فیلم بیشتر »»
کد خبر ۳۲۴۱۰۹
تاریخ انتشار: ۰۱:۳۴ - ۱۳-۱۲-۱۳۹۲
کد ۳۲۴۱۰۹
انتشار: ۰۱:۳۴ - ۱۳-۱۲-۱۳۹۲

پرواز از طبقه ششم

پله های مترو را بالا آمد و به سمت خیابان رفت. هر روز این مسیر را تا محل کارش پیاده طی می کرد. برای لحظه ای کوتاه ایستاد و سرش را بالا گرفت و به ساختمان هایی قدیمی که غباری از آلودگی شهر بر آن نشسته بود خیره ماند.

بر خلاف ویترین پر زرق و برق مغازه های پایین ساختمان ها که با تغییر هر فصل نو می‌شوند، طبقات بالای آنها نه تنها تغییری نمی کنند بلکه متروکه تر از قبل به نظر می‌رسند. به سمت در کوچک کنار یکی از مغازه ها رفت و پله های باریک و تاریک را یکی یکی به سمت بالا زیر پا گذاشت.

از میان بسته های لباس های انبار شده در راه پله عبور کرد و وارد کارگاه تولیدی شد. با اینکه امروز همه جا تعطیل بود اما تنها دو ماه به سال نو باقی مانده بود کلی سفارش کار آمده بود که باید تا عید آماده می شد. آهی از عمق وجود کشید و پشت چرخ خیاطی نشست و دو لبه پارچه برش خورده را میزان کرد و زیر سوزن چرخ خیاطی گذاشت و پدال چرخ را آهسته فشار داد. به صدای چرخ خیاطی عادت کرده بود. به بالا و پایین آمدن سوزن، به رد نخ روی پارچه که همیشه مواظب بود کج نرود.

نگاهی به عقربه های ساعتش کرد. باید تا ظهر کارش را تمام می‌کرد. به این فکر کرد که اگر سفارش های امروز را زودتر انجام بدهد شاید بتواند بعد از ظهر این روز تعطیل را به بهزیستی برود و در کنار دخترش باشد. به همین امید بی وقفه شروع به کار کرد. هرچند دقیقه دستش را پشت گردنش می گذاشت و بعد از لختی استراحت به کارش ادامه می داد.

برای لحظه ای احساس کرد چشمانش سو سو می زند. پایش را از روی پدال برداشت و چشم هایش را مالید اما سوزش چشم هایش تمام نمی‌شد. چشم هایش را باز کرد، دود همه جا را گرفته بود، سرش را برگرداند و آتش شعله وری را دید که بسته های لباس های سفارشی را می سوزاند. دود همه جا را گرفته بود و او جایی را نمی دید و به سختی نفس می کشید. سراسیمه به سمت در رفت اما آتش همه جا را گرفته بود. به دخترش فکر می کرد. باید هرطوری که بود خودش را به او می‌رساند.  قول داده بود که امروز بعد ازظهر را در کنارش بماند. اگر اتفاقی برایش می‌افتاد چه سرنوشتی در انتظار او بود.

آتش شعله‌ورتر شده بود و لباس ها در میان شرارت شراره های آتش می‌سوختند. به سوی پنجره رفت. تنها راهی بود که از میان شعله های آتش نجات پیدا کند. تنها چند طبقه با رهایی فاصله داشت برای همین خودش را به سرنوشت سپرد. پلک هایش را آهسته باز کرد. دیگر سوزشی در چشمانش احساس نمی کرد. سبک بال شده بود و می توانست مثل پرنده‌ای هر کجا که می خواهد پرواز کند.

منبع: جام نیوز
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
چگونه شطرنج به سرگرمی محبوب اشراف اروپای قرون وسطی تبدیل شد؟(+عکس) چگونه جنگ جهانی اول همه دنیا را تا همین امروز به آشوب کشید؟ حکایت اولین مستراح‌های عمومی در تهران/ وقتی «کناسی» شغل پردرآمدی بود چرا مصریان باستان عاشق گربه‌ها بودند؟ کاتبان سومری دوران باستان چگونه «هیچ» را ثبت کردند؟(+عکس) نخستین ورزشکار المپیکی ایران که بود؟ ۱۵ پستانداری که بیشتر از همنوعان خود در حیات وحش می‌خوابند (+ اینفوگرافیک) از غار سون دونگ در ویتنام چه می دانید؟(+عکس) زردچوبه تقلبی را با یک لیوان آب بشناسید/ ۵ راه ساده برای تشخیص زردچوبه اصل + روش صحیح نگهداری زردچوبه هنوز خیلی ها روش دم کردن قهوه ترک روی گاز را بلد نیستند کیمچی؛ معروف‌ترین سوپرفود تخمیری جهان که از فوایدش شگفت‌زده می‌شوید + روش تهیه میلیاردر قاجاری که بزرگ‌ترین کتابخانه ایران را ساخت/ زندگی شگفت‌انگیز حاج حسین آقا ملک علائم ساس در منزل؛ راه‌های شناسایی و نابودی اصولی ساس ۵ گوشی هوشمند که بیشترین ارزش فروش مجدد را در سال ۲۰۲۶ حفظ می‌کنند از پارک سرسبز اشرافِ قجری، تنها یک درِ چوبی باقی مانده است(+عکس)