عصر ایران؛ مهرداد خدیر- در هفتهها و خصوصا روزهای اخیر بازار نقل خاطره از آیتالله خامنهای رهبر شهید جمهوری اسلامی ایران داغ شده و شخصیتهای مختلف سیاسی یا فرهنگی به تناسب یا تشخیص خود خاطرهای نقل میکنند که نه امکان راستیآزمایی و بررسی دقت آن برای پرسشکننده فراهم است و نه مخاطب و باید بر اساس میزان صداقت و اعتبار گوینده داوری کرد.
در غیاب رهبر و توقف فعالیتهای دفتر رهبر شهید یا انتقال به رهبری جدید امکان واکنش صریح و سریع به این اظهارنظرها هم نیست خاصه اینکه عمدتا در ستایش است منتها هر خاطرهگو انگار سعی دارد خود را نزدیک و امین و طرف مشورت نشان دهد یا مهمتر از آن که بوده و طبعا اگر هم دفتر سابق فعال شود یا همان دفتر نشر بخواهد واکنش نشان دهد نمیتواند تکذیب کند چون خدایناکرده حاوی اتهام و تهمتی نیست که اگر باشد اساسا رسانههای داخلی منتشر نمیکنند.
شاعری میگوید: به من گفتند شعرت را بگو و گرد سیاست نچرخ که سیاست، کف روی آب است و سرداری نقل میکند نوشتند حق با فلانی است و فرزند سیاستمدار فقید از بازیهای دوران کودکی با فرزندانشان خاطره نقل میکند و قطعا هر چه زمان بگذرد رو به کاهش نخواهد گذاشت.
سالها قبل دکتر احسان نراقی در اولین مکالمۀ تلفنی از من پرسید: شما کتابهای مرا خواندهاید؟ در پاسخ گفتم: به نظرم سالهاست کتابی ننوشتهاید و آنچه به عنوان کتاب از شما منتشر شده در واقع خاطراتی است که در گفتوگوها بیان کردهاید! انتظار چنین پاسخی را نداشت! این بار گفت: از کاخ شاه تا زندان اوین را چه، خواندهای؟ پاسخ دادم: بله. جذاب و شیرین و درسآموز بود ولی کاش در جاهایی که از شاه نقل میکنید شخص ثالثی هم حاضر بود. چون شاه مرده و ادعاهای شما قابل راستیآزمایی نیست!
طبیعی بود که از این گفته برنجد. با صدای بلند گفت: یعنی من دروغ نوشتهام؟ در پاسخ گفتم: من چنین جسارتی نکردم، تنها آرزو کردم کاش دیگری هم بود و این محتوا را تأیید میکرد یا جایی ثبت و ضبط شده بود.
پرسید: مثلا کجا؟ گفتم آنجا که شاه میپرسد چرا اوضاع اینجور شده و شما گفتهاید به شاه گفتم: به آن میز شطرنج نگاه کنید. گفت: خوب که چی؟ ادامه دادم: قدرت مانور مُهرۀ شاه در صفحۀ شطرنج را با دخالتهای گستردۀ خودتان در همۀ امور مقایسه کنید! یک دلیل این. دیگری به پایههای میز نگاه کنید. از آن میزها بود که سینی گرد و صنایع دستی بزرگ روی آن بر سه سه پایه قرار داشت. گفتم شما یکی از پایههای مشروعیت سلطنت را که روحانیت بود بریدید و فکر کنید این میز با دو پایه چطور باید بایستد؟!
اینها را در کتاب نوشته اما آنچه نقل شد از گفتوگوی دو نفری ما بود. آیا نفر سومی در آن گفتوگو بود؟ نه! با این وصف شما هم می توانید در اصل مکالمه شک کنید و بگویید بر اساس کتاب از خود ساخته ام و من می توانم یک مصاحبۀ مفصل با او را که در "امید جوان" آورده ام به عنوان سند بیاورم یا بر اساس دیگر نوشته ها قضاوت کنید ولی به هر حال در آن گفت و گو دیگری نبوده است. البته این خطر هم وجود دارد که وقتی استقبال شما راببینم سر ذوق بیایم و با بهره از تخیل خود ادامه دهم!
همیشه میل به دروغ نیست. گاهی مرز واقعیت و خیال درهم می آمیزد مثل قصهای که مسعود کیمیایی دربارۀ غسل جنازۀ فروغ فرخ زاد نقل کرده بود!
مشکل نقل خاطره به صورت مشخص این موارد است:
اولا وقتی شخص ثالث نبوده باشد شاید شخص پیاز داغ آن را زیاد کند.
ثانیا به اعتبار و سابقۀ شخص بستگی دارد. این که هاشمی رفسنجانی جملهای را به امام خمینی یا آیتالله خامنهای نسبت دهد تفاوت دارد با کسانی که روابط چندانی با آن دو نداشتند.
مشکل سوم این است که معمولا در خاطرهگوییها اشخاص سعی میکنند خود را مهمتر جلوه دهند یا اتهامی را رفع کنند. به خاطر همین شخص در نقل خاطرات خود را مهمتر جلوه میدهد و این گاه امری ناخواسته است یا در مواردی واقعا بوده مثلا سردار علایی فرمانده خیلی از مدعیان امروزی بوده و از خاطرات او کاملا هویداست و ادعا نیست و قراین هم گواهی میدهد.
در خاطرات شفاهی او خواندم دو سه جا یا شاید بیشتر گفتهاند فلان کاری که صیاد شیرازی کرد بعد از پیامهای من به آقای خامنهای یا آقای هاشمی بود و خود او تا آخر عمر نمیدانست. البته وقتی از دخالت رهبر شهید در یک پرونده قضایی میگوید به نوشتۀ ایشان اشاره میکند که قاعدتا در سازمان قضایی نیروهای مسلح موجود است و کاملا مستند.
اتفاق چهارمی هم متصور است. مثلا نویسندۀ این سطور جملهای از آقای کرباسچی به نقل از آقای هاشمی رفسنجانی شنیده یا از آقای رضا خاتمی از سید محمد خاتمی رییس جمهوری پیشین ولی 10 سال دیگر که میخواهم نقل کنم
با حذف واسطه شنیدۀ مستقیم خودم از آنان وانمود کنم. درست است که آنان گفتهاند ولی به من نگفتهاند! این هم نوعی خاطرهگویی است که شخص فرد اصلی را حذف میکند تا خود را آدم مهمتری جلوه دهد.
با این حساب چاره چیست؟ خاطرهگویی ممنوع شود یا سند و مدرک مطالبه کنیم؟ یا دفاتر اعلام نظر کنند؟
طبعا نمیشود. چون اعضای دفاتر آقایان معمولا فرزندانشان هستند با سن و سال کمتر.
در همین یکی دو روز چهرههای با سابقه در انتقاد از سخنان آقای سید علی خمینی به او یادآوری کرده ند که دو سال قبل از اتمام جنگ به دنیا آمده و نه شعار جنگ جنگ تا پیروزی روی دیوارها را دیده و نه در دو سالگی حس و حال قبول قطعنامه 598 را به رغم آن شعارها به یاد میآورد و اگر مثلا آقای خویینیها بگوید از امام شنیدم که این را گفت یا آن را چگونه تکذیب کند وقتی هنگام درگذشت امام تنها سه سال داشته است؟
روش خودم در مواجهه با خاطرهگوییها یا خاطرهنویسیها این است که ببینم در دیگر سخنان و مواضع خود چقدر صادق بوده است. وقتی محمد مهدی جعفری فعال سیاسی خوش نام و همراه مهندس بازرگان و طالقانی در سالهای قبل از انقلاب مرحوم نراقی را متهم کرد برای ترغیب دکتر شریعتی به اعتراف تلویزیونی به زندان رفته بود طبعا تکذیب کرد و حتی برآشفت اما در همان دفترمان گفتم با هر متر و معیار آدم بسیار موجه و معتبری است و این برای شما بد تمام میشود!
دیگر این که ببینیم دیگری هم بوده یعنی شاهدی دارد یا نه. مثلا وقتی مهندس مادرشاهی از مشاوران آقای خامنهای در دوران ریاست جمهوری خاطرهای از تفاوت نظر ایشان با آقای هاشمی رفسنجانی نقل میکند از دیگران هم نام میبرد که این سخن را شنیدهاند. ثانیا بسیار کم مصاحبه و اظهار نظر کرده و مثل محسن رفیقدوست نیست که کیلو کیلو خاطره روی میز میریزد. ثالثا با دأب و شیوه رهبر فقید میخواند. آنجا که گفته است: قرار بود آقای خامنهای در نیویورک نطق تندی علیه آمریکا در سازمان ملل ایراد کند و گفتیم چند روز قبل آقای هاشمی پالس مثبت فرستاده. تناقض ایجاد نشود و ایشان گفت: سکه دو رو دارد. یک رو را آقای هاشمی توضیح دادند روی دیگر را من میگویم.
حالا فکر کنید یکی از همان جلسه بگوید: ایشان گفت: من رییس جمهورم و ایشان رییس مجلس است و موضع رسمی نظام را باید از زبان رییس جمهور شنید. روشن است که این خاطره را نمیتوان پذیرفت.
سعدی علیهالرحمه میگوید: اگر راست میخواهی از من شنو/ جهاندیده بسیار گوید دروغ!
چرا به جهاندیدهها نسبت دروغ میدادند؟ چون با فرض این که شنونده به جایی نرفته که او رفته هر قصهای را ردیف میکرد قبل از آن هم میگوید: غریبی گرت ماست پیش آورد/ دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ و در ادامه میگوید جهان دیده بسیار گوید دروغ!
حتی گفته می شود بخشی از آنچه مارکوپولو به عنوان خاطرات شخصی از سفرهای خود نقل کرده شنیدههای اوست از دیگران که در کافه یا قهوه خانه دربارۀ سفرهای خود میگفتهاند چون با امکانات آن روز آن همه سفر و دریانوردی و جهان گردی با عمر او انطباق ندارد و این نقد بر خود سعدی هم وارد است که چگونه به جابلقا و جابلسا سفر کرده و برخی معتقدند هرگز به کیش هم نرفته بود تا ان حکایت اقامت شبی در کیش و گفت و گو با بازرگان طماع را واقعی بدانیم و به قصد نکته آموزی گفته است.
شخصا در اغلب خاطرات آقای بادامچیان شک دارم و برخی را به چالش کشیدهام. مثلا وقتی مدعی عضویت شهید رجایی در مؤتلفه شد به 4 دلیل رد کردم و به خود او هم گفتم:
اول این که عضو نهضت آزادی بود با گرایش به مصدق در حالی که مؤتلفهایها به کاشانی گرایش داشتند.
دوم این که در سال 58 همراه مهندس سحابی از نهضت استعفا کرد. از نهضت استعفا داد و عضو مؤتلفه شد؟ در حالی که عضو حزب جمهوری اسلامی هم نشده بود.
سوم این که اگر عضو مؤتلفه بود چرا در انتخابات ریاست جمهوری سال 1360 دبیر کل مؤتلفه ( مرحوم عسگر اولادی) با او رقابت کرد؟ همان انتخابات که چند روز قبل عسگراولادی از ترور جان سالم به در برد.
چهارم هم این که همسر شهید رجایی نظر مثبتی به صحت ادعاهای آقای بادامچیان ندارد و این را روی پلکان آپارتمان ساده دوران سکونت در میدان هفتم تیر به نویسنده این سطور گفت.
در هر صورت نمیتوان از مقامات و شخصیتها یا شاعران یا حتی محافظ ساده خواست خاطره تعریف نکنند و دیگران هم بخواهند تکذیب کنند میتواند بگوید شما که نبودهای و عکس آن میسر است.
وقتی شخص نبوده و خاطرهای نسبت میدهد می توان ثابت کرد منطقا شما امکان حضور نداشتهای. مثلا محافظی بگوید آقا به مهندس موسوی در دیدار بین 22 تا 25 خرداد 1388 چنین گفت در حالی که در آن صحبت خصوصی که مأموری حاضر نبوده است.
مشهورترین مثال طعنه به نویسندهای مشهور است که جایی نوشته بود فرح با لباس خواب پشت در اتاق خواب ایستاده بود و یکی پرسیده بود: آخر شما آنجا چه کار میکردید که ملکه را با لباس خواب ببینید؟!
بهترین راه این است که بر اساس شخصیت نویسنده ارزیابی کنیم یا ببینیم دیگری هم بوده یا نه و البته خاطرات مختلف را کنار هم قرار دهیم.
هر قدر مصاحبه کننده با زوایای تاریخ معاصر آشناتر باشد بهتر می تواند مچ نقل کننده را در صورت ادعای ناراست بگیرد. مثلا سادهترین کار این است که سال تولد شخص را بدانی مانند کاری که نویسنده این سطور در قبال ادعای امیر حسین قاضیزاده هاشمی کاندیدای انتخابات آخر ریاست جمهوری انجام داد. وقتی از انقلاب 57 خاطره نقل کرد
نوشتم: شما که متولد سال 1350 هستید و در انقلاب تازه 7 ساله بودی کدام مبارزه؟ نهایت این است که در عالم کودکی صحنه ای را دیده باشی. تازه در شهرستان فریمان مگر چه اتفاقات خاصی رخ داده بود؟
با این همه مردم قصه و خاطره خیلی دوست دارند و به قول یک ناشر هر قدر هم تیراژ کتاب پایین بیاید مردم سه تا "خ" را میخوانند: خاطرات و خیالات و خرافات!
منظور او از خاطرات کتابهای خاطرات رجال سیاسی بود که سرآمد آنها در عصر قاجار روزنامه اعتمادالسلطنه است و در دوران پهلوی یادداشتهای اسدالله علم که چون سپرده بود بعد از شاه یا پس از مرگ خودش منتشر شود عاری از هر مصلحتجویی است و حتی نگران نبوده توصیف عیشونوش و شرح عصرگاهان با دخترکان به سر کردن موجب خدشه به اعتبار او شود و در عصر جمهوری اسلامی هم روزنوشت های هاشمی رفسنجانی و این سومی البته با ملاحظاتی است.
خیالات هم طبعا شعر و رمان و آنچه در عالم واقع رخ نداده و زادۀ ذهن نویسنده و شاعر است و خرافات هم انواع موضوعاتی که نه قابل اثبات اند نه انکار.
از خاطره گویان محترم تنها میتوان استدعا کرد کاری نکنند مانند جهاندیدگان در سابق ضربالمثل شوند!