عصر ایران ؛ فردین علیخواه* ـ وقتی این قسمت از ترانه قدیمیِ شاهرخ، به نام «عروسی» را میشنوم، فکر می کنم چراغ در خانه دیگر فقط چراغ نیست. انگار کسی دارد به خانه خبر میدهد که امشب قرار است اتفاق مهمی رخ دهد. باید خانه را روشن کرد، باید چیزی را از تاریکی بیرون آورد، باید مهمانها بفهمند این خانه امشب با شبهای دیگرش فرق دارد.
چراغ در خانه همیشه برای دیدن نیست. عروسی و عزا، هر دو به شکلی ناگسستنی با نور و چراغ گره خوردهاند. برای هر دو، خانه و محل برگزاری مراسم جور دیگری روشن میشود؛ چراغها خبر میدهند که این شب، شبی معمولی نیست. یکبار نور برای آمدن، شادی و شروع یک زندگی تازه است و بار دیگر برای بدرقه، سوگ و رفتنِ کسی. انگار چراغ فقط روشنایی مراسم نیست؛ خودش بخشی از اعلام آن است.
روزی در استخر با مردی همصحبت شدم که با همسرش اختلاف داشت. او از همسرش خواسته بود محل کارش را زودتر ترک کند و قبل از او به خانه بیاید. خواستهاش کمی عجیب به نظر میرسید. می دانید چه می خواست؟ اینکه وقتی خودش به خانه میرسد، چراغِ خانه روشن باشد. روی چراغ تأکید خاصی داشت. می گفت وقتی به خانه نزدیک میشود، ابتدا از کوچه به پنجره ها نگاه میکند. اگر چراغ روشن بود، دلگرم می شود که کسی منتظرش است.
چراغ روشن برایش فقط روشنایی خانه نبود؛ انگار نشانهای بود از اینکه خانهای دارد و خانوادهای که در آن، کسی منتظر آمدنش است. چراغ برایش نشانه حیات خانه بود، آن هم در شب که دیگر نوری وجود ندارد. اما چیزی که وضعیت را بدتر کرده بود این بود که یک روز چراغ روشن بود و او با خوشحالی به خانه آمده بود. خیال کرده بود این بار حرفش زمین نمانده و همسرش زودتر به خانه برگشته است. اما وقتی وارد خانه شد، فهمید که همسرش صبح، بعد از رفتن او، چراغ را روشن گذاشته بود تا حرف او زمین نیفتد و به شکلی او را فریب دهد. چراغ روشن بود، اما کسی منتظر مرد نبود.
شاید تلخی ماجرا همینجا بود؛ چراغ دروغ نگفته بود. روشن بود، اما نه برای آن معنایی که مرد از آن انتظار داشت. به دلیلی دیگر روشن مانده بود.
گاهی یک چراغ فقط روشن است، و این ما هستیم که از روشن بودنش معنایی متفاوت طلب می کنیم. تأکید می کنم که نوشتن این تجربه لزوماً به معنای موافقت من با درخواست او نیست. ممکن است خواسته ایشان، در آن موقعیت، خواستهای عجیب یا دشوار برای همسرش بوده باشد.
آنچه برای من در این ماجرا جالب به نظر رسید خود چراغ بود؛ اینکه یک چراغِ روشن چگونه میتوانست برای کسی نشانه حضور، انتظار و حتی دلگرمی باشد. من این تجربه را از همین زاویه تعریف کردم؛ برای اینکه درباره چراغ بگویم، نه برای قضاوت درباره رابطه آنها.

اما ماجرا فقط به این نمونه ختم نمیشود. باز هم چراغی ممکن است روشن باشد و هیچکس در خانه نباشد. خودم بارها دیدهام خانهای را که صاحبانش به سفر رفتهاند، اما چند چراغ را روشن گذاشتهاند؛ انگار خانه در غیاب آدمها هم باید نشانی از بودن داشته باشد تا وقتی کسی که از بیرون به خانه نگاه میکند، خیال کند در خانه کسی هست.
چراغ در اینجا قرار نیست حضور کسی را نشان دهد؛ قرار است نبودن او را پنهان کند. چراغ میتواند راست بگوید و میتواند دروغ بگوید. از همین جهت است که چراغ برای ما فقط یک وسیله برقی نیست. چراغ گاهی خبر میدهد، گاهی خیال میسازد و گاهی چیزی را پنهان میکند.
در خانههای کودکی من، بیشتر چراغها همان لامپهای ساده صد وات بودند که بی هیچ تزئینی از سقف آویزان میشدند. اگر خانهای لوستر داشت، حتی اگر سادهترین لوستر ممکن بود، فکر میکردم ساکنان خانه جزو «باکلاسها» هستند یا دستکم میخواهند باکلاس به نظر برسند. بخشی از این تصور از تلویزیون میآمد.
در سال های دهه شصت، تلویزیون، خانه «طاغوتیها» را با لوسترهای بزرگ و پرابهت نشان میداد؛ لوسترهایی که از سقفهای بلند آویزان بودند و برای ما بیشتر از آنکه وسیلهای برای روشن کردن خانه باشند، بخشی از آن دنیای اشرافی و پرزرق و برق به نظر میرسیدند. کم مانده بود فکر کنیم لوستر هم، مثل بعضی چیزهای دیگر، شیئی متعلق به نظام شاهنشاهی است و در خانه غربزده ها نصب می شود.
من یکبار در جهان سادۀ کودکی خودم، توپ پلاستیکی راهراه معروف را شکافتم و لامپ صد وات را داخلش گذاشتم. خیلی زود معلوم شد که این اختراع عجیب هیچ فایدهای ندارد. توپ جلوی نور را میگرفت و در واقع همان چراغی را که قرار بود خانه را روشن کند، کم نور می کرد. مادرم دعوایم کرد و من توپ را از دور لامپ بیرون آوردم. آن روز فهمیدم چراغ، اسباببازی من نیست؛ مال همه خانه بود، و دست بردن در آن، بازیِ بیخطری نبود.
سارا پینک و کرستن لدر مَکلی، در پژوهشی مردمنگارانه در بریتانیا که آن را در سال ۲۰۱۶ منتشر کردند، به زندگی شبانه خانه و نقش نور در عادتهای روزمره پرداختند.
این دو پژوهشگر نشان دادند که نور را نمیشود جدا از حرکت آدمها در خانه و شیوهای که شبشان را میگذرانند فهمید؛ آدمها با خاموش و روشن کردن چراغها، عملاً فضای خانه را در طول شب تغییر میدهند (پینک و لدر مَکلی، ۲۰۱۶). برای همین است که چراغ مطالعه فقط برای روشن کردن کتاب نیست؛ با روشن شدنش، یک جور نشستن و ماندن در کنار کتاب هم شروع میشود.
در پژوهشی دیگر، مَیکِل بیل، انسانشناس، در سال ۲۰۱۵ در دانمارک به سراغ خانههای یک منطقه مسکونی در کپنهاگ رفت و بررسی کرد که آدمها چگونه با نور، حالوهوای خانه را میسازند. او نشان داد که نور فقط امکان دیدن اشیا را فراهم نمیکند؛ بلکه میتواند احساس امنیت، خلوت، صمیمیت و باهمبودن را هم شکل دهد (بیل، ۲۰۱۵).
وقتی این پژوهش ها را می خوانم فکر می کنم که خانه با همان وسایل و همان آدمها، فقط با تغییر نور میتواند ناگهان جای متفاوتی به نظر برسد. ما معمولا چراغی برای خودمان داریم و چراغی برای مهمان؛ درست مثل همان روفرشی که وقتی مهمان میآمد جمعش میکردیم.
بعضی چیزهای خانه برای زندگی روزمره خودماناند و بعضی چیزها انگار برای زمانی نگه داشته شدهاند که قرار است کسی از بیرون وارد خانه شود. وقتی مهمان میآید، چراغهای بیشتری روشن میشوند، گوشههایی از خانه که معمولاً در تاریکیاند روشن میشوند و خانه کمی خودش را مرتبتر و نمایشیتر نشان میدهد. انگار خانهای که برای خودمان کافی است، برای مهمان باید شکل دیگری پیدا کند. نوری که برای نشستن خودمان کافی است، شاید برای مهمان کافی نباشد.
چراغ بالای تابلو، نور داخل بوفه، آباژور یا همان لوستر اصلی ممکن است در شبهای معمولی خاموش بماند، اما با آمدن مهمان روشن شود. خانه در این لحظه فقط جایی برای زندگی کردن نیست؛ چیزی است که قرار است دیده شود. به گمانم چراغ هم مثل روفرشی، بخشی از فاصله میان «خانه برای خودمان» و «خانه برای دیگران» را نشان میدهد. ما فقط خانه را روشن نمیکنیم؛ گاهی آن را برای نگاه دیگری آماده میکنیم.
مَیکِل بیل چند سال بعد، در کتابی درباره خانه و فناوریهای روشنایی در دانمارک، باز هم به همین نکته برگشت. او در پژوهش مردمنگارانهاش نشان میدهد که انتخاب و استفاده از نور در خانه فقط یک تصمیم فنی یا زیباییشناختی نیست؛ نور با شیوه زندگی و تصور ما از خانه گره خورده است (بیل، ۲۰۱۹). این نگاه باعث میشود حتی انتخاب یک آباژور ساده هم کمی جدیتر به نظر برسد: چرا این یکی را میخواهیم و آن یکی را نه؟ چرا یک نور برایمان حس خانه میدهد و دیگری نمی دهد؟
این تغییر را میشود در چیزی که این روزها در بحثهای طراحی داخلی به آن «چراغ بزرگ» یا همان نور مرکزی میگویند هم دید. یک چراغ از وسط سقف که همه جا را یکباره روشن میکند، دیگر تنها انتخاب ممکن نیست. چراغهای ایستاده، رومیزی و دیواری، گوشههای مختلف خانه را جداگانه روشن میکنند. انگار نور هم مثل خود زندگی، از یک مرکز واحد فاصله گرفته و در جاهای مختلف خانه پخش شده است. دیگر قرار نیست یک چراغ همه اتاق را روشن کند و همه اعضای خانه زیر همان نور بنشینند یا کاری انجام دهند. این روزها چراغها فعالیتمحور شدهاند. چراغ برای مهمانی داریم، چراغ برای مطالعه داریم، چراغ برای خواب داریم، حتی چراغی داریم برای رفتن به استقبال خواب.
پرسش این است که آیا علاقه به چراغهای جداگانه برای فعالیتها، بخشی از شخصیتر شدن فضای خانه نیست؟ یک چراغ برای همه، بعد یک چراغ برای هر فعالیت و بعد چراغی که حتی میتواند متعلق به یک نفر باشد. چراغی فقط برای میز من، فقط برای کتاب من، فقط برای گوشهای که من مینشینم.
این روزها حتی چراغهایی تبلیغ میشوند که به لبه کتاب وصل میشوند و نورشان را مستقیم روی صفحه میاندازند. دیگر لازم نیست چراغ اتاق یا حتی چراغ مطالعه، تمام فضای اطراف را روشن کند. نور میتواند همراه خود کتاب باشد؛ آنقدر نزدیک و شخصی که انگار برای خواندن یک نفر و فقط برای همان چند صفحه ساخته شده است. چراغ هم، مثل بسیاری از وسایل خانه، کمکم شخصیتر شده است.
من کمرونق شدن آن «چراغ بزرگ» را هم در امتداد تغییرات دیگری میبینم که در خانه اتفاق افتادهاند. همانطور که عکس بزرگ پدر خانواده، که زمانی جایگاه اقتدار مرکزی او را بر دیوار خانه نشان میداد، کمکم از خانهها کنار رفته است، چراغ بزرگِ وسط خانه هم دیگر آن حضور سابق را ندارد.
شاید این دو تغییر بیربط به هم نباشند. در خانهی قدیم، یک چراغ میتوانست نور را به همه برساند؛ نوری مشترک که همه زیر آن مینشستند. اما امروز چراغها بیشتر از آنکه متعلق به همه خانه باشند، متعلق به آدمهای خانهاند. هر گوشهای میتواند نور خودش را داشته باشد؛ چراغ مطالعه یکی، چراغ کنار تخت دیگری، نوری که دیگری برای تماشای تلویزیون یا کار کردن میخواهد. انگار با فردیتر شدن زندگی در خانه، نور هم فردیتر شده است. حالا هر عضو خانه حق دارد نور خودش را داشته باشد.
این روزها اگر شب از کوچهای در شهرهای ایران رد شویم، ممکن است از پشت پنجره یک آپارتمان، نوری بنفش یا سبز یا زرد ببینیم که از جایی نامعلوم روی سقف پخش شده است. دیگر خبری از لامپی که خودش را نشان بدهد نیست؛ نور از لبه سقف میآید، بیآنکه چراغ را ببینیم. سقف کناف و نورپردازی پنهانش آرامآرام به یکی از چیزهای آشنای خانههای امروزی تبدیل شده است.
در خانههای قدیمی، سقف فقط سقف نبود؛ ارتفاعی بود که به خانه اجازه میداد چیزی از آن آویزان باشد و به قولی «چراغ بزرگ» داشته باشیم. لوستر میتوانست پایین بیاید، چند شاخه داشته باشد و در میانه اتاق جا بگیرد، بیآنکه خانه را کوچکتر کند.
سقف بلند، جایی برای این چیزها داشت. آپارتمانهای امروز اما اغلب چنین نیستند. سقف پایینتر آمده و اتاقها فشردهتر شدهاند. دیگر نمیشود هر چیزی را از سقف آویزان کرد؛ یک لوستر بزرگ ممکن است نهتنها جاگیر باشد، بلکه ارتفاع کم خانه را بیشتر به رخ بکشد. در این خانهها چراغ هم ناچار شده شکل دیگری پیدا کند.
اما شاید چیزی که در این میان تغییر کرده، فقط شکل نور نیست؛ شکل خودِ چراغ است. لوستر یک چیز بود: جسمی که میشد آن را در مغازه دید، پسندید، خرید، به سقف آویزان کرد و روزی هم بازش کرد و با خود به خانهی دیگری برد. در نورپردازی کناف، چراغ دیگر چندان دیده نمیشود. منبع نور پنهان شده و چیزی که باقی مانده، خودِ نور است. انگار این بار سقف تصمیم گرفته چراغ باشد. این تغییر، تغییر کوچکی نیست. لوستر زمانی یکی از وسایلی بود که خانه با آن خودش را نشان میداد؛ چیزی که میشد زیر آن ایستاد و به مهمان گفت این خانه چهقدر نو، چهقدر شیک یا چهقدر مجلل است. حالا شاید همان میل، شکل دیگری پیدا کرده باشد: به جای یک چراغ بزرگ، خودِ سقف نمایش داده میشود.
بعد رنگ وارد ماجرا میشود. نور سفید بیشتر برای دیدن است، اما نور بنفش و سبز و زرد انگار کار دیگری دارد؛ قرار نیست فقط چیزی را روشن کند، قرار است حالوهوا بسازد. این رنگها برای خیلی از ما یادآور تالار عروسی، کافه، مهمانی و شبهای خاصاند. حالا بخشی از آن فضای شبانه را میشود به خانه آورد؛ با یک ریموت یا فشار دادن کلید در پریز، رنگ اتاق را عوض کرد و برای چند ساعت خانه را از حالت معمولش بیرون آورد.
برای همین است که آن جمله ساده «شمع و چراغارو روشن کنین، امشب عروسی داریم» اینقدر با این نورها جور درمیآید. انگار خانه گاهی لازم دارد از خانه بودن خودش فاصله بگیرد و شبیه جایی شود که قرار است اتفاقی در آن بیفتد. ممکن است کسی این نورها را تند، مصنوعی یا حتی بیسلیقگی بداند. اما چیزی که از بیرون بیسلیقگی به نظر میرسد، برای صاحب خانه ممکن است نشانه تازگی، شادی یا زنده بودن باشد.
سلیقه نور هم مثل سلیقه مبل و پرده و فرش، فقط انتخاب میان چند گزینه زیبا و زشت نیست؛ بخشی از تصویری است که آدم از خانهای که دوست دارد در آن زندگی کند، در ذهن دارد. با چنین اوصافی، سؤال جالبتر این نیست که این نورها زیبا هستند یا نه. سؤال این است که چرا گاهی دوست داریم خانهمان، برای چند ساعت، دیگر کاملاً شبیه خانه نباشد؛ چرا دوست داریم سقف خانه هم بتواند یک شب، کمی شبیه تالار عروسی شود.
در خانههای اجارهای هم چراغ قصه خودش را دارد. گاهی خانه را با یک لامپ ساده از سقف تحویل میگیریم، چون صاحب قبلی لوسترش را با خودش برده است. لوستر، برخلاف دیوار و سقف، بخشی از خانه نیست؛ بخشی از زندگی صاحب خانه است که میتواند آن را باز کند، در جعبه بگذارد و با خودش به خانه بعدی ببرد. چیزی شبیه فرش و پرده که همراه آدم از خانهای به خانه دیگر میرود.
بعضی مستأجرها هیچوقت لوستر خاصی نصب نمیکنند. وقتی میپرسی چرا، جواب ساده است: «خانه مال خودم نیست.» انگار لوستر برای آنها فقط یک وسیلهی روشنایی نیست؛ نشانهای از ماندن است. چیزی را به سقف میآویزی که خیال میکنی قرار است مدتها بالای سرت بماند، همانطور که خودت قرار است بمانی. برای همین، لوستر بیشتر به خانهای تعلق دارد که آدم قصد دارد در آن ریشه بدواند.
در خانهی اجارهای، آدم شاید پرده عوض کند، چراغی موقت بگذارد و دیوار را چندان دستکاری نکند؛ اما برای آویختن یک لوستر خوب، انگار باید به ماندن در آن خانه باور داشته باشد.
یکی از سختترین انتخابها هنگام خرید وسایل خانه همین انتخاب لوستر است. مسئله فقط قیمت آن نیست. باید ببینیم با خانه ما جور درمیآید یا نه، خانه را بزرگتر نشان میدهد یا کوچکتر، قدیمیتر میکند یا امروزیتر، نورش زیاد است یا کم و اصلاً آیا آن چیزی است که واقعاً دوست داریم یا چیزی که فکر میکنیم باید دوست داشته باشیم.
یک بار من و همسرم از جلوی مغازههای لوستر فروشی رد میشدیم. لوسترهای بزرگ از سقف مغازهها آویزان بودند و ما با تعجب به آنها نگاه میکردیم و میگفتیم: «واقعاً اینارو کی میخره؟» جالب آنکه همینطور که جلو رفتیم، کمکم با تماشای آنها صحبت مان به نوادگان قاجار کشید؛ اینکه اگر زنده اند هم اکنون چه مبلمانی، چه لوستری و چه پرده ای دارند، اصلاً مهمانیهایشان چطور است. دیدن یک لوستر در ویترین مغازه ای، ناگهان خانهای را که نمیشناختیم در ذهنمان میساخت.
سبک و سیاق چراغهای خانه هم میتوانند ما را به گذشته یا آینده ببرند. انگار بعضی چراغها سن دارند؛ بعضی جواناند، بعضی میانسال و بعضی آنقدر قدیمیاند که ما را یاد خانههای سالهای دور میاندازند. دوستی میگفت وقتی میخواهد چراغ بخرد، با خودش میگوید: «نه، این چراغ دیگه به سن و سال ما نمیخوره. این مال اونهایی هستش که تازه ازدواج کردن.» بعد به بعضی لوسترهای دیگر نگاه میکند و میگوید: «اینها هم دیگه خیلی دارن از آینده خبر میدن. من یه چیزی میخوام که میانسالی رو نشون بده.»
حرفش در ابتدا خندهدار به نظر میرسد، اما اگر کمی به آن فکر کنیم، میبینیم که ما فقط چراغ انتخاب نمیکنیم؛ گاهی برای خانهمان یک سن و سال هم انتخاب میکنیم. بعضی چراغها انگار از جوانی خانه خبر میدهند، بعضی از سالهای جاافتادگی و بعضی ما را به گذشته میبرند. به همین دلیل وقتی چراغی را انتخاب میکنیم، فقط از خودمان نمیپرسیم «قشنگ هست یا نه؟» بلکه گاهی، بیآنکه حواسمان باشد، میپرسیم: «این چراغ به ما میآید؟»
گاهی درباره سن خانه هم از روی چراغ قضاوت میکنیم. یک بار من و همسرم به یک لوستر نگاه کردیم. همسرم گفت: «این برای خانه ما خوب است.» من گفتم: «پیر است و خانه ما را پیر نشان میدهد.» لوستر کریستالی و لوسترهای SMD برای ما فقط دو نوع چراغ نبودند؛ هر کدام تصویری از خانهای با سن و حالوهوای متفاوت میساختند.

اینکه یک شیء بتواند خانه را پیر یا جوان، مدرن یا قدیمی نشان دهد، یعنی چراغ وسیلهای خنثی نیست. حتی بعد از خرید هم معمولاً دربارهاش فقط نمیگوییم که روشن میشود یا نمیشود. میگوییم: «نورش زیاده»، «نورش کمه»، «خونه رو بد نشون میده»، «وسایل خونه رو اونطور که هست نشون نمیده»، «انگار اینجا بیمارستانه»، «خونه شده بنگاه املاک» یا «چشم آدم رو میزنه». یعنی داریم درباره چیزی حرف میزنیم که فقط اتاق را روشن نمیکند؛ کیفیت دیدن خانه و حتی کیفیت بودن ما در خانه را تغییر میدهد.
اما جالب اینجاست که بعضی چراغها انگار اصلاً به زمان تن نمیدهند. نه از گذشته خبر میدهند و نه از آینده. بعضی آباژورها را میشود پنجاه سال پیش هم در خانهای تصور کرد و امروز هم همانقدر زیبا دید. انگار شکلشان از مد نمیافتد و زمان نمیتواند به آنها سن بدهد. یکی تعریف میکرد وقتی آباژور خریدند، به همسرش گفته: «دیگه باید به جای چای، قهوه بخوریم. این آباژور با قهوه بیشتر جور درمیاد.» او راست میگفت؟ از تصورش خندهام گرفت. اما شاید حرفش چندان هم بیراه نبود. بعضی وسایل خانه فقط با خودشان نور و شکل و اندازه نمیآورند؛ انگار یک سبک زندگی را هم با خودشان به خانه وارد می کنند. آباژور او شاید فقط یک چراغ نبود؛ ناگهان قهوه هم جزو خانه شده بود.
گاهی چراغها حتی میتوانند آرزوهای ما را به خانه بیاورند. یکی از همکارانم تعریف می کرد همسرش خیلی دوست دارد یک روز شفق قطبی را ببیند. خودش هم خیلی دوست داشت که همسرش روزی بتواند این آرزو را محقق کند. وقتی تولدش شد، رفت و برایش یک چراغ خواب گرفت که تصویر زیبای شفق قطبی را در سراسر سقف اتاق پخش میکرد. چراغ با USB هم کار میکرد و میشد موسیقی دلخواه را هم با آن پخش کرد. میگفت وقتی چراغ را به او هدیه داد، هم خوشحال بود و هم ناراحت. خوشحال از اینکه توانسته بود برای چند دقیقه تصویری از آرزوی همسرش را به اتاق بیاورد و ناراحت از اینکه کاش شرایطی داشتند که همسرش به جای دیدن تصویر شفق قطبی روی دیوار، میتوانست یک روز واقعاً زیر نورهای شفق قطبی بایستد.
گاهی چراغها اینطور به تحقق آرزوهای ما کمک میکنند؛ نه اینکه آرزو را واقعاً برآورده کنند، بلکه تکهای کوچک از آن را به خانه میآورند. چیزی که شاید فعلاً نمیتوانیم به آن برسیم، برای چند ساعت روی دیوار اتاقمان ظاهر میشود. وظیفه چراغها گاهی همین است؛ فاصله میان چیزی که داریم و چیزی که آرزو داریم داشته باشیم را، دستکم برای مدتی کوتاه، کمتر میکنند.
این حسِ من که چراغ در خانه کاری بیش از روشن کردن میکند، فقط یک حس شخصی نیست؛ پژوهشی تازه هم به نتیجهای نزدیک به آن رسیده است. پژوهشگری به نام بورگسترانداُیین و همکارانش در سال ۲۰۲۶، با بررسی ۳۷ خانه در دانمارک، به این پرداختند که آدمها در زندگی روزمره چگونه از نور استفاده میکنند.
آنها با مصاحبه، مشاهده و اندازهگیری نور در خانهها نشان دادند که روشنایی خانه با فعالیتها، نیازهای افراد، تجربه حسی و حتی تغییرات دوره زندگی پیوند دارد (اُیین و همکاران، ۲۰۲۶). به چه معنا؟ به این معنا که آن چراغی که کنار صندلی گذاشتهایم و فقط برای خودمان روشن میکنیم، ممکن است از نظر فنی یک وسیله کوچک باشد، اما از نظر زندگی روزمره، محدودهای از خانه را برای یک کار و یک آدم مشخص میکند.
سلیقه آدمها درباره نور خانه، به نظرم، موضوعی بیننسلی هم هست. نسلهای مختلف ممکن است نه فقط مقدار نور، که شیوهی پخش شدن آن در خانه را متفاوت تجربه کنند. معمولاً وقتی پدر و مادر سالمند به خانه فرزندشان که تازه ازدواج کرده میروند، مستقیم یا غیرمستقیم از نور خانه گلایه میکنند. ممکن است بگویند خانه تاریک است، یا چراغها کماند، یا چرا یک چراغ درستوحسابی وسط خانه نیست.
برای آنها روشنایی شاید هنوز بیشتر با یک چراغ مرکزی و نوری که باید همه اتاق را روشن کند معنا داشته باشد. اما فرزندشان ممکن است دقیقاً همین نورهای پراکنده را بخواهد؛ چراغی کنار مبل، چراغی روی میز، نوری از گوشه اتاق یا چراغ کوچکی برای بخشی از خانه. در اینجا اختلاف شاید بر سر روشنایی نباشد؛ بر سر این باشد که نور قرار است چگونه در خانه پخش شود.
نیلسن و مولینز، در مقالهای با عنوان «زندگی با نور: مطالعهای مردمنگارانه دربارهی استفاده و تجربهی سالمندان از نور در خانه»، به بررسی نقش نور در زندگی روزمرهی سالمندان پرداختهاند (نیلسن و مولینز، ۲۰۱۸). آنها با سه گروه کانونی و در مجموع ۱۸ سالمند ۶۱ تا ۸۰ ساله گفتوگو کردند.
یافتههایشان نشان میدهد که نور برای سالمندان فقط وسیلهای برای دیدن نیست، بلکه با عادتهای روزمره، احساس امنیت، استقلال و کیفیت زندگی پیوند دارد. جالبتر اینکه در خانههای ۱۷ نفر از شرکتکنندگان در مجموع ۵۴۳ منبع نور وجود داشت؛ یعنی بهطور میانگین حدود ۳۲ منبع نور در هر خانه.
پس ماجرا آنقدرها هم ساده نیست که بگوییم سالمندان نور زیاد میخواهند و جوانها نور کم. مسئله شاید بیشتر بر سر نوع نور و جایی باشد که نور از آن به خانه میآید. شما در خانهتان چند منبع نور دارید؟
تکههای کوچک لوستر هم زمانی برای خودشان داستانی داشتند. آن قطعههای شیشهای یا کریستالی که از لوسترهای قدیمی آویزان بودند و شبیه الماس به نظر میرسیدند، اگر از جایی جدا میشدند، بچهها آنها را پیدا میکردند و در جیبشان میگذاشتند، انگار شبهالماسی یافتهاند. من هم در کودکی وقتی یکی از آنها را پیدا میکردم، فوری به اطرافم نگاه میکردم تا کسی اسلحه را روی شقیقهام نگذارد و نگوید: «الماس رو بده بیاد.» با دیدن آنها به یاد مافیا و قاچاق و درگیری بر سر الماس میافتادم. چیزی که امروز شاید فقط یک قطعه شکسته لوستر باشد، آن روز برای یک کودک گنج بود.
نور حتی شبها هم به خانه ها اجازه نمیدهد کاملاً از چشم ما پنهان شوند. قدیمترها وقتی شب میشد، ساختمان انگار خاموش میشد و به خواب میرفت. اما امروز نورپردازی نماها، چراغهای کوچک داخل خانه و نورهایی که روی دیوار، تابلو، گلدان یا یک گوشه خاص میافتند، باعث میشوند خانه در شب هم خودش را نشان بدهد. نور فقط کمک نمیکند خانه را ببینیم؛ گاهی خانه را به نمایش میگذارد.
اگر همین حالا به چراغ خانهتان فکر کنید، چه میبینید؟ آیا در خانهتان لوستر دارید؟ اندازهاش چقدر است؟ چه زمانی روشنش میکنید؟ در روزهای معمولی هم روشن میشود یا فقط وقتی مهمان میآید؟ وقتی تنها هستید چطور؟ آیا همیشه همان چراغ مرکزی را روشن میکنید یا چراغهای کوچکتری دارید که هر کدام برای کاری روشن میشوند؟
شاید بهتر باشد یک بار هم به چراغهایی فکر کنیم که دیگر در خانه نیستند. شما وقتی به انباری خانهتان میروید، چراغهای مختلفی را گوشه و کنار آن میبینید که هر کدام به دورهای از زندگیتان تعلق دارند؟ چراغی که زمانی در اتاقی روشن میشده، چراغی که سالها روی میز کارتان بوده، یا آباژوری که یک روز از خانهای به خانه دیگر آوردهاید و حالا گوشه انباری مانده است. آیا با دیدنشان خاطراتی زنده میشود؟ این چراغها شاهد چه چیزهایی بودهاند؟ چه آدمهایی زیر نورشان نشستهاند، چه گفتوگوهایی شکل گرفته، چه شبهایی گذشته و چه اتفاقهایی افتاده است؟ اگر این چراغها میتوانستند حرف بزنند، از کدام شبهای زندگیمان برایمان میگفتند؟
یک روز میبینیم چراغی که سالها با ما بوده، دیگر جایی در خانه ندارد. آن را میبریم انباری؛ نه آنقدر بیارزش است که دورش بیندازیم و نه آنقدر لازم که دوباره از آن استفاده کنیم. میماند گوشهای، کنار وسایل دیگری که هر کدام از دورهای از زندگی آمدهاند. شاید انباری خانه در واقع آرشیو خاموش زندگی ما باشد؛ جایی که چیزهایی را نگه میداریم که دیگر به کارمان نمیآیند، اما هنوز نتوانستهایم از آنها دل بکنیم.
در یک فیلم عروسی که با خانواده میدیدیم، عروس و داماد دست در دست هم از پلهها بالا میرفتند و به سمت خانه داماد میآمدند؛ جایی که مهمانها منتظرشان بودند. لحظهای بود که قرار بود همه چیز مهم و باشکوه باشد. اما داماد وسط همان بالا رفتن، توقف می کرد و یکی یکی چراغها را خاموش می کرد. همه خندیدند. شاید برای چند ثانیه، در میان یکی از مهمترین لحظههای زندگی، عادت ساده خاموش کردن چراغ خودش را نشان داده بود.
این صحنه برای من جالبتر از آن چیزی بود که در نگاه اول به نظر میرسید. ما عادتهایمان را حتی به لحظههایی میبریم که قرار است زندگیمان را تغییر دهند. آدم ممکن است در شب عروسیاش، در راه رفتن به سمت یک زندگی تازه، هنوز حواسش به چراغی باشد که نباید بیدلیل روشن بماند.
اما چراغ برای ما فقط به این دلیل مهم نیست که روشنایی میدهد. ما از روی چراغ، گاهی درباره حضور آدمها هم حدس میزنیم. همانطور که آن مرد وقتی به خانه نزدیک میشد، اول به پنجره نگاه میکرد تا ببیند چراغ روشن است یا نه، ما هم وقتی از کنار خانهای رد میشویم، بیاختیار به پنجرههای روشن نگاه میکنیم. چراغ روشن برایمان میتواند نشانه این باشد که کسی در خانه است؛ کسی بیدار است، کسی زندگی میکند، کسی شاید منتظر کسی است.
به همین دلیل است که وقتی شب از کنار خانهای رد میشویم و چراغی را پشت پنجره میبینیم، نمیتوانیم فقط یک چراغ ببینیم. ممکن است کسی آنجا باشد. ممکن است کسی منتظر کسی باشد. ممکن است کسی کتاب بخواند. ممکن است خانه خالی باشد و چراغ فقط برای این روشن مانده باشد که کسی خیال کند خانه خالی نیست. چراغ ممکن است راست بگوید. ممکن است دروغ بگوید. اما ما باز هم وقتی از کنار پنجرهای روشن رد میشویم، برای لحظهای فکر میکنیم اینجا کسی هست.
به همین دلیل آن جمله قدیمی هنوز در ذهنم میماند: «شمع و چراغارو روشن کنین، امشب عروسی داریم.» چراغها را روشن میکنند تا خانه بفهماند امشب با شبهای دیگر فرق دارد؛ کسی میآید، مهمانی در راه است، اتفاقی قرار است بیفتد. انگار روشن کردن چراغ، خودش بخشی از خبر دادن به خانه و آدمهای آن است.
من فکر میکنم چراغ هم، به شکلی، شبیه بوست. بو میتواند ناگهان آدم را به گذشته برگرداند؛ بوی یک خانه، یک لباس، غذایی که سالها پیش خوردهایم. چراغ هم گاهی همین کار را میکند. ممکن است سالها از یک خانه گذشته باشد، اما یکبار دیدن همان نور، همان چراغ یا حتی همان رنگ روشنایی، چیزی را در آدم زنده کند که خیال میکرد فراموشش کرده است.
بعضی چراغها بخشی از خاطرهی خانه میشوند؛ نور زرد اتاق مادربزرگ، چراغی که شبها در راهرو روشن میماند، یا نوری که از پشت درِ نیمهباز یک اتاق بیرون میآمد. بعدها ممکن است خود چراغ را به یاد نیاوریم، اما با دیدن نوری شبیه آن، خانهای در ذهنمان روشن شود.
*جامعه شناس و عضو هیئت علمی دانشگاه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
Bille, M. (2015). Lighting up cosy atmospheres in Denmark. Emotion, Space and Society, 15, 56–63.
Bille, M. (2019). Homely atmospheres and lighting technologies in Denmark: Living with light. Bloomsbury Academic.
Nielsen, S. L., & Mullins, M. F. (2018). Living with light: An ethnographic study of older people's use and experience of lighting at home. SHS Web of Conferences, 43, Article 01012.
Pink, S., & Leder Mackley, K. (2016). Moving, making and atmosphere: Routines of home as sites for mundane improvisation. Mobilities, 11(2), 171–187.
Øien, T. B., Mathiasen, N., Frandsen, A. K., & Ruohonen, S. (2026). Exploring domestic lighting practices in adulthood and early ageing. Applied Sciences, 16(8), 3671.