عصر ایران/ سواد زندگی؛ مریم طرزی- همه ما بارها شاهد این صحنه در شبکههای اجتماعی بودهایم: فردی یک نظر جنجالی، بیدقت یا حتی توهینآمیز منتشر میکند. در ابتدا، واکنشها طبیعی است؛ مخالفت، نقد و حتی کمی تمسخر. اما به سرعت، اوضاع از کنترل خارج میشود.
کاربران فضای مجازی دست به کار میشوند تا هویت واقعی فرد را پیدا کنند، محل کارش را بیابند و با کارفرمایش تماس بگیرند.
اطلاعات شخصی او در سراسر اینترنت پخش میشود. در این نقطه، به جای اینکه اکثریت فریاد بزنند «این کار از خط قرمز عبور کرد!»، واکنش غالب چیزی شبیه به این است: «آره، دیگه تقصیر خودش بود!» یا «خب، حقش بود!».
این تغییر نگرش، همان پدیدهای است که در روانشناسی به آن «شادنفرود» (Schadenfreude) میگویند؛ لذت بردن از رنج دیگران، آن هم وقتی که ما معتقدیم آن فرد لیاقتش را داشته است.

واژه «شادنفرود» از دو بخش آلمانی «Schaden» (آسیب یا رنج) و «Freude» (شادی یا لذت) تشکیل شده است.
در روانشناسی، این اصطلاح به احساس لذت یا رضایتی گفته میشود که هنگام مشاهده شکست، درد یا تحقیر دیگران تجربه میکنیم.
این احساس زمانی تشدید میشود که ما هدف را «شایسته مجازات» بدانیم.
پژوهشهای روانشناسی نشان میدهد که شادنفرود ریشه در نیاز ما به عدالت و حفظ جایگاه اجتماعی دارد.
وقتی کسی قوانین نانوشته گروه را نقض میکند، دیدن مجازات او این پیام را به ما میدهد که «نظم برقرار شده است» و «ما که چنین خطایی نکردهایم، جایگاه بهتری داریم».
نکته کلیدی: شادنفرود لزوماً به معنای بدخواهی محض نیست؛ بلکه اغلب واکنشی است به نقض عدالت درکشده. اما مشکل از جایی شروع میشود که این احساس، ما را به توجیه رفتارهای آسیبزا و فراتر از حد انتقاد سوق میدهد.
طبق جدیدترین پژوهشها در حوزه روانشناسی اجتماعی، این پدیده زمانی تشدید میشود که ما افراد را قضاوت کنیم و نیز آن هدف حمله را «شایسته مجازات» بدانیم.
در این شرایط، ذهن ما از پرسیدن سوال اخلاقی «آیا این واکنش درست است؟» به سوالی کاملاً متفاوت تغییر مسیر میدهد: «آیا این شخص لیاقتش را داشت؟».
در ادامه، عمیقاً به این مکانیسم ذهنی میپردازیم و نشان میدهیم که چرا این رفتارها نه تنها در جرائم سایبری، بلکه در محیطهای کاری و روابط روزمره نیز دیده میشود.
اگر به دنبال درک بهتری از رفتار انسانها در فضای مجازی و یا حتی در سازمان خود هستید، این مقاله برای شماست.
در سطح منطقی، اکثر ما میدانیم که منتشر کردن اطلاعات شخصی افراد (Doxing)، تماس با کارفرمایشان برای اخراج آنها یا تشویق دیگران به آزار و اذیت، عملی فراتر از انتقاد و غیراخلاقی است.
اما در عمل، زمانی که هدف این حملات، شخصی است که ما او را دوست نداریم، این خطوط اخلاقی برایمان کمرنگ میشود.
قضاوت ما دیگر بر اساس ماهیت عمل انجام شده نیست، بلکه بر اساس شخصیتی است که مورد حمله قرار گرفته است.
در یک مطالعه جامع که در سال ۲۰۲۶ توسط گروهی از روانشناسان به رهبری «جیووانو» انجام شد، این پدیده به زیبایی به تصویر کشیده شده است. در این تحقیق، از شرکتکنندگان خواسته شد تا سناریوهایی را درباره سازمانهایی که دارای قدرت و اقتدار هستند، ارزیابی کنند.
به برخی از شرکتکنندگان گفته شد که آن سازمانها فاسد هستند و به برخی دیگر چنین اطلاعاتی داده نشد.

شرکتکنندگانی که سازمان را «فاسد» میدانستند، سطح بسیار بالاتری از «شادنفرود» را گزارش کردند؛ یعنی از آسیب دیدن یا متحمل شدن ضرر توسط آن سازمان، لذت میبردند.
این افراد، حملات غیرقانونی (مانند هک یا خرابکاری) علیه آن سازمان را بسیار مشروعتر و قابلقبولتر ارزیابی کردند.
نکته کلیدی این بود که این رابطه کاملاً مستقیم نبود؛ بلکه «احساسات» افراد نقش واسطهای قوی ایفا میکرد.
به عبارت دیگر، آنها صرفاً به این دلیل که سازمان را بد میدانستند، حملات را توجیه نمیکردند؛ بلکه چون بدی آن سازمان، مصیبت وارده را برایشان «مستحقانه» جلوه میداد، حملات را قابل دفاع میدانستند.
درک این نکته برای مدیران منابع انسانی و برندها حیاتی است. اگر سازمان شما در فضای مجازی با بحران مواجه شود، واکنش کاربران نه صرفاً بر اساس خود بحران، بلکه بر اساس درک آنها از «شایستگی» یا «فساد» سازمان شما شکل میگیرد.
مهمترین مکانیسمی که این تغییر نگرش را ممکن میسازد، فاصله اخلاقی (Moral Distance) نام دارد. وقتی ما فرد یا سازمانی را در دسته «آنها» یا «دشمنان» قرار میدهیم، همدلی ما نسبت به آنها کاهش یافته و مجازات شان برای ما لذتبخشتر میشود.
این پدیده در سطوح کوچکتر و روزمره نیز دیده میشود:
همکاری که با او مشکل دارید، در جلسه کاری مورد انتقاد شدید قرار میگیرد. شما با خود فکر میکنید که «حقش بود».
یک چهره عمومی که با او مخالفید، یک اشتباه لپی میکند و با واکنشهای خارج از عرفی مواجه میشود. شما آن واکنشها را «درک میکنید».
در همه این موارد، شدت واکنش نه بر اساس کار اشتباه انجام شده، بلکه بر اساس نفرت یا مخالفت ما با شخص یا گروه هدف تعیین میشود.
اینجاست که بحث به نقطه جالبی میرسد. از دید یک ناظر بیرونی، این رفتار کاملاً متناقض و ریاکارانه است.
ما در یک مورد، یک اقدام خاص را به شدت محکوم میکنیم، اما در موردی دیگر، دقیقاً همان اقدام را توجیه میکنیم؛ صرفاً به این دلیل که شخص مورد نظر عوض شده است.
اما از دید درونی فرد، این تناقض وجود ندارد و کاملاً اصولی به نظر میرسد. چرا؟
چون در هر موقعیت، ارزشهای متفاوتی در ذهن ما فعال میشوند. وقتی فردی مورد تنفر ماست، ارزش «عدالت» و «مجازات» در ذهن مان پررنگ میشود.
در این حالت، هرگونه اقدامی علیه او، حتی اگر غیراخلاقی باشد، در چارچوب «برقراری عدالت» تعریف میشود و بنابراین قابل قبول است.
به همین دلیل است که اکثر تلاشها برای نشان دادن تناقض به دیگران، بینتیجه میماند.
شما نمیتوانید با استدلال منطقی، کسی را که تحت تأثیر احساسات شدید (مانند خشم یا نفرت) قرار دارد، قانع کنید.
او معتقد است که شما اصل ماجرا را درک نمیکنید. تحقیقات نشان میدهد که ارائه اطلاعات و شواهد بیشتر، نه تنها این شکاف را پر نمیکند، بلکه افراد را در موضع خود راسختر میکند؛ زیرا آنها اطلاعات جدید را از صافی ارزشهای فعال خود عبور میدهند.

این پدیده فقط مختص فضای مجازی نیست. در محیطهای کاری، وقتی یک مدیر اشتباه میکند، کارمندانی که از او دل خوشی ندارند، نه تنها ناراحت نمیشوند، بلکه ممکن است در دل خوشحال هم شوند! این حس، اگر به درستی مدیریت نشود، میتواند به سم سازمانی تبدیل شده و فرهنگ سازمانی را تخریب کند.
برای برندها و کسبوکارها، این موضوع یک هشدار بزرگ است. اگر یک برند در بین کاربران خود به «فساد»، «بیمسئولیتی» یا «بیتفاوتی» شهرت پیدا کند، هرگونه بحران یا مشکل برای آن برند، با واکنشی بسیار خشنتر از حد معمول مواجه خواهد شد.
کاربران در چنین شرایطی، نه برای حل مشکل، بلکه برای لذت بردن از سقوط برند، به حمله میپردازند.
به همین دلیل است که سرمایهگذاری بر روی اعتماد و مسئولیتپذیری، در درازمدت از هرگونه استراتژی واکنشی در زمان بحران، مؤثرتر است.
حرکت از انتقاد به توجیه یک حمله، یک دام روانشناختی ظریف است.
این دام به ما این امکان را میدهد که به راحتی از خطوط قرمز اخلاقی عبور کنیم، در حالی که خود را کاملاً منصف و درستکار میدانیم.
برای یک فرد، تشخیص این مسیر سخت است؛ اما به عنوان یک جامعه، آگاهی از این مکانیسم، اولین گام برای جلوگیری از تبدیل فضای مجازی به میدان جنگ است.
به یاد داشته باشیم؛ هدف از نقد، باید اصلاح رفتار و افزایش آگاهی باشد، نه نابودی شخصیت و زندگی افراد.
دفعه بعد که در فضای مجازی با مطلبی توهینآمیز مواجه شدید و خواستید به جمع حملهکنندگان بپیوندید، لحظهای مکث کنید.
از خود بپرسید: «آیا واکنش من به این شخص خاص است، یا به رفتار او؟» اگر پاسخ شما «به این شخص خاص است»، یعنی در دام شادنفرود افتادهاید و برای لحظهای، احساسات، جای قضاوت منطقی را گرفته است.
سوال برای شما: آیا تا به حال شده از شکست یا ضرر یک فرد یا سازمان خاص خوشحال شوید؟ فکر میکنید دلیل آن چه بود؟ نظرات خود را با ما در میان بگذارید.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@