولتر» توضیح میدهد که روشنگری محدود به فرانسه نبود. در آلمان، اندیشهها شکل فلسفیتر و درونگراتری داشتند. لایبنیتس، و سپس کانتِ جوان، عقل را نه فقط ابزار شناخت جهان، بلکه موضوعِ خودِ شناخت میکنند. پرسش از حدود عقل، آرامآرام جای خوشبینی سادهدلانۀ آغاز روشنگری را میگیرد. روشنگری، در این معنا، به خودآگاهی میرسد.
در بریتانیا، سنت تجربهگرایی ادامه مییابد. هیوم، با شکاکیتی عمیق، علیت، دین طبیعی و حتی بنیانهای معرفت را زیر سؤال میبرد. او نشان میدهد که عقل انسانی، محدودتر از آن است که روشنگران اولیه میپنداشتند. این شکاکیت، نه پایان روشنگری، بلکه پالایش آن است؛ یادآوریِ اینکه خرد، اگر مطلق شود، به جزماندیشی تازهای بدل میشود.
روشنگری، به دربارها نیز راه مییابد. "استبداد منور" کوششی است برای آشتی اقتدار سلطنتی با اصلاحات عقلانی. پادشاهانی چون فریدریش کبیر و کاترین دوم، خود را حامی فلسفه و علم میدانند. اصلاحات اداری، آموزشی و قضایی انجام میشود، اما قدرت سیاسی، همچنان متمرکز باقی میماند. این تناقض، دیر یا زود خود را آشکار میکند: عقل بدون مشارکت سیاسی، نیمهکاره است.
در بطن جامعه، روشنگری پیامدهای فرهنگی گستردهای داشت. سواد افزایش یافت، قهوهخانهها و سالنها به کانون گفتوگو بدل شدند و افکار عمومی، بهعنوان نیرویی نوظهور شکل گرفت. زنان، هرچند هنوز از حقوق سیاسی محروم بودند، نقش مهمی در میزبانی و هدایت محافل فکری ایفا میکردند. اندیشه، از صومعه و دانشگاه بیرون آمده بود و وارد زندگی روزمره شده بود.
بااینهمه، قرن هجدهم قرن تناقضها بود. در این قرن آزادی بیان گسترش یافت، اما سانسور همچنان پابرجا بود. برابری فکری تبلیغ میشد، اما نابرابری اجتماعی ادامه داشت. بردهداری، در کنار فلسفۀ حقوق بشر، همزمان وجود داشت. این شکافها، نشان میدهند که روشنگری بیش از آنکه پایان راه باشد، طریق گذار بود.
جلد نهم تاریخ تمدن نشان میدهد که روشنگری، نه مجموعهای از پاسخهای قطعی، بلکه فرایندی ناتمام است. قرن هجدهم، قرنی است که در آن انسان اروپایی میآموزد چگونه پرسش کند، چگونه تردید بورزد و چگونه "اقتدار" را به محک "عقل" بزند. اما هنوز نمیداند با نتایج این پرسشها چه خواهد کرد. علیرغم این تردید، در این قرن اقتدار کلیسا و اقتدار سلطنتهای مطلقه فرو ریخت. اروپا با عبور از این دو نهاد سنتی، گامی بلند به سوی سکولاریسم و آزادی برداشت.
عصر ولتر را میتوان مکثی تاریخی دانست؛ مکثی میان نظم کهن و انفجار آینده. قرنی که در آن ایدههای نو و زبانِ تازه پدید آمدند و "نقد" مشروعیت یافت. تا پیش از قرن هجدهم و عصر روشنگری، پاپها و پادشاهان، "نقد" را مصداق "فضولی" میدانستند و به رعیت میگفتند "نقد" مقام بلندی است که شما را به آن راه نیست؛ بنابراین ره تسلیم در پیش گیرید و طاعت و اطاعت پیشه کنید.
ویل دورانت در جلد نهم تاریخ تمدن نشان میدهد که ولتر و سایر فیلسوفان و روشنفکران قرن هجدهم، راه نقد "مراجع اقتدار" را به شکلی بیسابقه در زندگی بشر گشودند و انتظار "پاسخگویی" صاحبان قدرت مذهبی و سیاسی در قبال عملکردشان را به انتظاری "عمومی" بدل کردند.
این دستاورد، در حکم به کرسی نشاندن آزاداندیشی و آزادیخواهی سیاسی و حرکت به سمت تاسیس دموکراسیهای جدید و فراگیر بود؛ دموکراسیهایی که، برخلاف دموکراسی آتن، در آنها زنان و سیاهان و سایر اقشار تحت ستم، از حقوق برابر با حاکمان و اعضای دربار و خاندانهای اشرافی برخوردار میشدند و بردگان نیز آزاد میشدند و در زمرۀ "شهروندان" مینشستند.
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر