عصر ایران؛ احمد فرتاش - در تاریخ اندیشه سیاسی، کمتر کتابی را میتوان یافت که به اندازه کتاب «نظریهای درباره عدالت» مسیر فلسفه سیاسی را تغییر داده باشد. این کتاب که در سال ۱۹۷۱ منتشر شد، نه فقط جان رالز را به مشهورترین فیلسوف سیاسی نیمه دوم قرن بیستم تبدیل کرد، بلکه بحث درباره عدالت، آزادی و برابری را دوباره به مرکز اندیشه سیاسی بازگرداند. اگر میشل فوکو فیلسوف قدرت بود، جان رالز را میتوان فیلسوف عدالت نامید.
رالز در سال ۱۹۲۱ در شهر بالتیمور آمریکا به دنیا آمد. کودکی او با دو حادثه تلخ همراه بود. دو برادر کوچکترش بر اثر بیماریهایی جان خود را از دست دادند که ناخواسته از او به آنها منتقل شده بود. این اتفاق، هرچند تقصیری متوجه او نبود، تأثیر عمیقی بر شخصیتش گذاشت و بعدها برخی پژوهشگران ریشه حساسیت او نسبت به مسئله عدالت و مسئولیت اخلاقی را در همین تجربه جستوجو کردند.
او در دانشگاه پرینستون فلسفه خواند، اما جنگ جهانی دوم مسیر زندگیاش را تغییر داد. رالز به ارتش آمریکا پیوست و در جبهه اقیانوس آرام جنگید. او صحنههای خونین نبرد، ویرانی شهرها و سرانجام پیامدهای بمباران اتمی ژاپن را از نزدیک دید. تجربه جنگ نگاه او را به انسان، سیاست و اخلاق دگرگون کرد. پس از پایان جنگ حتی تصمیم گرفت مشی مذهبیای را که پیشتر به آن علاقه داشت کنار بگذارد، زیرا دیگر نمیتوانست وجود آن حجم از رنج و خشونت را با باورهای دینی پیشین خود سازگار کند.
پس از جنگ به دانشگاه بازگشت و سالها در پرینستون، کرنل، مؤسسه فناوری ماساچوست و سرانجام دانشگاه هاروارد تدریس کرد. اما تا حدود پنجاهسالگی، بیشتر در میان استادان فلسفه شناخته میشد و هنوز چهرهای جهانی نبود. انتشار کتاب «نظریهای درباره عدالت» همهچیز را تغییر داد. این کتاب به سرعت به یکی از مهمترین آثار فلسفه سیاسی قرن بیستم تبدیل شد و تا امروز نیز یکی از پرارجاعترین کتابهای علوم انسانی به شمار میرود.

پرسش اصلی رالز بسیار ساده اما بنیادین بود: اگر قرار باشد جامعهای عادلانه بسازیم، از کجا باید شروع کنیم؟ او معتقد بود انسانها معمولاً وقتی درباره عدالت قضاوت میکنند، منافع شخصی خود را نیز در نظر میگیرند. ثروتمند از قوانینی دفاع میکند که به سود ثروتمندان باشد و فقیر از قوانینی که به سود فقرا باشد. بنابراین چگونه میتوان اصولی عادلانه پیدا کرد که وابسته به موقعیت افراد نباشد؟
رالز برای پاسخ به این پرسش، یکی از مشهورترین آزمایشهای ذهنی تاریخ فلسفه را طراحی کرد؛ «پرده جهل». او از خواننده میخواهد تصور کند پیش از تولد، قرار است قوانین جامعه آینده را تعیین کند، اما هیچ اطلاعی ندارد که پس از تولد چه جایگاهی خواهد داشت. نمیداند زن خواهد بود یا مرد، فقیر یا ثروتمند، سالم یا معلول، بااستعداد یا کماستعداد، متعلق به اکثریت یا اقلیت. پشت این «پرده جهل»، انسان مجبور است قوانینی وضع کند که برای همه منصفانه باشد، زیرا ممکن است فردا خود در ضعیفترین موقعیت جامعه قرار بگیرد. این ایده به ظاهر ساده، یکی از قدرتمندترین نظریههای عدالت در دوران معاصر را پدید آورد.
رالز از این آزمایش ذهنی به دو اصل مهم رسید. نخست اینکه همه انسانها باید از آزادیهای اساسی برابر برخوردار باشند؛ آزادی بیان، آزادی اندیشه، آزادی مذهب، آزادی تشکل و حقوق سیاسی نباید قربانی منافع اقتصادی یا خواست اکثریت شوند. به اعتقاد او، آزادیهای بنیادین قابل معامله نیستند.
اصل دوم، از همه مشهورتر است. رالز مخالف نابرابری نبود. او نمیگفت همه باید درآمد یا ثروت یکسان داشته باشند. اما استدلال میکرد نابرابری تنها زمانی عادلانه است که به نفع محرومترین اقشار جامعه نیز تمام شود. اگر پزشک، کارآفرین یا دانشمند درآمد بیشتری دارد، این نابرابری زمانی قابل دفاع است که در نهایت کیفیت زندگی فقیرترین شهروندان نیز بهتر شود. این دیدگاه بعدها به «اصل تفاوت» شهرت یافت.
به همین دلیل، رالز نه سوسیالیست بود و نه مدافع سرمایهداری رهاشده. او از اقتصاد بازار دفاع میکرد، اما معتقد بود بازار بدون قواعد عادلانه، به تمرکز قدرت و ثروت میانجامد. از سوی دیگر، با برابری مطلق نیز موافق نبود، زیرا باور داشت تفاوت استعدادها و تلاشها میتواند به رشد جامعه کمک کند. آنچه اهمیت دارد، نتیجه نهایی برای ضعیفترین اعضای جامعه است.
نظریات رالز واکنشهای گستردهای برانگیخت. لیبرتارینها (لیبرالهای راستگرا) استدلال کردند که عدالت به معنای احترام به مالکیت افراد است، نه بازتوزیع ثروت. در مقابل، برخی سوسیالیستها معتقد بودند رالز بیش از اندازه از اقتصاد بازار دفاع کرده است. جامعهگرایان نیز او را متهم کردند که انسان را بیش از حد مستقل از فرهنگ، سنت و جامعه تصور میکند.

اما اهمیت رالز فقط در نظریه عدالت نبود. او در آثار بعدی خود، بهویژه در کتاب «لیبرالیسم سیاسی»، به این پرسش پرداخت که چگونه انسانهایی با باورهای دینی، اخلاقی و فلسفی کاملاً متفاوت میتوانند در یک نظام دموکراتیک کنار یکدیگر زندگی کنند. پاسخ او، مفهوم «اجماع همپوشان» بود؛ یعنی مردم لازم نیست درباره همه چیز توافق داشته باشند، بلکه کافی است بر سر اصول بنیادین قانون اساسی، آزادیها و قواعد بازی سیاسی به توافق برسند.
امروز، بیش از دو دهه پس از مرگ رالز در سال ۲۰۰۲، اندیشه او همچنان زنده است. هر بحثی درباره مالیات، آموزش عمومی، بیمه درمانی، حقوق اقلیتها، عدالت اجتماعی یا نابرابری اقتصادی، بهنوعی با پرسشهایی روبهرو میشود که رالز مطرح کرده بود. حتی بسیاری از مخالفان او نیز ناچارند استدلالهای خود را در گفتوگو با نظریات او صورتبندی کنند.
شاید راز ماندگاری جان رالز در همین باشد که عدالت را از سطح شعارهای سیاسی به سطح استدلال عقلانی آورد. او نمیخواست بگوید جامعه ایدهآل دقیقاً چگونه باید باشد؛ میخواست نشان دهد اگر انسانها برای لحظهای منافع شخصی خود را کنار بگذارند، احتمالاً به قواعدی خواهند رسید که هم آزادی را حفظ کند و هم کرامت کسانی را که در پایینترین پلههای نردبان جامعه ایستادهاند. در جهانی که شکافهای اقتصادی هر روز عمیقتر میشود و اختلافهای سیاسی رو به افزایش است، شاید هنوز هیچ پرسشی به اندازه پرسش جان رالز ضروری نباشد: اگر نمیدانستیم فردا در کدام جایگاه اجتماعی خواهیم بود، چه نوع جامعهای را عادلانه میدانستیم؟