عصر ایران ؛ نهال موسوی - ماجرای جدایی نوید محمدزاده از پروژه تئاتر-ارکسترال «آرش» را که مرور میکنیم، آنچه بیش از هر چیز دیگری خودنمایی میکند، نه اصل اختلاف، که فقدان کامل یک نقطهی مرجع برای فهمیدن حقیقت ماجراست.
سه روایت داریم، سه لحن کاملاً متفاوت، و سه ادعای متناقض، و هیچ سازوکاری در تئاتر ایران وجود ندارد که بتواند این روایتها را بسنجد و بگوید کدامیک به واقعیت نزدیکتر است.
بیانیهی رسمی پروژه مدعی است اخراج محمدزاده «هیچگونه مسئله سیاسی، مالی یا موضوع دیگری» در آن دخیل نبوده و صرفاً به «نقض تعهدات قراردادی» و «رفتارهای غیرحرفهای» بازمیگردد.
این جملهبندی بهقدری کلی و بیمصداق است که عملاً هیچ چیز را اثبات نمیکند، یک تکذیبیهی پیشگیرانه است که همهی احتمالات را رد میکند بیآنکه یک سند، یک تاریخ، یک بند قراردادی ارائه دهد.
در نقطهی مقابل، محمدزاده با لحنی خشمگین و تند، دقیقاً همان چیزی را که بیانیه رد کرده بود، مطرح میکند: پول.
او از بلیت پنجمیلیونی میگوید، از استفاده از تصویر بازیگران بدون مشورت برای فروش بلیت روی سایتی ناشناس، از اینکه اعتراض به گرانی بلیت در شرایط اقتصادی مردم بیپاسخ مانده است.
این دیگر اختلاف حرفهای نیست، اتهام صریح به طمع مالی مدیران پروژه است. و نکتهی تلخ اینجاست: خود او هم هیچ سندی رو نمیکند، فقط ادعا میکند.

در این میان واکنش پانتهآ پناهیها که نه از پول حرف میزند نه از قرارداد، بلکه با زبانی رنجیده از «حاشیهسازی برای از بین بردن هم» و لزوم حفظ حرمت در «خانهی تئاتر» سخن میگوید، گویی میخواهد بگوید ماجرا اصلا مهم نیست، مهم آبروی جمعی صنف است.
حالا مخاطب با چه چیزی روبهرو است؟ با یک تکذیب رسمی بیسند، یک اتهام پرخشم بیسند، و یک نصیحت اخلاقی که از اساس ماجرا طفره میرود.
هیچ نهاد صنفی، هیچ رسانهی مستقل، هیچ مرجع قابلاعتمادی در میان نیست که بتواند قرارداد را ببیند، صورتحساب فروش بلیت را استعلام کند، یا شهادت طرف سومی را بشنود.
همهچیز در حد پست اینستاگرام باقی میماند همان گونه که در اتفاق محسن چاوشی و همسرش هم شاهد همین بازی بودیم!
در غیاب هر مرجعیتی، هر مخاطب صرفاً بر اساس اینکه به کدام چهره بیشتر علاقه دارد یا با کدام لحن همدلی میکند، تصمیم میگیرد چه کسی را باور کند، نه بر اساس شواهد.
این دقیقاً همان بحرانی است که تئاتر و بهطور کلیتر فضای هنری ایران را در سالهای اخیر فرسوده کرده است: نبود شفافیت قراردادی، نبود اتحادیه یا نهاد داوری مستقل که اختلافات مالی و حرفهای را رسیدگی کند، و در نتیجه سپردن هر مناقشه به میدان جنگ روانی شبکههای اجتماعی.
وقتی هیچ نهادی نیست که بگوید «سند را بیاورید»، هر دو طرف میتوانند هرچه میخواهند ادعا کنند، و بازندهی نهایی همیشه یک چیز است: اعتماد عمومی به کلیت این عرصه.
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد که حتی اگر یکی از این روایتها کاملا درست باشد، دیگر اهمیتی ندارد، چون افکار عمومی یاد گرفته که به هیچکدام از این ادعاها اعتماد نکند، نه بیانیههای رسمی پروژهها و نه واکنشهای احساسی بازیگران.
این بیاعتمادی تعمیمیافته، بدتر از هر اختلاف مالی یا قراردادی مشخصی است، چون دیگر بازسازیاش به یک پوزش یا یک توضیح ساده نیاز ندارد، به سالها بازسازی نهادی نیاز دارد که معلوم نیست اصلا کسی برای آن برنامهای داشته باشد. متاسفانه!