فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۷۹۸۶۵
تاریخ انتشار: ۱۲:۵۲ - ۰۵-۰۷-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۹۸۶۵
انتشار: ۱۲:۵۲ - ۰۵-۰۷-۱۴۰۵
باب پنجم حکایت ششم

با سعدی در گلستان : ور شکرخنده‌ایست شیرین‌لب / آستینش بگیر و شمع بکش

سعدی
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.

پادکست را با صدا و خوانش مهرداد خدیر این‌جا بشنوید

عصر ایران ــ شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.

سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟

بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:

چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش

ور شکرخنده‌ایست شیرین‌لب
آستینش بگیر و شمع بکش

تمام حکایت های گلستان سعدی را با متن و صدا اینجا بخوانید و بشنوید

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha
نظرسنجی
پیش بینی شما: قبل از انتخابات آمریکا، به ایران حمله می شود؟