عصر ایران ؛ علی نجومی ــ روزهای نخست اردیبهشتماه سال ۱۳۰۷ خورشیدی، پاریس؛ هوای مطبوع و نیمهخنک صبحگاهیِ شهر عشاق، همه جنبندگان را به جوشوخروش واداشته بود. صادقخان هدایت نیز از این قاعده مستثنا نبود. او با دوست قدیمی خود، تقی رضوی، در کافهای در مرکز شهر قرار ملاقات داشت. وقتی صحبتشان گل انداخت، کمکم حال روحی هدایت دگرگون شد و شروع کرد به سخن گفتن از بیهوده بودن رنج زندگی؛ از اینکه در این فرنگستان معلوم نیست چه میکند و چقدر دلش هوای ایران را کرده است.
پادکست را اینجا بشنوید
تقی رضوی بعدها چنین به یاد میآورد که هنگام خداحافظی، صادقخان چند نامه به او داد تا برای خویشاوندانش در تهران پست کند. اگر این درخواست را کنار حرفهای ناامیدانه هدایت بگذاریم، باید به تقی رضوی حق داد که نگران حال او شود. بنابراین تصمیم گرفت صادقخان را تعقیب کند تا مبادا دست به کار احمقانهای بزند، اما در شلوغی متروی پاریس او را گم کرد. به همین دلیل راهی سفارت ایران شد تا از نصراللهخان انتظام، دبیر دوم سفارت، کمک بخواهد. انتظام نیز کار و بارش را رها کرد و همراه او به خانه هدایت رفت، اما صادقخان آنجا نبود. نکته نگرانکنندهتر این بود که تمام اثاثیهاش را بستهبندی کرده بود.
اما همزمان، اتفاق بامزهای در رود سن در حال رخ دادن بود. زوج جوانی زیر پلی مشغول قدم زدن و گفتوگوهای عاشقانه بودند که ناگهان چیزی با صدای «تالاپ» در آب افتاد. بله، صادقخان مهمترین شیرجه زندگیاش را زده بود! اما هنوز عمرش به دنیا بود؛ چرا که آن زوج عاشق رهایش نکردند و او را از آب بیرون کشیدند.
آنها آنقدر از دست صادق هدایت ناراحت شدند و سرزنشش کردند که صادقخان قول داد این آخرین بار باشد و از این پس برای مواقع ضروری شنا هم یاد بگیرد!
یکی دو روز بعد، هدایت نامهای به برادرش محمود در تهران نوشت:
«تصدقت گردم. نمیدانم عجالتاً چه بنویسم. یک دیوانگی کردم، به خیر گذشت. بعداً مفصلاً شرحش را مینویسم. مزاجاً سلامت هستم.»
اما این قول و قرارها چند روز بیشتر دوام نیاورد. حال روحی او چنان آشفته شد که حسین علاء، سفیر وقت ایران در پاریس، از عیسیخان هدایت، برادر صادقخان، خواست به فرانسه بیاید و مدتی مراقب او باشد تا مبادا دوباره دست به کاری بزند و آبروی دانشجویان ایرانی را در فرنگ به خطر بیندازد. هدایت در آن زمان از سوی وزارت فواید عامه برای ادامه تحصیل به فرانسه اعزام شده بود.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست قتل زنان سودایی را اینجا بشنوید
وزارت فواید عامه در آن دوران نهادی بود که بخشی از وظایف وزارتخانههای راه و بازرگانی را بر عهده داشت. البته تحصیل صادقخان در اروپا نیز سرانجام خوشی نداشت و او هرگز از دانشگاه فارغالتحصیل نشد.
حکایتی که خواندید بخشی از کتاب خواندنی «نامههایی از پاریس» نوشته امیرسعید الهی است که توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه منتشر شده است.
این کتاب به شرح زندگی چند تن از بزرگان هنر و روشنفکری ایران در دورهای میپردازد که در فرانسه، بهویژه پاریس، زندگی میکردند و میکوشد با نگاهی به نامههای آنان، تحلیلی از شخصیت و شرایط زندگیشان در آن دوران ارائه دهد. این افراد عبارتاند از: علیاکبر دهخدا، صادق هدایت، سهراب سپهری، علی شریعتی، غلامحسین ساعدی و شاهرخ مسکوب.
کتاب سرشار از نکات جالب و گاه کمتر شنیدهشده درباره جنبههای مختلف شخصیتی این چهرههاست. برای مثال، در فصل مربوط به دکتر شریعتی از دلتنگی عمیق او برای همسرش میخوانیم. شریعتی پاریس را شهری پر از آدمهای ولنگار، ولخرج و شهوتران توصیف میکند. او از دلتنگی خود برای ایران مینویسد و آرزو میکند کاش میتوانست همراه همسرش، پوران شریعترضوی، شبها بنشیند و مثنوی بخواند و ای کاش اساساً به پاریس نمیآمد.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود. گویا پورانخانم نیز در نامههایش نیش و کنایههای تندی به شریعتی میزد؛ اینکه «ما را رها کردی و به دیار غربت رفتی. اگر اوضاعت آنقدر بد است، برگرد!» همین موضوع باعث میشد شریعتی در نامههایش همسرش را با لقبهایی مانند «گربه وحشی استرآباد»، «معشوق پرقهر و دوستداشتنی» و «مهربان بداخلاقِ خوشقلب» خطاب کند. البته مدتی بعد، پورانخانم نیز برای ادامه تحصیل در دانشگاه سوربن به پاریس رفت و به همسرش پیوست.
اما شاید جالبترین بخش مربوط به دکتر شریعتی آنجاست که او شیفته ترانه «مرا ببوس» با صدای حسن گلنراقی میشود. این ترانه چنان دلتنگی عجیبی در او برمیانگیزد که حوصله درس خواندن را از دست میدهد. روزهای طولانی را در باغ زیبای آبسرواتوار در بلوار سنمیشل میگذراند و تنها روی نیمکتی سبز و چوبی مینشیند و در اندیشههای دور و دراز فرو میرود.
چند روز بعد، با دختری ـ به تعبیر خودش ـ از جنوب اروپا در همان باغ آشنا میشود.
توصیف این دختر به قلم خود شریعتی چنین است:
«گیسوانش به شکل عجیبی خاکستریرنگ بود و چشمانش... من هرگز چشمانی بدان رنگ ندیده بودم. چشمهایی خاکستری داشت؛ یعنی چه خاکستری؟ یعنی هیچ. فقط میگویم تا گفته باشم که سیاه نبود، آبی نبود، سبز نبود و به رنگهای دیگر هم نبود... خاکستری هم نبود؛ اصلاً هیچ رنگی نداشت.»
شریعتی ادامه میدهد که حدود یک سال، تقریباً هر روز، این دختر را میدیده که دو نیمکت آنسوتر از او مینشسته است. با این حال، در تمام این مدت حتی یک کلمه هم میان آن دو رد و بدل نمیشود. با وجود این، حضور آن دختر اثری عمیق و ماندگار بر قلب شریعتی میگذارد؛ چنانکه سالها بعد نیز خاطرهاش را عزیز میدارد. این دختر در ذهن او به «آن مطلوب» تبدیل میشود تا اینکه روزی در کافهای او را در کنار دوستان همسنوسالش، مشغول خنده و گفتوگو، میبیند. آنجا دیگر خبری از آن موجود اثیری، آن سکوت متفکرانه و آن روح آرامی که گویی بر بامهای لطیف آسمان قدم میزد، نیست.
در پایان بد نیست نگاهی هم به فصل مربوط به سهراب سپهری داشته باشیم.
سهراب در نامهای به پسرعمویش مینویسد که «روح پاریسیها انحنا ندارد.» او آرزو میکند در پاریس کسی را پیدا کند که به درخت، گل و آب نگاه کند. و این برای ما، بهعنوان خوانندگان امروز، عجیب است که پاریس، مهد هنر و شهر عشاق، چنین توصیف شود.
تأثیر زندگی یکساله سهراب در پاریس را شاید بیش از هر چیز بتوان در نقاشیهایش دید. او که پیش از سفر به پاریس بیشتر به آثار فیگوراتیو گرایش داشت، در آنجا به سمت نقاشیهای آبستره رفت.
درباره شعرهایش نیز، چون سهراب عادت نداشت آثارش را تاریخگذاری کند، نمیتوان با قطعیت گفت هر شعر را در کجا سروده است. با این حال، احتمالاً بخش مهمی از شعرهای پاریسی او را باید در دو دفتر «آوار آفتاب» و «شرق اندوه» جستوجو کرد:
«بنشستیم،
تو چشمت پرِ دور،من دستم پرِ تنهاییو زمینها پرِ خواب.
خوابیدیم.
میگویند دستی در خوابی گل میچیند.»