فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۷۵۰۵۵
تاریخ انتشار: ۲۲:۴۶ - ۱۳-۰۴-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۵۰۵۵
انتشار: ۲۲:۴۶ - ۱۳-۰۴-۱۴۰۵
پادکست مشاهیر جاودانه ایران

جادوگر خیابان فردوسی (+صدا)

عکس
آقای بهزادی که تازه شستش خبردار شده بود داستان چیه، به ساعت خودش نگاهی کرد و دید که بله، کم‌کم سروکله آقای جادوگر پیدا می‌شود.

عصر ایران ؛ علی نجومی _ روزی از روزهای گرم تابستان، یکی از سال‌های دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، علی‌خان بهزادی، سردبیر و مدیرمسئول هفته‌نامه مشهور سپید و سیاه، مثل اکثر روزها، در حالی که دو سه تا روزنامه را بغل کرده بود و یکی‌شان را هم می‌خواند، وارد ساختمان قدیمی مجله در حوالی میدان فردوسی شد. اول متوجه انبوه جمعیت که از داخل کوچه شروع شده بود و تا دفتر او می‌رسید نشد، اما کم‌کم وقتی اسم خودش را از توی جمعیت شنید، سرش را بلند کرد و شنید که:

به‌به آقای بهزادی عزیز

سلام آقای بهزادی

مخلص آقای بهزادی عزیز

پادکست را اینجا بشنوید

این‌ها چند نفری از مراجعان بودند که نام این روزنامه‌نگار برجسته و خوش‌ذوق و البته پوست‌کلفت ایران‌زمین را شنیده بودند. آقای بهزادی هم سریع یک سلام‌وعلیک مختصری کرد و وارد دفتر شد. از منشی پرسید: «داستان چیه؟»

بله، و اما داستان...

باید خدمت مبارک شما شنوندگان عزیز عرض کنم که مدتی بود در مجله سپید و سیاه صفحه‌ای منتشر می‌شد به اسم «ماوراءالطبیعه» و قصد و غرض از انتشار آن این بود که در مورد اعتقادات مردم فرهنگ‌های مختلف دنیا نوشته شود و اطلاعاتی به خوانندگان داده شود، اما گویا به مرور ذوق نویسنده این صفحه گل می‌کند و مطالب به سمت سحر و جادو تمایل پیدا می‌کند، به طوری که به تدریج خوانندگان به مجله نامه می‌نوشتند و درخواست جادو جنبل می‌کردند تا گره زندگی‌شان باز شود. و نویسنده خوش‌ذوق هم جواب خیلی از نامه‌ها را می‌داده و شاید چند باری هم گره از زندگی‌ها باز شده. خلاصه، آوازه و شهرت جادوگر سپید و سیاه در تهران پیچید. این آوازه در حدی بود که حتی مقامات هم بعدها از آقای بهزادی می‌خواستند تا مقدمات دیدار با این جادوگر مرموز را فراهم آورد. امروز هم این جمعیت آمده بودند تا خود جادوگر را از نزدیک ببینند.

آقای بهزادی که تازه شستش خبردار شده بود داستان چیه، به ساعت خودش نگاهی کرد و دید که بله، کم‌کم سروکله آقای نویسنده پیدا می‌شود، پس بهتر است جمعیت را به خیابان فردوسی راهنمایی کند تا نویسنده مشهور را با آن هیبت بلندقد و راه رفتن ژنرال‌مانند در خیابان زیارت کنند.

و دقایقی بعد بود که نویسنده، یا همان جادوگر مرموز، سروکله‌اش پیدا شد. آن طرف خیابان منتظر بود تا اتومبیل‌ها به او اجازه رد شدن بدهند، لبه کلاهش را با دو انگشت دست چپ گرفته بود، بند کیسه نایلون حاوی ظرف غذایش را هم روی دست راست گرفته، سینه را کفتری جلو داده و به دوردست‌ها نگاه می‌کرد؛ انگاری ارتش دشمن را از چند فرسخی در نظر دارد. مگر می‌شد عاشق و شیدای نویسنده‌ای، یا حالا جادوگری، با این شمایل و آن قلم سحرآمیز نشد؟ بله، او کسی نبود جز ذبیح‌الله‌خان منصوری که به طور یقین پرخواننده‌ترین نویسنده تاریخ ایران است.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، تاج السلطنه و مهمانی انتخاب کودک همسر را اینجا بشنوید

این ذبیح‌الله‌خان نازنین، کتاب‌ها و پاورقی‌هایش را بگذاری کنار، باز هم از زندگی‌اش می‌شود ده‌ها فیلم و سریال ساخت. مثلاً همین‌جوری یهویی، یک روز جمعه در سال ۱۳۵۲، پاشد رفت دفتر مجله اطلاعات هفتگی، البته به دعوت آن‌ها، و نگذاشت و نه برداشت، گفت: «آقایان و خانم‌ها، من دقیقاً ۴ سال دیگر می‌میرم.» در آن موقع ذبیح‌الله‌خان ۷۰ و خرده‌ای سال سن داشت و می‌گفت ۸۰ ساله‌ام که بشه، می‌میرم. هرچی ازش دلیل خواستند، کلی صغری‌کبری علمی و غیرعلمی چید که نمی‌دانم اوره من این‌قدره، قند من اون‌قدره، پس من ۴ سال دیگر می‌میرم.

این‌قدر باورپذیر بود حرف‌هایش و کارهایش که همه عاشقانش حتی منتظر مرگ موعودش شدند. البته ایشان یک سالی اضافه زنده ماند و سال ۱۳۶۵ فوت شد.

اما واقعاً این ذبیح‌الله‌خان کی بود که تصور دنیای نشر و کتاب ایران‌زمین بدون آن قطعاً چیزی کم دارد؟

اسم اصلی او ذبیح‌الله حکیم‌الهی دشتی بود و در سال ۱۲۷۸ در سنندج به دنیا آمده بود. در کودکی در مدرسه آلیانس درس خواند و زبان فرانسه هم یاد گرفت که بعدها خیلی به دردش خورد. خودش ادعا می‌کرد از همان وقتی که سواد خواندن و نوشتن آموخت، کرم کتاب خواندن هم به جانش افتاد. برای همین خیلی عجیب نیست که همچین آدمی بره سراغ نویسندگی و روزنامه‌نگاری. اول بار هم در سال ۱۳۰۱ رفت روزنامه کوشش و به عنوان مترجم برای شکرالله صفوی، مدیر این روزنامه، مشغول به کار شد.

اما از همان ابتدای کار ترجمه، یک اصل را برای خودش قرار داد که مطالبی که می‌نویسم، اول از همه باید خواندنی و قابل‌فهم باشند. برای همین شروع کرد به توضیح دادن و توضیح دادن و کم‌کم این توضیح دادن تبدیل شد به دست بردن توی اصل مطلب و این‌جوری شد که به قول خود ذبیح‌الله‌خان، کارهایش بیشتر ترجمه و اقتباسه. ولی خب، چه می‌شود کرد؟ قلمش جادویی بود و خیلی از کتاب‌خوان‌ها، از جمله خود من، با خواندن آثار او عشق به کتاب پیدا کردیم.

اما شاید جالب‌ترین و البته خطرناک‌ترین کاری که ذبیح‌الله‌خان منصوری انجام داد، برمی‌گردد به ترجمه کتابی با نام «خاطرات تیمورلنگ» که نوشته یک نویسنده فرانسوی بود به نام مارسل بریون.

اول این را بگم که اکثر کارهای منصوری اول به صورت پاورقی در نشریاتی مثل سپید و سیاه و خواندنی‌ها چاپ می‌شد و بعداً در قالب کتاب بیرون می‌آمد. این مطلب هم در مورد تیمورلنگ به صورت پاورقی در مجله سپید و سیاه چاپ شد و بدجوری هم گل کرد.

یکی از خوانندگان این پاورقی کسی نبود جز نخست‌وزیر دوران پهلوی، یعنی امیرعباس هویدا. خب، هویدا اهل مطالعه و کتاب بود و پاورقی تیمورلنگ چشمش را گرفته بود، به طوری که بعد از مدتی به علی‌خان بهزادی، مدیر سپید و سیاه، پیغام داد که لطفاً به نویسنده پاورقی بگید که اصل کتاب را برای من بفرستد. من دوست دارم اصلش را به فرانسه هم بخوانم. آخر من که این همه راجع به تاریخ تیمورلنگ خوانده بودم، در این پاورقی همش به مطالب جدید برمی‌خوردم.

علی‌خان بهزادی هم پیغام نخست‌وزیر را به ذبیح‌الله‌خان منتقل می‌کند و گفتن همانا و ناپدید شدن منصوری همانا.

بعد از مدتی غلامرضا نیک‌پی را که آن روزها معاون هویدا بود و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران با بهزادی هم‌درس بود، به بهزادی زنگ می‌زند و سراغ کتاب را می‌گیرد. خلاصه کم‌کم ترس بهزادی را برمی‌دارد که حالا نکند هویدا تصور کند داریم او را بازی می‌دهیم.

بالاخره بعد از مدتی سروکله ذبیح‌الله‌خان با یک جزوه ۳۰، ۴۰ صفحه‌ای پیدا می‌شود که: «بفرمایید آقای بهزادی عزیز، این هم کتاب.» و یکی از همان خنده‌های مشهور بی‌صدا ولی با دهان باز خودش را هم تحویل بهزادی می‌دهد.

بهزادی هم با تعجب می‌پرسد: «این پاورقی‌ها که چند هفته است دارد منتشر می‌شود، مال همین جزوه ۳۰، ۴۰ صفحه‌ای است؟»

ذبیح‌الله‌خان هم خنده‌اش را کش می‌دهد و می‌گوید:

که رستم یلی بود از سیستان

منش کرده‌ام رستم داستان

شهرت کتاب‌های منصوری، حالا بعد از این همه سال، هنوز هم در ذهن ایرانی‌ها هست؛ سینوهه، پزشک مخصوص فرعون، خواجه تاجدار، خداوند الموت و خیلی از کتاب‌های دیگر.

این برنامه را با یک حکایت شیرین دیگر از او به پایان می‌بریم.

در سال‌های بعد از انقلاب، مجله دانستنی‌ها شروع کرد به نوشتن سلسله مطالبی در مورد خواجه نظام‌الملک و نظرات مختلف در مورد قتلش.

مدتی از انتشار این مطالب نگذشته بود که سیل نامه‌های اعتراضی به سمت مجله سرازیر شد که این دروغ‌ها و مطالب غیرعلمی چیست.

سردبیر دانستنی‌ها هم در یادداشتی توضیح داد که در نوشتن این مطالب از نوشته‌های بزرگانی مثل دکتر اقبال آشتیانی و دهخدا استفاده شده است، اما چه فایده که مرجع خوانندگان معترض، کتاب «خداوند الموت» نوشته ذبیح‌الله منصوری بود. آن‌ها معتقد بودند حجت، نوشته‌های ذبیح‌الله‌خان است و بس. خلاصه این‌جوری شد که دانستنی‌ها کلاً دیگر بی‌خیال انتشار این‌جور مطالب شد تا مبادا خاطر خیل طرفداران آثار ذبیح‌الله‌خان منصوری مکدر نشود.

ذبیح‌الله‌خان عاقبت در سال ۱۳۶۵ در بیمارستان شریعتی تهران درگذشت.

یادش گرامی.

ارسال به دوستان
اختلال موقت خدمات کارت بانک ملی در بامداد یکشنبه پاسخ سفارت ایران به اظهارات ترامپ علیه شرکت‌کنندگان در مراسم تشییع رهبر شهید توسعه همکاری‌های فناورانه ایران و صربستان در ایرانسل عراقچی: تجاوزات رژیم صهیونیستی باید متوقف و اشغالگران از لبنان خارج شوند جادوگر خیابان فردوسی (+صدا) کشورهای شرکت کننده در مراسم ادای احترام به پیکر رهبر شهید جنایات تازه صهیونیست‌ها در نوار غزه لبنان: توافق با اسرائیل محکوم به شکست حتمی است پزشکیان: من اعلام کردم و اعلام می‌کنم من با رهبر شهید وداع نکردم و نخواهم کرد فرهنگ هاسل چیست؟ چرا سازمان های موفق از آن فاصله گرفته اند؟ توقف مسافرگیری در ایستگاه مترو مصلی تهران ساختمان M2 ؛ از فناوری مزدا تا خدمات تدفین / معماری یکی از عجیب ترین ساختمان های ژاپن (+عکس) ترامپ: مراسم تشییع رهبر ایران را دنبال می کنم/ در طول توقف یک هفته‌ای حمله‌ای درکار نخواهد بود حضور خبرنگاران داخلی و خارجی در نخستین روز مراسم وداع با رهبر شهید انقلاب سونی اریکسون Z600؛ تکامل با حال و هوای 20 سال پیش (+عکس)