عصر ایران ؛ علی نجومی ــ اول اردیبهشتماه سال ۱۳۵۸، تهران. نیر خانم با پاهای ورمکرده و خسته از درد جانکاه آرتروز از خانه بیرون آمد. هرچقدر دکتر اصرار کرده بود که از راه رفتن، بهخصوص در بیرون از خانه، پرهیز کند، اما فایدهای نداشت.
این همان خانه ای است که بعد ها در سریال پاورچین مهران مدیری مورد استفاده قرار گرفت.
اکرم خانم، کلفت خانه، حریف خانم نمیشد. نیر خانم قصد کرده بود کل خیابان فرشته را طی کند و به خیابان ولیعصر برسد. دلش در آن هوای روحافزای بهاری، هوس قدمزدن در زیر سایه چنارهای قدبرافراشته آنجا را کرده بود.
پادکست را اینجا بشنوید
اما نرسیده به خیابان ولیعصر، از دکه روزنامهفروشی یک نسخه روزنامه کیهان خرید. آن را تا کرد و در بغلش فشرد. آن نزدیکی یک نیمکت بود. روی آن نشست و دمی گذشت تا نفسش جا بیاید.
یکی از لذات بزرگ زندگیاش خواندن بود، بهخصوص روزنامه خواندن. لعنتی نثار شیطان رجیم کرد، چون یادش رفته بود عینک مطالعهاش را همراه بیاورد.
دوباره برخاست. دلش بیدلیل شور افتاده بود. کمی دیگر راه رفت تا به خیابان ولیعصر رسید، اما دیگر دلش به رفتن تا سر پل تجریش نبود. زانوانش سست شده بودند.
این شد که آهنگ برگشتن کرد. اما چند قدمی نرفته بود که اسفندیار خان، دوست و آشنای قدیمی، او را دید و آمد جلو. سلام و علیک گرمی کرد و سراغ امیرتیمور خان، همسر نیر خانم، را گرفت.
نیر خانم هم با رویی گشاده سلامش را پاسخ گفت.
اسفندیار خان درآمد و گفت: «راستی خبر شازده ناصرالدین میرزا را شنیدهاید؟»
پس همین بود آن خبر شوم لعنتی.
اسفندیار خان وقتی نگاه منتظر نیر خانم را دید، ادامه داد:
«آگهی چهلمشان را روزنامه کیهان زده. انسان بزرگواری بود. خدا روحش را قرین رحمت کند. فعلاً با اجازه، سلام بنده را به امیرتیمور خان حتماً برسانید.»
امان از این دنیا.
یاد شعر مولانا افتاد:
«سینه خواهم شَرحهشَرحه از فراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق»
دیگر نفهمید چگونه به خانه رسید. آخر ناصرالدین میرزای نازنینش برای همیشه از این دنیا رفته بود.
اما این ناصرالدین میرزا که بود؟
مظفرالدین شاه قاجار، بعد از آنکه از تاجالملوک، همسر خود که دختر امیرکبیر بود، جدا شد، با خانم سرورالسلطنه ازدواج کرد که خواهر فرمانفرما و خاله دکتر مصدق بود. سرورالسلطنه مهمترین زن دربار بود. او از ازدواج با مظفرالدین شاه صاحب فرزند شد که دو نفر از آنها بسیار مشهورند؛ یکی خانم فخرالدوله، مادر دکتر امینی، و دیگری ناصرالدین میرزا که ما امروز با او کار داریم.
این ناصرالدین میرزا، شاهزادهای بسیار بافرهنگ و باسواد بود و اصلاً تافتهای جدابافته در دربار قاجار به شمار میرفت. اما ارتباط او با نیر خانم عظمی، ملقب به حاجبالدوله، چه بود؟
این نیر خانم عظمی، دختر مصطفیقلیخان، پردهدار دربار مظفرالدین شاه بود و بسیار مورد وثوق و اعتماد شاه قاجار قرار داشت. پس عجیب نبود که دختر او هم که از همان اوان کودکی، نشان هوش و ذکاوت خاصش از ناصیهاش مشخص بود، مهرش به دل مظفرالدین شاه نیفتد.
مادر نیر خانم هم که اسمش فصلبهار خانم بود و دستی توانا در شعر سرودن داشت، ارتباط نزدیکی با سرورالسلطنه داشت.
این نیر خانم هم با ناصرالدین میرزا از کودکی رفاقت و انسی غریب پیدا کردند. اکثر معلمان سرخانه که برای تدریس دروس مختلف به کاخ گلستان میآمدند، بهطور مشترک به آن دو درس میدادند. نیر خانم که از همان کودکی نواختن پیانو آموخته بود، گاهی برای ناصرالدین میرزا مینواخت و او هم اشعاری را به فرانسه زمزمه میکرد.
چند سالی که گذشت، این نیر خانم چنان استعدادی در نوشتن از خودش نشان داد که با تشویق و دلگرمی مظفرالدین شاه، ترغیب شد دست به ترجمه متون ادبی از زبان فرانسه بزند.
«قصر فنتنبلو» نوشته لوییس تارسوت و «ترکی در حال احتضار» نوشته پیر لوتی، اولین آثاری بود که توسط او ترجمه شد و بدین ترتیب، به اولین زن ایرانی تبدیل شد که بهطور رسمی کتابی ترجمهشده توسط او چاپ میشود.
دفتر روزگار ورق خورد. در این مملکت زنگ مشروطه نواخته شد، مظفرالدین شاه فوت کرد و پسرش، محمدعلی شاه، با مشروطه سر ناسازگاری گذاشت. مجلس را به توپ بست، بعد مجبور به فرار شد و احمدشاه صغیر، به کمک نایبالسلطنه، بر تخت سلطنت جلوس کرد.
ناصرالدین میرزا هم به فرانسه رفت تا در آنجا ادامه تحصیل بدهد. چند سالی از این مهاجرت که گذشت، حال فصلبهار خانم، مادر نیرعظمی، رو به وخامت میرود. خانواده برای مداوایش به فرانسه میروند و چند ماهی در آنجا میمانند. در این چند ماه، رابطه ناصرالدین میرزا و نیرعظمی بهقدری گرم و عمیق میشود که ناصرالدین میرزا او را خواستگاری میکند.
خب، وصلتی بود که دل همه به آن رضا میداد، الا یک نفر.
عجله نکنید؛ میگویم او کیست.
حال فصلبهار خانم که بهتر شد، خانواده نیرعظمی عزم بازگشت به وطن کردند. قرار بر این شد که ناصرالدین میرزا هم تابستان سال آینده به تهران بیاید تا صیغه عقد بین لیلی و مجنون داستان ما جاری شود.
اما خانواده نیرعظمی که به تهران رسیدند، خبر این خواستگاری به گوش احمدشاه هم رسیده بود. او دیگر حالا کودک صغیر نبود و رسماً شاه مملکت بود، بیکمک نایبالسلطنه. او نیرعظمی را دوست میداشت و مهرش در دلش جای داشت. برای همین نیرعظمی را فراخواند و سربسته، با اشاره و کنایه، منظور خود را به او فهماند. نیرعظمی هم باهوشتر از آن بود که جواب مستقیم بدهد؛ پس به ایما و اشاره به او فهماند که دل در گروی کسی دیگر دارد.
شاه قاجار هم پذیرفت، اما در مقابل به ناصرالدین میرزا حکم کرد که اگر با نیرعظمی ازدواج کند، از خاندان قاجار و دربار طرد میشود.
امان از دست غدار روزگار که این دو دلداده را از هم جدا کرد.
ناصرالدین میرزا میدانست درافتادن با شاه قاجار نه به نفع خودش است و نه خانواده نیرعظمی. پس دلشکسته و مغموم، حکم روزگار را پذیرفت و بعد از مدتی، تحصیلاتش که به پایان رسید، به ایران آمد و حکم ولایت خراسان را گرفت.
نیرعظمی هم در تهران به ترجمه متون مختلف ادامه داد و بهطور تخصصی تاریخ هنر آموخت. قصد هم نداشت فعلاً به ازدواج فکر کند.
اما روزگار برای سرنوشت او برنامهها داشت.
در اینجا بود که امیرتیمور کلالی، رئیس ایل تیموری در خراسان، وارد ماجرا میشود. او جوانی خوشقد و بالا و خانزاده بود.
ایل تیموری رابطه بسیار خوبی با ناصرالدین میرزا داشت. برای همین، مکرر پیش میآمد که ناصرالدین میرزا مهمان آنها بشود و چند روزی با آنها به شکار بپردازد.
در یکی از این دفعات، یکی از اسبهای امیرتیمور که از قضا دردانه دیدگانش بود، چشم ناصرالدین میرزا را گرفت و او به واسطه این اسب را از امیرتیمور طلب کرد؛ آن هم بهصورت پیشکش.
امیرتیمور هم که خون ایلیاتی در رگهایش بود، این خواسته شازده قاجار را برنمیتابد و از بخشیدن اسب عزیزش امتناع میکند. ناصرالدین میرزا هم کینه او را به دل میگیرد و به بهانهای او را برای چند روز به بازداشتگاه میفرستد.
امیرتیمور بعد از آزاد شدن، تصمیم به گرفتن انتقام میگیرد. پس تحقیق میکند و پی به عشق بیفرجام ناصرالدین میرزا به نیرعظمی میبرد. پس به خواستگاری نیرعظمی میرود و پدر نیرعظمی، یعنی مصطفیقلیخان، از او میخواهد تا جواب بله به امیرتیمور بدهد؛ که چنین مردی را نه گفتن سزا نباشد.
و اینگونه میشود که درام عاشقانه ناصرالدین میرزا و نیرعظمی بیسرانجام میماند.
نیرعظمی هم ۴ سال بعد از مرگ ناصرالدین میرزا، در سال ۱۳۶۱، از دیار فانی رخت برمیبندد.
خدایش بیامرزد.
لازم به ذکر است برای نوشتن این مطلب از کتاب جنگ زندگی نوشته خانم دکتر مریم سعیدی منتشر شده توسط نشر تاریخ جهان، بسیار استفاده شد.