مریم فرجی مترجم کتاب هفت مهارت زندگی در ادامه آورده است نگرانی یکی از شایعترین تجربههای روانشناختی انسان مدرن است. بسیاری از افراد احساس میکنند ذهنشان بیوقفه در حال پیشبینی سناریوهای منفی است؛ گویی مغز به نگرانی وابسته شده و بدون آن نمیتواند آرام بگیرد.
این تجربه تصادفی یا نشانه ضعف شخصیتی نیست. در واقع، نگرانی ریشههای عمیق زیستی، تکاملی و روانشناختی دارد و در شرایط خاص میتواند به شکلی از «اعتیاد ذهنی» تبدیل شود. اما چرا مغز به نگرانی عادت میکند و چگونه این چرخه تقویت میشود؟
از منظر تکاملی، مغز انسان برای بقا طراحی شده است، نه برای آرامش. در طول هزاران سال، توانایی پیشبینی خطرات احتمالی یک مزیت حیاتی بوده است.ذهنی که زودتر تهدید را تشخیص میداد، شانس بیشتری برای زنده ماندن داشت. نگرانی در اصل شکل پیشرفتهتری از همین سیستم هشدار است. وقتی مغز خطری بالقوه را تصور میکند، بدن را در وضعیت آمادهباش قرار میدهد.
این فرآیند شامل فعال شدن آمیگدالا، ترشح هورمونهای استرس مانند کورتیزول و افزایش تمرکز بر نشانههای تهدید است. در کوتاهمدت، این واکنش میتواند مفید باشد، اما در دنیای امروز که تهدیدها اغلب ذهنی، مزمن و مبهم هستند، همین سیستم به منبع فرسودگی روانی تبدیل میشود.
نکته کلیدی اینجاست که نگرانی فقط یک فکر نیست؛ بلکه یک تجربه زیستی-عاطفی است. وقتی فرد نگران میشود، مغز وارد الگویی آشنا میگردد. این آشنایی، حتی اگر ناخوشایند باشد، برای سیستم عصبی نوعی «قابل پیشبینی بودن» ایجاد میکند. مغز انسان بیش از آنکه به خوشایندی اهمیت دهد، به قابل پیشبینی بودن وابسته است. به همین دلیل، ذهنی که سالها با نگرانی زیسته، آرامش را تهدیدآمیزتر از اضطراب تجربه میکند. در چنین شرایطی، نگرانی به وضعیت پیشفرض مغز تبدیل میشود.
از دیدگاه نوروساینس، نگرانی با مدارهای پاداش نیز در ارتباط است. هر بار که فرد نگران میشود و سپس میبیند اتفاق فاجعهباری رخ نداده، مغز به شکل ضمنی این پیام را دریافت میکند که «نگرانی من مفید بود؛ من آماده بودم». این مکانیسم، نوعی تقویت منفی ایجاد میکند. نگرانی باعث کاهش موقت احساس درماندگی میشود و همین کاهش موقت، نقش پاداش را بازی میکند. بهمرور، مغز یاد میگیرد که برای احساس کنترل، باید نگران شود. این دقیقاً همان الگویی است که در اعتیادهای رفتاری نیز مشاهده میکنیم.
در سطح شناختی، نگرانی اغلب با توهم کنترل همراه است. فرد احساس میکند اگر به اندازه کافی به آینده فکر کند، میتواند از درد، شکست یا فقدان جلوگیری کند. این باور، بهویژه در افرادی که تجربه تروما، ناامنی یا بیثباتی مزمن داشتهاند، بسیار قوی است. برای چنین افرادی، نگرانی نهتنها آزاردهنده نیست، بلکه یک راهبرد بقاست. مغز یاد گرفته است که غافلگیر نشدن، مهمتر از آرام بودن است. به همین دلیل، رها کردن نگرانی میتواند با احساس آسیبپذیری شدید همراه شود.
نقش تروما در اعتیاد مغز به نگرانی انکارناپذیر است.
تروما، بهویژه تروماهای مزمن و بینفردی، سیستم عصبی را در وضعیت هشدار دائمی نگه میدارد. در این حالت، مغز تفاوت زیادی بین خطر واقعی و خطر احتمالی قائل نمیشود. فرد ممکن است در محیطی نسبتاً امن زندگی کند، اما بدن او هنوز در گذشته گیر کرده باشد. نگرانی در اینجا تلاشی است برای پیشبینی درد بعدی؛ دردی که زمانی غیرمنتظره و ویرانگر بوده است. به این معنا، نگرانی زبان سیستم عصبیِ آسیبدیده است.
فرهنگ و جامعه نیز در تقویت این الگو نقش دارند.
زندگی در فضایی مملو از اخبار منفی، نااطمینانی اقتصادی، فشارهای اجتماعی و مقایسه دائمی، مغز را بهطور مداوم در معرض محرکهای تهدیدکننده قرار میدهد. شبکههای اجتماعی، با بازتولید مداوم بحرانها و فاجعهها، به ذهن میآموزند که «نگران بودن» حالت طبیعی انسان آگاه است. در چنین بستری، آرامش ممکن است با بیمسئولیتی یا سادهلوحی اشتباه گرفته شود. این پیامهای فرهنگی، اعتیاد مغز به نگرانی را مشروع و حتی تشویق میکنند.
از نظر روانپویشی، نگرانی اغلب پوششی برای احساسات عمیقتر است.
بسیاری از افراد بهجای تجربه مستقیم غم، خشم، ترس یا سوگ، به نگرانی پناه میبرند. نگرانی حالتی شناختی دارد و فرد را در سطح فکر نگه میدارد، نه احساس. این فاصله گرفتن از بدن و هیجان، اگرچه در کوتاهمدت محافظتکننده است، اما در بلندمدت مانع پردازش واقعی تجربههای هیجانی میشود. مغز یاد میگیرد که بهجای «احساس کردن»، «فکر کردنِ بیپایان» را انتخاب کند.
اما آیا مغز واقعاً به نگرانی معتاد میشود؟ اگر اعتیاد را الگویی بدانیم که در آن رفتار یا حالت ذهنی خاصی علیرغم پیامدهای منفی، بهصورت تکرارشونده ادامه مییابد و ترک آن با ناراحتی همراه است، پاسخ مثبت است. بسیاری از افراد وقتی تلاش میکنند کمتر نگران باشند، دچار بیقراری، احساس گناه یا ترس میشوند. این علائم، شباهت زیادی به نشانههای ترک در اعتیادهای دیگر دارد. مغز به سطح بالای برانگیختگی عادت کرده و آرامش برایش ناآشناست.
شکستن این چرخه، بهمعنای حذف کامل نگرانی نیست.
هدف، تغییر رابطه با نگرانی است.
اولین گام، درک این نکته است که نگرانی یک نقص شخصیتی یا نشانه ضعف نیست، بلکه یک راهبرد آموختهشده است. مغزی که نگران میشود، در تلاش برای محافظت است، حتی اگر روشش ناکارآمد باشد. این تغییر نگاه، از سرزنش خود جلوگیری میکند و فضا را برای مداخله مؤثر باز میکند.
کار با بدن نقش اساسی در کاهش وابستگی مغز به نگرانی دارد. از آنجا که نگرانی ریشه در سیستم عصبی دارد، صرفاً با منطق و مثبتاندیشی از بین نمیرود. تمرینهایی که به تنظیم سیستم عصبی کمک میکنند، مانند تنفس آگاهانه، توجه به حسهای بدنی و ایجاد ریتمهای امن روزانه، به مغز میآموزند که حالت آرام نیز میتواند ایمن باشد. این تجربههای بدنیِ تکرارشونده، بهتدریج مسیرهای عصبی جدیدی ایجاد میکنند.
در سطح شناختی، تمایز قائل شدن بین «حل مسئله» و «نگرانی» بسیار مهم است. حل مسئله با اقدام مشخص همراه است، اما نگرانی اغلب چرخه ای بیانتهاست. یادگیری توقف آگاهانه این چرخه و بازگشت به لحظه حال، به مغز پیام میدهد که همه تهدیدها نیاز به پردازش فوری ندارند. این مهارت، بهویژه برای افرادی که سالها با اضطراب زندگی کردهاند، نیازمند تمرین تدریجی و حمایت رواندرمانی است.
بعبارت دیگر رهایی از اعتیاد به نگرانی به معنای پذیرش عدم قطعیت است. مغز انسان دوست دارد آینده را بداند، اما زندگی ذاتاً غیرقابل پیشبینی است. تابآوری روانی زمانی شکل میگیرد که فرد یاد میگیرد بدون دانستن همه پاسخها، در زمان حال بماند. این مهارت، نقطه مقابل نگرانی مزمن است. بهجای تلاش برای کنترل آینده، تمرکز بر ظرفیت مواجهه با آنچه خواهد آمد قرار میگیرد.
مغزی که به نگرانی عادت کرده، قابل تغییر است. انعطافپذیری عصبی به ما میگوید هیچ الگویی دائمی نیست. با درک عمیقتر از ریشههای نگرانی، کار همزمان با ذهن و بدن، و ایجاد تجربههای جدید از امنیت، میتوان به مغز آموخت که آرامش نهتنها ممکن، بلکه ایمن است. نگرانی شاید سالها زبان بقای شما بوده باشد، اما لازم نیست زبان آیندهتان بماند.
نگرانی مزمن یکی از شایعترین چالشهای سلامت روان در دنیای امروز است. بسیاری از افراد احساس میکنند ذهنشان دائماً در حال پیشبینی بدترین سناریوهاست و حتی در نبودِ خطر واقعی، آرام نمیگیرد. اگرچه نگرانی در اصل یک واکنش طبیعی برای محافظت از ماست، اما زمانی که مزمن میشود، کیفیت زندگی، تمرکز، خواب و سلامت جسمی را تحت تأثیر قرار میدهد. رهایی از نگرانی به معنای حذف کامل آن نیست، بلکه به معنای تغییر رابطه ما با افکار نگرانکننده است.
در ادامه به پنج راهکار علمی و کاربردی برای کاهش و مدیریت نگرانی میپردازیم.
۱. تمایز آگاهانه بین نگرانی و حل مسئله
یکی از مهمترین گامها برای رهایی از نگرانی، تشخیص تفاوت میان «حل مسئله» و «نگرانی» است. حل مسئله فرایندی هدفمند و محدود است که به اقدام مشخص منتهی میشود، در حالی که نگرانی معمولاً چرخهای تکراری و بدون نتیجه دارد. مغز مضطرب اغلب این دو را با هم اشتباه میگیرد و تصور میکند فکر کردن مداوم به مشکل، نوعی آمادگی یا پیشگیری است. تمرین آگاهانه برای متوقف کردن افکار چرخشی و پرسیدن این سؤال که «آیا اکنون کاری از دست من برمیآید؟» به ذهن کمک میکند از حالت نگرانی به حالت اقدام یا رهاسازی منتقل شود. این مهارت بهتدریج احساس کنترل سالمتری ایجاد میکند.
۲. تنظیم سیستم عصبی از طریق بدن
نگرانی فقط در ذهن اتفاق نمیافتد، بلکه ریشه عمیقی در بدن و سیستم عصبی دارد. وقتی سیستم عصبی در حالت هشدار مزمن قرار میگیرد، مغز بهطور خودکار به سمت افکار نگرانکننده میرود. تمرینهایی مانند تنفس آهسته و عمیق، توجه به حسهای بدنی، حرکات ملایم و ایجاد ریتم منظم در خواب و تغذیه، به تنظیم سیستم عصبی کمک میکنند. این مداخلات به مغز پیام میدهند که «اکنون در امنیت هستم». تجربه مکرر این حس امنیت بدنی، یکی از مؤثرترین راهها برای کاهش وابستگی مغز به نگرانی است.
۳. محدود کردن زمان نگرانی
برخلاف تصور رایج، تلاش برای حذف کامل نگرانی اغلب نتیجه معکوس دارد. یکی از تکنیکهای مؤثر شناختی، اختصاص دادن «زمان مشخص برای نگرانی» است. در این روش، فرد روزانه ۲۰ تا ۳۰ دقیقه زمان مشخصی را فقط برای فکر کردن به نگرانیها در نظر میگیرد. خارج از این بازه، هر زمان فکری نگرانکننده ظاهر شد، به زمان تعیینشده موکول میشود. این کار به مغز میآموزد که نگرانی قرار نیست کل روز را اشغال کند. با گذشت زمان، شدت و فراوانی افکار نگرانکننده کاهش مییابد و ذهن احساس ساختار و مرز میکند.
۴. مواجهه تدریجی با عدم قطعیت
ریشه بسیاری از نگرانیها، ناتوانی در تحمل عدم قطعیت است. مغز مضطرب ترجیح میدهد بدترین سناریو را بداند تا اینکه در ندانستن بماند. رهایی از نگرانی نیازمند تقویت تحمل ابهام است. این مهارت با تمرینهای تدریجی به دست میآید؛ برای مثال، آگاهانه تصمیم گرفتن بدون بررسی افراطی همه پیامدها یا پذیرش این واقعیت که پاسخ همه سؤالات اکنون در دسترس نیست. هر بار که فرد بدون اطمینان کامل، تجربهای امن را پشت سر میگذارد، مغز یاد میگیرد که عدم قطعیت الزاماً خطرناک نیست.
۵. تغییر رابطه با افکار نگرانکننده
افکار نگرانکننده لزوماً واقعیت نیستند، بلکه رویدادهای ذهنیاند. یکی از راهکارهای کلیدی برای کاهش نگرانی، یادگیری مشاهده افکار بهجای درگیر شدن با آنهاست. وقتی فرد بهجای سؤال «اگر این فکر درست باشد چه؟» بپرسد «این فقط یک فکر است»، فاصله روانی سالمی ایجاد میشود. این تغییر رابطه، قدرت افکار را کاهش میدهد. ذهن بهتدریج میآموزد که برای هر فکری واکنش اضطرابی نشان ندهد. این رویکرد، پایه بسیاری از درمانهای مؤثر اضطراب و نگرانی است.
جمعبندی نهایی و پایان کلام
رهایی از نگرانی یک فرایند تدریجی است، نه یک تصمیم لحظهای. نگرانی اغلب نتیجه سالها شرطیسازی ذهن و بدن است و به همین دلیل نیازمند صبوری، تمرین مستمر و گاهی حمایت تخصصی است. در این مسیر، تابآوری نقش مهمی ایفا میکند؛ زیرا تابآوری به فرد کمک میکند در مواجهه با افکار نگرانکننده، فشارهای روانی و عدم قطعیتهای زندگی، انعطافپذیر بماند و بهجای اجتناب یا درگیری فرساینده با نگرانی، توان بازگشت به تعادل روانی را در خود تقویت کند. هرچه تابآوری فرد افزایش یابد، تحمل او در برابر اضطراب بیشتر شده و نگرانی از یک حالت مسلط و مزمن، به تجربهای قابل مدیریت و گذرا تبدیل میشود.
با تمایز بین نگرانی و حل مسئله، تنظیم سیستم عصبی، ایجاد مرز زمانی برای افکار نگرانکننده، افزایش تحمل عدم قطعیت و تغییر رابطه با افکار، میتوان بهتدریج از چرخه نگرانی مزمن خارج شد. مغز انعطافپذیر است و میتواند یاد بگیرد که آرامش نیز حالتی ایمن و قابل اعتماد است.
منبع: میگنا
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر