حکایت

برچسب جستجو
باب سوم حکایت بیست و هشتم
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اِجابتِ دعوت، سنّت است.
کد خبر: ۱۱۳۴۹۵۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۰۸

باب سوم حکایت بیست و ششم
دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برایِ جوی سیم پیشِ هر لَئیم دراز می‌کنی؟
کد خبر: ۱۱۲۷۵۰۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۰۴

باب سوم حکایت بیست و پنجم
ابلهی را دیدم سَمین، خِلعتی ثَمین در بر و مَرْکَبی تازی در زیر و قَصَبی مصری بر سر.
کد خبر: ۱۱۲۷۵۰۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۸

باب سوم حکایت بیست و چهارم
دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا‌ رسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۶

باب سوم حکایت بیست و سوم
صیّادی ضعیف را ماهیِ قوی به دام اندر افتاد، طاقتِ حفظِ آن نداشت. ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در‌ رُبود و برَفت.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۸۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۴

باب سوم حکایت بیست و دوم
آورده‌اند که در مصر اَقاربِ درویش داشت. به بقیّتِ مالِ او توانگر شدند و جامه‌های کهن به مرگِ او بدریدند و خَزّ و دِمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۷۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۱

باب سوم حکایت بیست و یکم
نه! که دریایِ مغرب مشوَّش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیّتِ عمرِ خویش به گوشه بنشینم.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۹

باب سوم حکایت بیستم
یکی از پادشاهان گفتش: همی‌نمایند که مالِ بی‌کران داری و ما را مهمّی هست، اگر به برخی از آن دست‌گیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شُکر گفته.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۵

باب سوم حکایت نوزدهم
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند. مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۲

روایتی از یک مهمانی که در آن میزبان فراموش می‌کند از مهمان‌ها پذیرایی کند ؛ هشداری برای اینکه تا همدیگر را به یاد داریم، قدر با هم بودن را بدانیم.
کد خبر: ۱۱۲۲۸۵۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۲

باب سوم حکایت هجدهم
هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم.
کد خبر: ۱۱۱۲۵۳۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۵

باب سوم حکایت هفدهم
هم چنین در قاعِ بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوَّتش به آخر آمده و دِرَمی چند بر میان داشت، بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد، پس به سختی هلاک شد.
کد خبر: ۱۱۱۲۵۳۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۱

باب سوم حکایت شانزدهم
ای کاش پیش از مرگم، حتی یک روز به آرزویم برسم و کامروا گردم / رودی که موجش به زانویم برسد و من همچنان زیر سایه‌اش مشکم را پر کنم
کد خبر: ۱۱۱۲۵۳۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۳

باب سوم حکایت نهم
جوانمردی را در جنگِ تاتار جراحتی هول رسید. کسی گفت: فلان بازرگان نوش‌دارو دارد، اگر بخواهی، باشد که دریغ ندارد. گویند آن بازرگان به بُخْل معروف بود.
کد خبر: ۱۱۱۲۵۲۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۲۴

باب سوم حکایت پانزدهم
اَعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریانِ بصره که حکایت همی‌کرد که: وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پُر مروارید.
کد خبر: ۱۱۰۴۴۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۳۰

باب سوم حکایت چهاردهم
موسی، عَلَیْه‌ِالسَّلامُ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا، عَزَّوَجَلّ، مرا کَفافی دهد که از بی‌طاقتی به جان آمدم.
کد خبر: ۱۱۰۴۴۷۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۲۸

باب سوم حکایت سیزدهم
گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم اُمرایِ عرب را، پس به گوشهٔ صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانیِ حاتم چرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گرد آمده‌اند؟
کد خبر: ۱۱۰۴۴۶۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۲۶

باب سوم حکایت دوازدهم
چنین شخصی -که یک طرف از نَعْتِ او شنیدی- در این سال نعمتی بیکران داشت، تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. گروهی درویشان از جورِ فاقه به طاقت رسیده بودند.
کد خبر: ۱۰۹۸۳۶۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۲۵

باب سوم حکایت یازدهم
کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بی‌قیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.
کد خبر: ۱۰۹۸۳۶۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۱۹

باب سوم حکایت دهم
یکی از علما خورنده بسیار داشت و کَفاف اندک. یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت. روی از توقّعِ او در هم کشید و تعرّضِ سؤال از اهلِ ادب در نظرش قبیح آمد.
کد خبر: ۱۰۹۸۳۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۱۴

آخرین اخبار
پربازدید ها