عصر ایران ؛ حسن ظهوری ــ ماسههای این دریا هنوز برایش غریبهاند؛ آن برق و درخشش ساحل نقرهای هنگام را ندارند. اگر حالا اینجا، در شمال است، بهخاطر جنگ است؛ وگرنه باید همین حالا روی قایقش نشسته باشد و قلاب صید روزانهاش را به آب انداخته باشد.
نامش خدیجه است، اما به زبان محلی «خَجو» صدایش میکنند. اهل جنوب است؛ یکی از پانزده زن صیاد جزیره هنگام و از معدود زنان ماهیگیر خلیج فارس. نخستین بار او را در غرفههای جزیره هنگام دیدم. روزها در غرفه کار میکرد و نزدیک غروب، همراه مادرش به دل دریا میزد تا صید تازهای داشته باشند. اما حالا او را در فریدونکنار دیدم؛ در کنار دریایی که هنوز برایش غریبه است.
خودش میگوید: «آنجا هر روز همه دور هم بودیم. به قول شما، به دل دریا میزدیم و به دریا میرفتیم. به بهانه غرفه، هر روز یکدیگر را میدیدیم. آن آزادیای را که آنجا داشتیم، بهنوعی در یک جا بند نمیشدیم؛ به بهانه دریا، خانواده، غرفه و جمعآوری صدف. ما آنجا بزرگ شدیم، اما در این شرایط، این دریای شمال هم رفیق ما شده است.»
در ماهیگیری مهارت زیادی دارد، اما خودش میگوید مادرش از او هم ماهرتر است؛ زنی که عنوان یکی از بهترین ماهیگیران خلیج فارس را هم دارد. روزی که جنگ آغاز شد، خدیجه مثل همیشه در غرفه بود و مادرش در دریا؛ تا اینکه ناگهان صدای انفجار آمد.
خدیجه درباره آن روز میگوید: «یک روز کاملاً معمولی در غرفهمان مشغول به کار بودیم. در جزیره هنگام ناگهان اعلام شد که تعطیل است و گفتند جنگ آغاز شده است. غرفه مادرم را گرفته بودم و دو سال بود که در آنجا کار میکردم. تازه کارم روی روال افتاده بود. مادرم در دریا بود. تماس گرفت و گفت که متوجه این اتفاق شده است. همان لحظه خبرها هم منتشر شد که جنگ آغاز شده است و به او گفتیم هرچه سریعتر خودش را به ساحل برساند.»
معمولاً وقتی به دریا میروند، ساعتهای طولانی مشغول ماهیگیری میشوند. آنقدر در کارشان مهارت دارند که دریا را با نشانههای خودشان علامتگذاری کردهاند. اما آن روز همه مجبور شدند به ساحل برگردند؛ روزی که جزیره از تکاپوی همیشگیاش افتاد.
اوایل فقط صداها از دور شنیده میشد، اما کمکم نزدیکتر و نزدیکتر شدند؛ تا جایی که گاهی در و پنجره خانههایشان هم میلرزید. بعضی از اهالی جزیره به قشم و بندرعباس رفتند، تا اینکه نخستین حمله به جزیره هنگام انجام شد و چند نفر از جوانان جزیره جانشان را از دست دادند. خجو اما یک روز پیش از این حمله، همراه همسرش که اهل شمال ایران است، راهی سفر شده بود تا خانواده او را ببیند؛ سفری که اگر آغاز نمیشد، شاید سرنوشت دیگری برایشان رقم میخورد.
خدیجه میگوید: «ما در اینجا خانوادهای داشتیم و خانواده همسرم نیز اینجا بودند. به شمال رفتیم و بهمحض رسیدن، دقیقاً در محلهمان بمب اصابت کرد؛ حدود ۲۰ تا ۳۰ متری خانهمان.»
او ادامه میدهد: «ما در خانه پدرم بز داشتیم و پشت خانه نیز حیوان نگهداری میکردیم. پدرم برای مراقبت از آن حیوانات مانده بود و من هر روز برایش غذا میبردم. معمولاً پیاده میرفتیم و در همان جایی که هر روز کیهان بازی میکرد، در اسکله، به قایقهایمان سر میزدیم. دقیقاً همانجا بمب اصابت کرد. مدتها کابوس میدیدم که مثلاً بچهام آنجا در حال بازی است و هواپیماها میآیند. با اینکه آن صحنهها را ندیده بودیم، اما به نوعی کابوس آن را تجربه میکردیم.»
پیش از این سفر، اسکله و رفتوآمد قایقها تعطیل شده بود و هیچکس صلاح نمیدانست به دریا برود. اما خدیجه، با وجود تعطیلی غرفهها، شبها به غرفهاش میرفت و آن را باز میکرد.
به گفته خدیجه، مردم به نوعی سرگردان و سردرگم شده بودند و همه شغلشان را از دست داده بودند. امکان رفتن به دریا وجود نداشت و غرفهها نیز تعطیل شده بودند. او میگوید: «من غرفهمان را باز میکردم و شیرینی محلی درست میکردم. به نوعی غرفه به پاتوق بچههای بومی تبدیل شده بود و مردم میآمدند و زنان دور هم مینشستیم. فکر میکنم اگر کیهان را نداشتم، هنگام بودم.»
از خلیج فارس تا دریای خزر؛ از مونس جنوب تا همدم شمال. حالا هر روز به این ساحل میآید و به صدای دریایی گوش میدهد که این روزها همدمش شده است؛ شاید کمی از دلتنگیهایش کم شود. اما او فقط خودش را به شمال نیاورده؛ بخشی از فرهنگ جنوب را هم با خود آورده است.
خدیجه میگوید: «روزهای اول کمی شوکه شده بودیم و در عین حال، فضای زندگیمان نیز تغییر کرده بود؛ چون تکلیفمان مشخص نبود و نمیدانستیم قرار است چه مدت اینجا بمانیم.»
او در ادامه میگوید: «یکی از بستگان پیشنهاد داد که در یک سالن آرایشگاه زنانه مشغول به کار شوم و از هنرم در زمینه نقش حنا استفاده کنم. به هر حال، با خواهرم تماس گرفتم و او حنا و ابزار کارم را از قشم برایم فرستاد. مدتی کوتاه در آرایشگاه مشغول به کار شدم تا اینکه طرح سالمسازی آغاز شد. با مسئول طرح صحبت کردم و توضیح دادم که چنین کاری انجام میدهم. آنها نیز بسیار تشویق کردند. روزهای اول برای نقش حنا مراجعه میکردند. سپس دوباره با خواهرم تماس گرفتم و او تعدادی وسایل صدفی و محصولات دریای جنوب برایم فرستاد. همان کارهایی را که در غرفههای آنجا انجام میدادم، اینجا نیز ادامه دادم. تعدادی صنایع دستی و وسایل بافتنی و صدفی تهیه کردم و گردنبند، دستبند و وسایل مشابه ساختم تا در کنار نقش حنا ارائه کنم.»
تمام مدتی که اینجاست، هرگز لباسی جز لباس جنوبی نپوشیده است. از او پرسیدم مشتریهای تازهاش درباره این لباس چه میگویند و خودش با پوشیدن آن چه حسی دارد.
به گفته خودش، احساس یک لژیونر را دارد. او میگوید: «اینجا به نوعی با لباسهای خودم راحتترم و به جنوبی بودنم افتخار میکنم. به این لباسها عادت کردهام و دیگر نمیتوانم از آنها جدا شوم؛ انگار بخشی از حس دلتنگی من هستند. خواهرم نیز هر از چند گاهی مرا غافلگیر میکند و برایم لباس میفرستد و از این بابت خیلی خوشحال میشوم.»
اما خدیجه، صیاد است؛ صیادی که از کودکی روی دریا بزرگ شده است. با این حال، هنوز جرأت نکرده در این دریا ماهیگیری کند. خودش میگوید این دریا با دریای جنوب فرق دارد.
او میگوید: «این دریا مانند آن دریا نیست و از این نظر ترسناک است. من ۲۷، ۲۸ سال آنجا زندگی کردم و بزرگ شدم و تا به حال نشنیده بودم که مثلاً کسی در آنجا غرق شده باشد. اما تفاوت این دریا این است که هر سه یا چهار روز یکبار از اطرافیان میشنویم که مثلاً در فلان نقطه فردی غرق شده است.»
به گفته خودش، هنوز آنقدر جرأت پیدا نکرده که به دل دریا بزند و وارد آب شود.
پس از بمباران هنگام، بسیاری از اهالی نزدیک به سه ماه به جزیره برنگشتند. اما با رسیدن عید قربان، مادر خدیجه که هر سال در خانهاش از مهمانها پذیرایی میکرد، دوباره به جزیره بازگشت. پس از آتشبس، رفتن به دریا از سر گرفته شد، اما با آغاز دوباره جنگ و شدت گرفتن درگیریها در جنوب ایران، بسیاری از اهالی ناچار شدند بار دیگر به قشم و بندرعباس بروند؛ هرچند این بار عدهای در جزیره ماندند.
او میگوید: «حدود ۲۰ روز است که دوباره به دریا میروند و دیگر چارهای ندارند. حتی امروز هم فکر میکنم مادرم در دریا باشد؛ همین حالا که ما در حال صحبت هستیم.»
اهالی جزیره هنگام سالها بود که جنگ را از نزدیک تجربه نکرده بودند. آخرین خاطرهشان شاید به جنگ نفتکشها برمیگشت و در جنگ دوازدهروزه هم تنها صدای چند انفجار را از قشم شنیده بودند. اما این بار، جنگ را در خانه خودشان لمس کردند.
خدیجه درباره جنگ میگوید: «هر صدای انفجاری که میآمد، به کیهان میگفتیم صدای تولد است؛ نمیخواستیم به او بگوییم صدای بمب است. مثلاً میگفتیم صدای فلان چیز است. اما به هر حال، اکنون از میان صحبتهای ما متوجه شده است و میگوید آمریکا حمله کرده، اسرائیل حمله کرده، بمب اصابت کرده و چیزهای مختلفی را مطرح میکند. این اتفاق تأثیر عجیبی بر روح و روان خودمان و بچهها گذاشت. ستونهای دود را میدیدیم و رد موشکها را مشاهده میکردیم. واقعاً نمیتوان آن را توصیف کرد؛ اتفاق بسیار بدی بود و به نظرم بهترین کلمه برای توصیف آن، «فاجعه» است.»
حالا او هر روز اینجاست؛ دلتنگ خانه. هر روز به دریایی نگاه میکند که هنوز برایش آشنا نیست. کودکش را به ساحلی میآورد که ماسههایش مثل نقره نمیدرخشند. دلش برای خانه، برای دریای جنوب و برای صیادی تنگ شده است. خانواده همسرش اصرار دارند بماند؛ حق هم دارند، نگرانش هستند. اما او هر روز به بازگشتن به هنگام فکر میکند.
او در پایان میگوید: «خانهام، زندگیام و غرفهمان آنجاست. قایقهایمان نیز آنجا ماندهاند و راستش را بخواهید، نمیدانم اکنون تا چه اندازه سالم هستند. یکی از بمبهایی که آنجا اصابت کرد، در میان اسکله و قایقهای بومیها فرود آمد. فکر میکنم نزدیک به ۲۰ قایق آسیب دیدند و مطمئنم که ۱۰ تا ۱۵ قایق از بین رفتند. حتی قایق پدر و برادرم نیز ترکش خورد. قایقهای ما همه همانجا، کنار دریا هستند. نمیدانیم وقتی به آنجا برگردیم، با چه وضعیتی مواجه خواهیم شد، اما امیدواریم بتوانیم بازگردیم و دوباره کارمان را آغاز کنیم.»