گلستان سعدی

سعدی

گلستان سعدی؛ حکایت هایی که هنوز با ما حرف می زنند

گلستان سعدی تنها یک کتاب کهن نیست؛ آینه‌ای است از زندگی انسان، با همه ضعف‌ها، آرزوها، خطاها و درستی‌هایش. سعدی در قالب حکایت‌هایی کوتاه و دلنشین، تجربه قرن‌ها زیستن را به زبانی ساده اما ژرف روایت می‌کند؛ زبانی که هنوز پس از قرن‌ها تازه است و مخاطب امروز را با خود همراه می‌کند. خواندن گلستان، قدم زدن در باغی است که هر حکایتش بوی اندیشه، اخلاق و شناخت انسان می‌دهد. گلستان خوانی را در عصر ایران با صدای گرم و گیرای مهرداد خدیر تجربه کنید.

گلستان سعدی
با سعدی در گلستان : دستِ تضرّع چه سود بندهٔ محتاج را / وقتِ دعا بر خدای، وقتِ کَرَم در بغل؟ (+صدا)

با سعدی در گلستان : دستِ تضرّع چه سود بندهٔ محتاج را / وقتِ دعا بر خدای، وقتِ کَرَم در بغل؟ (+صدا)

آورده‌اند که در مصر اَقاربِ درویش داشت. به بقیّتِ مالِ او توانگر شدند و جامه‌های کهن به مرگِ او بدریدند و خَزّ و دِمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.
۱۴۰۴/۱۰/۰۱ ۲۱:۳۳
با سعدی در گلستان : مردِ بی‌توشه کاوفتاد از پای / بر کمربندِ او چه زر چه خَزَف (+صدا)

با سعدی در گلستان : مردِ بی‌توشه کاوفتاد از پای / بر کمربندِ او چه زر چه خَزَف (+صدا)

اَعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریانِ بصره که حکایت همی‌کرد که: وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پُر مروارید.
۱۴۰۴/۰۷/۳۰ ۱۶:۵۸
با سعدی در گلستان : هر‌که نان از عملِ خویش خورَد / منّتِ حاتمِ طایی نبَرَد (+صدا)

با سعدی در گلستان : هر‌که نان از عملِ خویش خورَد / منّتِ حاتمِ طایی نبَرَد (+صدا)

گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم اُمرایِ عرب را، پس به گوشهٔ صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانیِ حاتم چرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گرد آمده‌اند؟
۱۴۰۴/۰۷/۲۶ ۱۸:۰۰
با سعدی در گلستان : لا‌جَرَم حکمتش بوَد، گفتار / خوردنش تندرستی آرَد بار (+صدا)

با سعدی در گلستان : لا‌جَرَم حکمتش بوَد، گفتار / خوردنش تندرستی آرَد بار (+صدا)

پیشِ پیغمبر آمد و گله کرد که: مر این بنده را برای معالجتِ اصحاب فرستاده‌اند و در این مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معیَّن است، به جای آوَرَد. رسول، علیه‌السّلام، گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بُوَد که دست از طعام بدارند.
۱۴۰۴/۰۶/۱۵ ۲۱:۰۰
با سعدی در گلستان : به نانِ خشک قناعت کنیم و جامهٔ دَلْق / که بارِ محنتِ خود بِهْ که بارِ منّتِ خَلق (+صدا)

با سعدی در گلستان : به نانِ خشک قناعت کنیم و جامهٔ دَلْق / که بارِ محنتِ خود بِهْ که بارِ منّتِ خَلق (+صدا)

کسی گفتش: چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کَرَمی عَمیم، میان به خدمتِ آزادگان بسته و بر دَرِ دل‌ها نشسته. اگر بر صورتِ حالِ تو چنان‌که هست وقوف یابد، پاسِ خاطرِ عزیزان داشتن منّت دارد و غنیمت شمارد.
۱۴۰۴/۰۶/۱۲ ۱۱:۰۰
با سعدی در گلستان :  چو رَخْت از مملکت بربست خواهی / گدایی بهتر است از پادشاهی (+صدا)

با سعدی در گلستان : چو رَخْت از مملکت بربست خواهی / گدایی بهتر است از پادشاهی (+صدا)

پادشاهی به دیدهٔ اِستِحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد. یکی زآن میان به فِراست به جای آورد و گفت: ای مَلِک! ما در این دنیا به جَیْش از تو کمتریم و به عَیْش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامتْ بهتر.
۱۴۰۴/۰۵/۱۸ ۱۰:۰۰
با سعدی در گلستان : گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن / مَردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی (+صدا)

با سعدی در گلستان : گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن / مَردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی (+صدا)

یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته. گفت: این را چه حالت است؟ گفتند: فلان دشنام دادش. گفت: این فرومایه هزار من سنگ برمی‌دارد و طاقتِ سخنی نمی‌آرد. 
۱۴۰۴/۰۴/۲۸ ۱۱:۰۰
با سعدی در گلستان : اگر من ناجوانمردم به کردار / تو بر من چون جوانمردان گذر کن (+صدا)

با سعدی در گلستان : اگر من ناجوانمردم به کردار / تو بر من چون جوانمردان گذر کن (+صدا)

یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته. عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالتِ مستقبَح او نظر کرد. جوان از خوابِ مستی سر بر آورد و گفت: اِذاٰ مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً
۱۴۰۴/۰۴/۲۱ ۱۵:۰۰
با سعدی در گلستان : نسخه ای برای خلاصی از شر مزاحمان (+صدا)

با سعدی در گلستان : نسخه ای برای خلاصی از شر مزاحمان (+صدا)

مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خَلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارتِ من همی‌آیند و اوقاتِ مرا از تردّدِ ایشان تشویش می‌باشد؟ گفت: هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گردِ تو نگردند!
۱۴۰۴/۰۴/۱۶ ۱۸:۰۰
با سعدی در گلستان : من گرسنه در برابرم سفرهٔ نان / همچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان (+صدا)

با سعدی در گلستان : من گرسنه در برابرم سفرهٔ نان / همچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان (+صدا)

درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده. یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت. گفت: مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده‌ام، به یک بیت از من قناعت کنید.
۱۴۰۴/۰۴/۱۱ ۱۲:۱۲
با سعدی در گلستان :  گلِ سرخش چو عارضِ خوبان / سنبلش همچو زلفِ محبوبان (+صدا)

با سعدی در گلستان : گلِ سرخش چو عارضِ خوبان / سنبلش همچو زلفِ محبوبان (+صدا)

پادشاهی به حکمِ زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر، برای تو مُقامی بسازم که فَراغِ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت اَنفاس شما مُسْتَفید گردند و به صَلاح اعمال شما اقتدا کنند.
۱۴۰۴/۰۳/۲۱ ۱۶:۲۱
۱ صفحه
آخرین اخبار
پربازدید ها